جمعه، ۸ شهريور ۱۳۸۷ | 
Thursday, 28 August 2008 | 
روزنامه‌ها دفتريادها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
 جستجو  بایگانی روزنامه‌ها 
يكشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۷ | ۶:۱۷ ب ظ
Sunday, 24 August 2008 | 09:47 AM
  • عذرخواهی

دوستان عزیزی با نام و نشان واقعی مرا به حلقه‌های دوستانۀ خود در سایتهای مختلف مانند «یاری»، «گودریدر»، «فلیکستر» و .... دعوت می‌کنند. اما من متأسفم که نمی‌توانم به درخواست این دوستان جواب دهم. من از نظر اتصال به اینترنت در تنگنایم، چون خط تلفنم «پی سی ام» است و بیش از ۲۶ کیلو بایت بیشتر کشش ندارد، تازه این هم به لطف اولیای «سرور» دانشگاه هر روز گلوگاهش تنگتر می‌شود و جز در ساعاتی از روز حتی نمی‌شود یک ای میل گرفت. نیم ساعت طول می‌کشد تا من صندوقم را فقط ببینم. مسنجرها هم تقریباً در اکثر اوقات باز نمی‌شوند. باری، به دلیل نارسایی خط تلفنم از ADSL نیز نمی‌توانم استفاده کنم و هربار اتصال به اینترنت برایم مصائبی دارد که ترجیح می‌دهم از آن صرف نظر کنم و به فرسودگی روان و اعصابم یاری نکنم. تغییر محل مسکونی و در نتیجه تغییر خط تلفن نیز در حال حاضر برایم مقدور نیست. بنابراین، از همۀ دوستان تقاضا دارم مرا به هیچ «انجمن» اینترنتی دعوت نکنند، به مسنجرها اضافه نکنند و آفلاین برایم نفرستند. از همۀ دوستانی که پاسخی دریافت نکرده‌اند و چندبار این دعوتها را انجام داده‌اند صمیمانه پوزش می‌خواهم.

۰
شنبه، ۲۶ مرداد ۱۳۸۷ | ۱۰:۱۲ ب ظ
Saturday, 16 August 2008 | 01:42 PM
  • مرداد مرگبار

یک هفته‌ای سفر بودم. هرگز فکر اتصال به اینترنت را به ذهنم راه ندادم و فراموش کردم همه‌چیز و همه‌کس را. تمام این تابستان به تدارک سفر گذشت. در واقع، می‌باید اواخر این هفته به یک سفر دانشگاهی مفت و مجانی در آن سوی آبها می‌رفتم، دست کم یک هفته‌ای مجانی بود، اما تصمیم داشتم دو سه هفته‌ای هم خودم بگردم. فرصت پیش‌بینی‌نشده‌ای بود. اما نگذاشتند. من هم بیکار ننشستم و بالاخره به وعده‌ای که به خودم برای امسال داده بودم عمل کردم و زدم به آب. «آب» برای متولد تیر حیاتی است. بد نبود. خیلی خوش نگذشت، چون تجربۀ کمی داشتم. اما برایم بسیار درسها داشت: دربارۀ خودم و دربارۀ جهان. در نخستین روز بازگشت، وقتی خواندم که فریدون فاطمی، سرویراستار نشر مرکز و مترجم، مرده است بُهتم زد. مرد نازنینی بود. گشاده‌رو و خندان بود و مانند همۀ اهل فرهنگ زجردیده و رنج‌کشیده. رحمت خدا بر او باد. مرگ مهرداد فخیمی، فیلمبردار «غریبه و مه» بیضایی، نیز مایۀ تأسف بود. فیلمبرداری‌های درخشان او در سالهای دهۀ ۵۰ حادثه‌ای در سینمای ايران بود. قبل از سفر نیز خبر درگذشت محمد مهدی فولادوند، پدر دوست نازنینم حامد فولادوند را خوانده بودم. برای همۀ آنها شادی ابدی آرزو می‌کنمو به بازماندگان‌شان تسلیت می‌گویم.

۰
سه شنبه، ۸ مرداد ۱۳۸۷ | ۱۰:۵۳ ب ظ
Tuesday, 29 July 2008 | 02:23 PM
  • آنان به سرها شلیک می‌کنند!

دربارۀ عکس: پلیس نیروهای کمونیست را در برابر دیدگان سربازان کومینتانگ اعدام می‌کند، پیش از آنکه شانگهای در ۲۵ مه به دست سربازان مائو بیفتد. خیابانهای شهر سراسر صحنۀ قتلهای دیوانه‌واری بود که به دست ملی‌گرایان انجام می‌شد. با فرا رسیدن پاییز ۱۹۴۹ مبارزۀ کومینتانگ در جنگ داخلی به متفرق کردن آخرین گروههای مقاومت کاهش یافت. اغلب سربازان شیانگ کای – شک در حالی به جزیرۀ فورموسا (تایوان امروزی) گریختند که بیشتر اندوختۀ طلای کشور و نیز ادوات دریایی و هوایی ارتش را با خودشان بردند. در واقع، این مسأله راه را برای مائو هموار کرد تا تولد جمهوری خلق چین را در یکم اکتبر ۱۹۴۹ اعلام کند. عکس فوق برگرفته از مجموعۀ «عکس قرن» است.٭

٭ توضیح دربارۀ عکس از دبیر بخش «شهروند امروز» است. من در حالی دربارۀ این عکس این مطلب را نوشتم که این چیزها را درباره‌اش نمی‌دانستم.


ضرب‌المثلی چینی می‌گوید: «یک تصویر گویاتر از هزار کلمه است». در این سخن بی‌شک حقیقتی هست. پس چه نیازی هست درباره‌ تصویری که گویاتر از هزار کلمه است ششصد کلمه نوشته شود؟ شاید برای اینکه تصویر فقط می‌نمایاند، هرچند گویا، اما تحلیل نمی‌کند. شاید تصویرها را باید به مفاهیم تبدیل کرد و مفاهیم را باید به دست اندیشه‌ها سپرد تا بگویند چرا چنین می‌شود که شده است، آیا اجتناب‌پذیر بود يا اجتناب‌‌ناپذیر؟ اما این تصویر چه می‌گوید؟ این تصویر را به سه سطح یا لایه می‌توانیم تقسیم کنیم: (۱) جلویی؛ (۲) میانی؛ (۳) پشتی. در نزدیکترین لایه به ما (۱) جلاد و محکومان قرار دارند. سپس (۲) حامیان جلاد که با لباسی متمایز از او، اما همچون او با لباسی همنواخت و تیره‌تر؛ و سرانجام (۳) «نظارگان تماشا»، خیل مردمان، انبوه و در هم فشرده، ترسیده و مبهوت، نظاره‌گر آنچه در شُرف وقوع است.

اما همه‌ اینها در کجا رخ می‌دهد؟ عناصری دیگر در این تصویر هست که به ما بگوید: آسفالت کف خیابان، کامیون پارک‌شده در کنار خیابان، ساختمانی با در بزرگ و ستونها و راهروها. ساختمانی عمومی است. مدرسه عالی یا دانشگاهی. و اما پرسش. چه کسی یا چه چیزی این حق را به کس یا کسانی داده است که دست کسانی را از پشت ببندند و بی‌دفاع به آنان شلیک کنند؟ چه کس یا کسانی به اندکی از افراد این حق را داده است که انبوهی را به پشت دیوارها برانند تا تماشاگر بی‌اختیار مرگ همقطاران خود باشند؟ به دستها بنگریم؟ آنان که لباسی یکرنگ به تن دارند هرکدام تفنگی در دست دارند. جلاد نیز هفت تیری در دست دارد. قربانیان دست‌بسته و بی‌دفاع‌اند و انبوه مردمان تماشاگر نیز. نه دادگاهی است و نه هیئت منصفه‌ای. هرآنکه در خیابان است محکوم است. شاید اکنون بتوان فهمید که چرا مائو تسه تونگ گفته بود: «قدرت از لوله‌ تفنگ می‌روید». این سخن شاید گاهی درست بنماید، آن‌گاه که ستمدیدگان تفنگ به دست می‌گیرند تا دیگر کسی نتواند دستهایشان را از پشت ببندد و به سرهایشان شلیک کند، تا دیگر کسی نتواند آنان را به عقب براند تا تماشاگر باشند. اما اگر این دور باطل همچنان ادامه یابد، چنانکه گاهی به نظر می‌آید تمامی تاریخ بشر همچنان در این دور باطل است، آن‌گاه بعید می‌نماید که در تمامی تاریخ تمدن بشری چیزی وجود داشته باشد که بتواند با آیین جوانمردی اعصار کهن برابری کند: روزگاری که هر انسان آزاد برای خود اسبی و شمشیری داشت.٭٭

٭٭ شهروند امروز، يکشنبه ۹ تیر، ۸۷

۰
search fallosafah.org search the web
Google MSN AlltheWeb
Yahoo AltaVista Parseek
روزنامه‌ها دفتر يادها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
يکشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۱ / جمعه، ۸ شهريور ۱۳۸۷
همه‌ی حقوق محفوظ است
Fallosafah.org— The Journals of M.S. Hanaee Kashani
Email: fallosafah@hotmail.com/saeed@fallosafah.org
Powered By DPost 0.9