پنجشنبه، ۲۳ آذر ۱۳۹۶ | 
Thursday, 14 December 2017 | 
• برای دسترسی به بایگانی سايت قدیمی فلُّ سَفَه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی روزانه بخش دفتر يادها اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی زمانی بخش دفتر يادها اينجا کليک کنيد.

موضوع:    
اول<۱

۲

۳۴>آخر

: صفحه


شماره: ۱۲
درج: پنجشنبه، ۱۶ خرداد ۱۳۸۷ | ۱۱:۳۰ ق ظ
آخرين ويرايش: پنجشنبه، ۱۶ خرداد ۱۳۸۷ | ۱:۰۳ ب ظ

  • جادوگر مردود - خورخه لوئیس بورخس

از بخت‌یاری‌ها و عظمتهای مترجم یکی همین است که کاشف فروتن جانهای بزرگی باشد که در سرزمینهای دوردست می‌زیند. زنده‌یاد احمد میرعلایی از زمره‌ی همین بخت‌یاران و کاشفان فروتن بود که سه نویسنده‌ی بزرگ جهانی را به ما شناساند: بورخس، پاز، کوندرا. شادروان میرعلایی با ترجمه‌ی مجموعه‌های «الف و داستانهای دیگر» و «ویرانه‌های مدور» و «مرگ و پرگار» در سالهای آغازین دهه‌ی ۵۰ خدمتی بزرگ به ادبیات کشورش انجام داد. میرعلایی در همان سالها از دو دفتر نخست ترجمه‌‌های بورخس مجموعه‌ای در یک جلد منتشر کرد که «هزارتوهای بورخس» نام گرفت و زنده‌یاد هوشنگ گلشیری نیز مقدمه‌ای بر آن نوشت. اما، از بخت نامساعد روزگار، میرعلایی در سالهای بعد به سراغ دیگران رفت و اهتمامی به ترجمه‌ی همه‌ی آثار بورخس نکرد. او بر این اعتقاد بود که همه‌ی کارها را خودش نباید انجام دهد. او می‌یافت و می‌گذاشت برای دیگران. اما چه بد کرد. در این جور مواقع می‌باید خودخواه بود.

و، اما بعد، آدم می‌باید بسیار بخت‌یار باشد تا در نخستین سالهای جوانی خورخه لوئیس بورخس را همدم خود بیابد. برای من بورخس نشانه‌ای از «بازگشت به خویشتن» بود. بازگشتی که در همه جا مشهود بود. فقط آل احمد و شریعتی نبودند که از «بازگشت به خویشتن» سخن می‌گفتند. «ملکوت» بهرام صادقی و معصومهای گلشیری و «بره‌ی گمشده‌ی راعی» او نیز از این حس سرشار بودند. گویی شرقشناسی و رویکرد به مضامین شرقی در نویسندگان اروپایی و امریکای لاتین می‌توانست حسی از اعتماد به نفس به آدم ببخشد. حسی که می‌پنداشت مدتها از دست داده است.

باری، قصه‌ی زیر را از مجموعه‌ی «باغ گذرگاههای هزارپیچ: الف، ویرانه‌های مدور، مرگ و پرگار»، برگزیده‌ام که عنوان کلی داستانهای بازگفته را دارد و در ذیل آن بورخس چهار داستان برای ما می‌گوید: «جادوگر مردود»، «مرگ یک فقیه»، «آیینه‌ای از مرکب» و «تالار تندیسها» و «حکایت آن دوتن که خواب دیدند». «جادوگر مردود» در آن سالها برای من از این جهت بسیار جذاب بود که در همان سالهای دوره‌ی دبیرستان داستانی درباره‌ی شیخ بهایی و پیر پالان‌دوز شنیده بودم. شیخ بهایی در مواجهه‌ای که با پیر پالان‌دوز و درخواست آموزش علم کیمیا از وی دارد در آزمونی رؤیایی شکست می‌خورد و پیر به او نشان می‌دهد که او مردی نیست که وقتی به قدرت رسید بتواند به عهد خود وفا کند. این داستان را با همان مضمون اکنون از زبان بورخس می‌خوانیم.        
 




شماره: ۱۱
درج: جمعه، ۲۴ اسفند ۱۳۸۶ | ۷:۲۷ ب ظ
آخرين ويرايش: جمعه، ۲۴ اسفند ۱۳۸۶ | ۱۱:۵۹ ب ظ

  • مقام زن در عرفان ابن عربی در حدود شریعت

خود را نیکبخت می‌شمارم که در زندگی‌ام در محضر کسانی بوده‌ام که آموزش و یاد و خاطره‌شان همواره چراغ راهم بوده است. حدود ۲۵ سال از زمانی که نخستین بار استاد بزرگوارم جناب دکتر جهانگیری را دیدم گذشته است و در تمام این سالها همواره به رفتار و گفتار و سلوک این مرد اندیشیده‌ام. چگونه در این روزگار کسی می‌تواند چنین خويشتندار، چنین فروتن، چنین پارسا، چنین مهربان، چنین استوار و دانا بوده باشد که دکتر جهانگیری بوده است. هرکس که اندک زمانی را با دکتر جهانگیری سپری کرده باشد شهادت خواهد داد که هرگز سخن لغوی از او نشنیده، هرگز نشنیده کسی را آزرده باشد، هرگز نشنیده کسی را خوار شمرده باشد و يا در جست و جوی نان و نام بر درگاه صاحب قدرتی ایستاده باشد. در زمانه‌ای که خالی از «شیخ» است، من اگر می‌خواستم شیخی داشته باشم بی‌شک دکتر جهانگیری را برمی‌گزیدم. اما چه کنم که مرا آشوب روح چنان است که پايم بسته به هیچ لنگری نیست.

باری، مقاله‌ای از حضرتش را که چند سالی پیش در مجله‌ی فلسفه دانشگاه تهران منتشر شده بود، با اجازه از محضرش، «مقام زن در عرفان ابن عربی در حدود شریعت»، برداشتم و حروفچینی کردم تا مشتاقان ادب و عرفان با نامش و قلمش و اندیشه‌اش بیشتر آشنا شوند. قصد داشتم برای جشن‌نامه‌اش ترجمه‌ی مقاله‌ای از روزنتال را درباره‌ی ابن عربی به او پیشکش کنم. اما مجالی نیافتم و این کوتاهی را اگر عمری بود به‌شایستگی جبران خواهم کرد. نامش بلند و عمرش دراز باد.




شماره: ۱۰
درج: پنجشنبه، ۱ شهريور ۱۳۸۶ | ۱۰:۲۰ ق ظ
آخرين ويرايش: پنجشنبه، ۱ شهريور ۱۳۸۶ | ۱۰:۲۰ ق ظ

  • سرچشمه را نمی‌توان آلود! - بخش دوم

بنابراین اگر شریعتی در آن کتاب و یا هر جای دیگر از حق و صلاحیت ذاتی رهبر انقلاب و یا ضرورت تعلیق دموکراسی تا مدتی سخن می‌گوید قاعده نیست. استثناست و لذا نمی‌توان از اطلاق بعضی از جملات که به طور عام گفته شده‌اند قاعده استنباط کرد و آن جملات در پرتو مدعیات اصلی و در چهارچوب تحلیل کلان موضوع بحث معنا پیدا می‌کند. اصلاً این مدعا که شریعتی دموکراسی را به عنوان یک اصل اسلامی قبول دارد، محتاج استدلال نیست، چرا که عنوان «حکومت موقت انقلابی» در «طرح هندسی مکتب» (مجموعه آثار ۱۶، صفحه ۱۶-۱۷) با عنوان «دموکراسی متعهد» برای مرحله‌ی گذار انقلابها، به روشنی نظر شریعتی را مبنی بر اعتقاد به دموکراسی نشان می‌دهد. از تمام آنها روشن‌تر مضمون آشکار همان «دموکراسی رأسها و دموکراسی رأیها» است. همین تعبیر روشن می‌کند که دموکراسی اصل بنیادین است و باید به آن رسید اما باید نظام انتخابات و دموکراسی با آرای مردمان آگاه و آزاد و در شرایط مناسب شکل بگیرد و قوام بیابد. شریعتی در مجموعه آثار ۳۵ (بخش دوم، صفحه ۶۸۳) می‌گوید: "دموکراسی یک کالای صادراتی نیست، درجه‌ای متعالی است که باید جامعه‌ای بدان نائل آید". آیا سخنی از این آشکار‌تر و استوارتر در باور به دموکراسی می‌توان گفت؟ شریعتی در جای دیگر در «امت و امامت» (مجموعه آثار ۲۶، صفحه ۵۹۹) توضیح روشنتری درباره‌ی تطبیق اسلام و دموکراسی دارد. او می‌گوید: "حکومت دموکراسی در شکلهای مختلف خودش که در دنیا الان وجود دارد، حکومت ایده‌آل همه‌ی روشنفکران از آغاز قرن هجدهم بود که قرن آزادی فکر و ستایش و پرستش آزادیهای فردی است و عصر آزادی افراد انسانی (لیبرالیسم) همراه با اصالت بشر (اومانیسم) و اعتقاد به اصالت حقوق فردی (اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر). این طرز حکومت که دموکراسی است و بر پایه‌ی اکثریت آرای مردم و تلقی مردم به عنوان منشأ قدرت سیاسی دولت، با اصل «اجماع امت» یا اجماع اهل مدینه یا اهل حل و عقد، که مبنای تعیین خلافت معرفی می‌شود یکی است. و اجماع مردم، چه مردم مدینه را بگیریم و مهاجرین و انصار و به تعبیر خودشان اهل حل و عقد را، و چه اجماع همه‌ی مردم را، به هر حال اصل بر شورا و اجماع و بیعت است که یعنی همان دموکراسی، و بیعت همان دادن رأی است و اجماع یعنی جمع شدن و اتحاد و اتفاق آرا، و اختلافی در این موارد که هست بر سر نوع تلقی از دموکراسی و انواع آن است" تمام سخن شریعتی در باب چند و چون تحقق دموکراسی و استوار شدن بر اندیشه و انتخابات آزاد مردم است و جلوگیری از بدفهمی یا سوء استفاده‌ی ارباب قدرت از آن.




شماره: ۹
درج: پنجشنبه، ۱ شهريور ۱۳۸۶ | ۷:۳۶ ق ظ
آخرين ويرايش: پنجشنبه، ۱ شهريور ۱۳۸۶ | ۱۰:۲۳ ق ظ

  • سرچشمه را نمی‌توان آلود!

اخیراً خبر رسید که دوست عزیز دور از وطن و مقیم در کالیفرنیا، آقای اکبر گنجی بار دیگر سراغی از دکتر علی شریعتی گرفته و طی مقاله‌ای مفصل برخی از افکار و آرای او را مورد نقد قرار داده است. دیروز دوستی نسخه‌ای از آن را برایم فرستاد. هیچ علاقه‌ای به خواندن آن نوشته نداشتم چرا که سالهاست که هم با نوع تفکر و ایدئولوژی دوستم گنجی آشنا هستم و هم روش ژورنالیستی و بولتن نویسی ایشان را می‌دانم و هم به طور خاص از رویکرد وی نسبت به شریعتی و میزان اطلاعات و آگاهی ایشان از افکار و آموزه‌های شریعتی آگاهم. از مطالبی که جسته گریخته از محتوای مقاله‌ی ايشان می‌شنیدم دانستم که نوشته‌ی جدیدشان کم و بیش همان مطالبی است که سال گذشته در اروپا با تأکید ویژه بر نفی شریعتی گفته بود و در یک سخنرانی ایشان در پاریس نیز شخصاً از وی شنیده بودم.




شماره: ۸
درج: پنجشنبه، ۱۰ خرداد ۱۳۸۶ | ۳:۰۵ ق ظ
آخرين ويرايش: پنجشنبه، ۱۰ خرداد ۱۳۸۶ | ۹:۴۹ ق ظ

  • يادداشتها: از «فرد» مدرن تا ...

يادداشتها:

٭       اين مقاله نخستين بار در فلسفه (فصلنامه‌ی فلسفی، گروه فلسفه دانشکده ادبيات و علوم انسانی دانشگاه تهران)، شماره‌ی ۱۱، بهار و تابستان ۱۳۸۵، ص ۱۲۲–۱٠۳، منتشر شده است.

۱)      نقش تعيين‌كننده‌ی عنصر اجتماعی تا بدان پايه بود كه حتی نشان خود را بر علوم محضی نظير منطق نيز می‌زد. دوركيم ساختار منطق ارسطويی و نسبت‌های حاكم در آن را متأثر از نحوه‌ی پيوستگی ساختار اجتماعی آتن می‌داند و هوركهايمر و آدورنو گامی فراتر می‌نهند و آن را بازتاب مبارزه‌ی طبقات اجتماعی آن روزگار بر سر سلطه تصور می‌كنند: «بايد تصريح كرد كه اين خصلت اجتماعی مقولات انديشه بر خلاف تصور دوركيم بيانگر همبستگی اجتماعی نيست بلكه گواهی است بر وحد تفکيک‌ناپذير جامعه و سلطه.... مفاهيم فلسفی كه افلاطون و ارسطو به کمک آنها جهان را بازنمايي كردند ... به تعبير ويكو در كوچه و بازار آتن ساخته شدند.» (ماكس هوركهايمر، تئودور آدورنو، ۱۹۷۴: ص ۳۹–۳۸)

۲)     «شهروند آتنی در عين علاقه به امور خويش از امور عامه نيز غافل نيست. آن كس كه علاقه‌ای به امور سياسي ندارد ما را در اينجا با او كاری نيست، و گرچه سياست آفرينان اندک شمارند ولي همگان می‌توانند بر آن سياست داوری كنند.» (خطابه‌ی پريكلس. كتاب توسيديد، جنگ پلوپونز، ص ۴۷–۱۴۵)

۳)     چرا سقراط نوشيدن شوكران را به تبعيد از شهر خويش ترجيح داد؟ آيا لااقل به عنوان يک امكان نمي‌توان تصور كرد كه فرار يا تبعيد از سيته را به معنای قطع رابطه با منبع هويت خويش می‌دانست و بنابراين ترجيح می‌داد بميرد اما بی‌هويت يعنی بدون وابستگي به سيته‌ی خويش زنده نماند؟




اول<۱

۲

۳۴>آخر

: صفحه

top
روزنامه‌ها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
يکشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۱ / پنجشنبه، ۲۳ آذر ۱۳۹۶
همه‌ی حقوق محفوظ است
Fallosafah.org— The Journals of M.S. Hanaee Kashani
Email: fallosafah@hotmail.com/saeed@fallosafah.org
Powered By DPost 0.9