دعوت به شراب کهنه — فلُّ سَفَه
پنجشنبه، ۲۳ آذر ۱۳۹۶ | 
Thursday, 14 December 2017 | 
شماره: ۱۴
درج: جمعه، ۱۷ خرداد ۱۳۸۷ | ۸:۵۳ ق ظ
آخرين ويرايش: شنبه، ۱۸ خرداد ۱۳۸۷ | ۱:۴۲ ق ظ
موضوع: داستان


  • دعوت به شراب کهنه - نادر ابراهيمی

يکی از چيزهايی که آدم می‌تواند در اين مملکت همواره شاهدش باشد از ميان رفتن استعدادهاست. اين استعدادها شايد در هر کجای ديگر اين جهان که بودند سرنوشتی بهتر از اين داشتند. نادر ابراهيمی را در سالهای ۵١ يا ۵٢ به بعد بود که شناختم. بار ديگر شهری که دوست می‌داشتم که به تقليد از مائده‌های زمينی آندره ژيد نوشته بود و داستانهای کوتاهش برای من جذابيت داشت. اما او با قدم گذاشتن در تلويزيون و پرداختن به کار فيلمسازی تقريباً زندگی‌اش و نگارشش عوض شد — من هميشه اين جمله‌ی ژان لوک گدار را به خاطر سپرده بودم که «سينما تنها کارخانه‌ی رؤياسازی نيست، بلکه روسپی‌خانه‌ی بزرگ روشنفکران نيز هست». گرچه خودم هم به سينما علاقه دارم، معتقدم نويسنده بسيار برتر از فيلمساز است و کسی که نويسنده باشد حيف است که سينما را اولويت بخشد، مگر پای چيز ديگری در ميان باشد، که معمولاً هست.

باری، فاصله‌ی نسلها و گفت و گوی نسلها چيزی است که هميشه می‌توان به آن پرداخت، به‌ويژه اگر در سرزمينی زندگی کنيم که تاريخش دوری است. همواره می‌توانيم در اين تکرار سيمای خود و فرزندان‌مان را بازيابيم.

چيزهايی که من در اينجا از نويسندگان مختلف انتخاب می‌کنم بدان معنا نيست که بهترين کار آنان است، يا آنان بهترين نويسندگان از نظر من هستند. نه، من فقط به «ربط» آنچه آنان انديشيده‌اند با مسائل جهان خودم نظر دارم و البته شايد کسانی ديگر باشند که بهتر از آنان چيزی گفته باشند اما من آنان را نشناسم. اين داستان را از اين مجموعه‌ی داستانهای کوتاه نادر ابراهيمی برداشته‌ام: ده داستان کوتاه: غزلداستانهای سال بد، انتشارات رَز، ١٣۵١، ص ۷۷–۶۲.

دعوت به شراب کهنه

نادر ابراهيمی

 

– آقا با من يک گيلاس می‌زنيد؟

·

در طول بيست سال معلمی، اين برای نخستين بار بود که می‌شنيدم شاگردی از معلمش همچو چيزی را می‌خواهد؛ و تا اين حد وقيحانه. او که چنين خواهشی را از من می‌کرد — و نه به صورت خواهش، بل به شکل يک سؤال امتحانی — بدترين شاگرد من بود. نه بسيار تنبل و از مدرسه‌گريز؛ اما بداخلاق، پردردسر، جسور و کثيف. بچه‌ی به آن کوچکی ريش داشت؛ ريش سياه چرک، و گيس هم داشت — تا روی شانه. چند بار، آقای رئيس که آدميزاد ملايمی بود و از ته قلب دلبسته‌ی بچه‌ها، او را توی اتاق خودش خواسته بود و تا آنجا که می‌توانست و می‌دانست امروزی و جوان حرف زده بود؛ اما پسرک ريشوی چرک وانداده بود.

– آقا من وقتی را که بايد صرف تراشيدن ريش بکنم يا زدن مو، صرف کتاب خواندن می‌کنم. اگر تجديدی آوردم موهای سرم را از ته بتراشيد، و البته ريش را هم. اجازه داريد آقا!

رئيس به محبت و روشنفکرانه گفته بود: «آخر پسرم، اين بازيها مال اينجا نيست، مال غرب است؛ و آن هم به دلايل خاص اجتماعی و محيطی. شما چرا کورکورانه تقليد می‌کنيد؟» و او جواب داده بود: «مگر خود شما که هر روز صبح، ريش‌تان را دو تيغه می‌کنيد و روی پوست‌ نازنين صورت‌تان اودکلن می‌ماليد يا لوسيون بعد از اصلاح، اين کار را از غربيها ياد نگرفته‌ايد؟ از اين گذشته، مگر ايرانيان قديم، آقا، ريش‌شان را با تيغ ناست دو سوسمار می‌تراشيده‌اند؟ يا، ببخشيد آقا، پدربزرگ خود شما، توی مکتبخانه، ريش داشته يا نداشته؟ بله؟ حتماً داشته. می‌دانيد آقا؟ تراشيدن را ما از غربيها ياد گرفتيم، نتراشيدن را آنها از ما. باور کنيد آقا!»

و گذشته از ريش و گيس، به خودش زنگوله هم آويزان می‌کرد. دير به کلاس می‌آمد، با خنده‌ای کج و نامفهوم اجازه‌ی نشستن می‌گرفت، پاهايش را می‌کشيد روی زمين و زنگوله‌هايش صدا می‌داد. بچه‌ها می‌خنديدند و کلاس آرامشش را از دست می‌داد، و من پی باقيمانده‌ی جمله‌ی ناتمام خود می‌گشتم.

يک بار، باز هم رئيس او را خواسته بود و پرسيده بود: «پسرم! آويزان کردن زنگوله مربوط به ايرانيان قديم است يا مربوط به پدربزرگ من؟»

و او جواب داده بود: «هيچ کدام، آقا. مربوط به ايرانيان جديد است؛ البته ايرانيانی که قبل از اين هم وجود داشته‌اند. اين را که من آويزان کرده‌ام، زنان روستايی فارس و ترکمن به خودشان آويزان می‌کنند. و زن و مرد هم که با هم فرقی ندارند. دارند آقا؟»

– البته پسرم ...

– اگر داشته باشند هم وجه تفکيک‌شان زنگوله نيست – آقا!

اگر حرفهايش خيلی بی‌معنی نبود، طرز بيانش خفت‌آور بود. نوعی مسخرگی و مسخره کردن توی آن بود. من هميشه سعی می‌کردم با او دهان به دهان نشوم.

و گذشته از ريش و گيس و زنگوله، لباس پوشيدنش هم خجالت‌آور بود. پيراهن سرخ کوتاه نازک، شلوار تنگ چسبان با پاچه‌های گشاد، و کلاهی که نمی‌دانم از کدام گور پيدا کرده بود، مربوط به دوره‌ی قاجار يا قبل از آن.

آقای رئيس ديگر برای لباسها او را صدا نکرده بود؛ چون می‌دانست که او جوابی نرم، مثل تيغ نو، و همان قدر تيز، در چنته‌اش دارد؛ اما او، يک روز خودش به اتاق رئيس رفته بود.

اجازه هست؟

– بله پسرم.

– می‌دانيد آقا؟ اين جور لباس پوشيدن هيچ دليلی ندارد. نه ايرانيان قديم اين طور لباس می‌پوشيده‌اند، نه پدربزرگهای ما و نه زنان ترکمن. راستش اين است که اين جور لباس‌ پوشيدن، واقعاً بی‌دليل است.

و آقای رئيس، واخورده و ناراحت، صبورانه پرسيده بود: «پس چرا می‌پوشی پسرم؟»

و او جواب داده بود: «آخر آن جور لباس پوشيدن شما هم هيچ دليلی ندارد. کمی به کراوات خودتان فکر کنيد آقا! مضحک نيست؟»

و رئيس، به‌طوری جدی به او گفته بود: «بفرماييد بيرون!»

اما، تمام مسئله اين نبود. ما، از چند روز بعد، ديديم که آقای رئيس بدون کراوات به مدرسه می‌آيد. و اين واقعاً حيرت‌انگيز بود.

·

تلفن زنگ زد و من گوشی را برداشتم. بچه‌ها گاهی به من تلفن می‌کردند. خودم اجازه داده بودم که اگر سؤالی دارند با تلفن بپرسند. به همين دليل وقتی صدا گفت: «آقا من احمد ...» هيچ تعجب نکردم؛ گرچه اين را می‌دانستم که او اهل سؤال نيست، و هرگز هم پيش از آن به من تلفن نکرده بود.

گفتم: «خواهش می‌کنم».

گفت: «آقا با من يک گيلاس می‌زنيد؟»

‌‌– چی؟ 

– سؤال کردم، اگر ازتان دعوت کنم که يک شب، يک گوشه‌ی دنج، با من گيلاسی بزنيد، قبول می‌کنيد؟

چيزی به نام اعتماد به نفس برای من باقی نمانده بود. هيچ باورکردنی نبود. يعنی شاگردی به خودش اجازه می‌دهد که معلمش را به اين شکل به عرق‌خوری دعوت کند؟ نه ... اين ممکن نبود.

پرسيد: «فکر می‌کنيد؟»

گفتم: «نه ... نه ...»

گفت: «دروغ می‌گوييد. فکر می‌کنيد؛ اما جواب دادن به سؤال من احتياجی به فکر کردن ندارد. بله و يا نه. تمام شد».

گفتم: «بله ... قبول می‌کنم».

– شما پاتوق نداريد؟

– نه ... پاتوق من منزلم است.

– آدم شريفی هستيد؛ اما من دوست ندارم. حالا که قبول کرده‌ايد، جايش هم با من.

گفتم: البته ...

...

·

گوشی را که گذاشتم، زنم را ديدم که متحير ايستاده است و نگاهم می‌کند. من هم نگاهش کردم؛ اما حرفی برای زدن نداشتم.

عاقبت پرسيد: کی بود؟

– يکی از بچه‌ها.

– چکار داشت؟

– پرسيد که حاضرم با او گيلاسی بزنم يا نه.

– چی؟

– گيلاسی عزيزم، گيلاسی؛ می‌فهمی يعنی چه؟

– نه ... اصلاً. 

گفتم: «پس بگذريم. فهمش کمی مشکل است، حتی برای خود من». 

پرسيد: «و تو قبول کردی؟» 

گفتم: «البته. هيچ راه ديگری به نظرم نرسيد، با اينکه "فکر کردم!"»

·

مردک را صدا کرد و گفت: «عيسی! يک پنج سيری کشمش با ماست و خيار». و تازه از من پرسيد: «شما چيز به خصوصی با عرق‌تان نمی‌خوريد؟»

گفتم: «نه، متشکرم. ماست و خيار خيلی خوب است».

گفت: «وقتی همين ماست و خيار از اينجا به غرب برود و بعد دور بزند و برگردد — البته توی کيسه‌های نايلون — يک روز آقای رئيس مرا صدا می‌کند و می‌گويد: "پسرم! ماست و خيار؟ واقعاً خجالت‌آور است"».

– دوست ندارم پشت سر هيچ کس حرف بزنم.

– البته ... «اخلاق» خيلی چيز خوبی است. مايه‌ی سعادت است آقا! شما حتی پشت سر نيکسون هم حرف نمی‌زنيد. نيست؟

– منظور؟

– بعد.

و بعد که گيلاس خودش را خشک، حتی بدون پپسی و سودا، به سلامتی من يک نفس سرکشيد و من هم ناگزير همان کار را کردم، گفت: «شما را خيلی خوب می‌شناسم»

گفتم: «لطف داری».

و به تندی گفت: «آقا خجالت نمی‌کشيد که با يکی از شاگردهايتان — آن هم شاگردی مثل من — عرق می‌خوريد؟»

– کمی، چرا؛ اما نه خيلی. شايد مسئله‌ای وجود داشته باشد که به اين خجالت بيارزد.

– مثلاً، مرا از اين منجلاب بيرون می‌کشيد، کمکم می‌کنيد. راهنمايی‌ام می‌کنيد. پدرانه و استادانه راه را از چاه نشانم می‌دهيد. و بعد، سربلند و با افتخار به خانه برمی‌گرديد و به زن‌تان می‌گوييد: بله ... طفلک معصوم گرفتاری عجيبی داشت. ميان مرگ و زندگی دست و پا می‌زد. اگر به کمکش نرفته بودم، حتماً خودکشی می‌کرد. نه آقا؟

گفتم: «اين مزخرفات را حفظ کرده‌ای؟»

بلاتأمل جواب داد: «مگر شما توی مدرسه چيزی بيشتر از حفظ کردن يک مشت مزخرفات به ما ياد می‌دهيد؟ از شاگردهايتان همان قدر انتظار داشته باشيد که آنها از شما ياد گرفته‌اند — نه بيشتر».

تأملی کردم و از جواب دادن سر باز زدم. می‌دانستم که می‌توانم جوابش را بدهم، خوب و محکم؛ اما اين را هم می‌دانستم که او به جواب من جوابی خواهد داد که نمی‌دانستم جواب آن را هم خواهم داشت يا نه. به همين دليل ترجيح دادم که عقب بنشينم، و آهسته گفتم: «شايد بتوانی تحقيرم کنی. می‌بينم که قدرتش را داری؟ اما چرا؟ شکست دادن آدمهايی مثل من چه افتخاری می‌تواند داشته باشد؟ خيلی چيزها وجود دارد که می‌توانی زورت را با آنها امتحان کنی. مرا دعوت کرده‌ای که با اين منطق يا ضدمنطق پر از خشونت زمينم بزنی و صدای کف زدن يک مشت بچه را بشنوی؟ يعنی اين مشت، هيچ کجای ديگر مشتری ندارد که به صورت من می‌زنی؟»

با همان لبخند مسخره‌کننده‌اش جواب داد: «شما چقدر نازک‌نارنجی و حساس هستيد آقا. من شنيده بودم که هيچ مشتی، صورت يک مشت‌زن قديمی را له نمی‌کند».

– اما نه مشت‌زنی که صورتش زير ضربه‌ی صدها مشت خردشده. تو درست روی زخمها می‌زنی. و من پرسيدم: «چرا؟ اين را جواب بده! من که هيچ‌وقت از گيس و ريش و زنگوله يا اين لباس قشنگت ايراد نگرفتم. من که هميشه — بيش از آن حد که لياقتش را داشتی — به تو احترام گذاشتم؛ به تو و امثال تو».

– برای همين هم دعوت‌تان کردم، و برای اينکه خيلی خوب می‌شناسم‌تان. من صورت «بازی»‌های شما را ديده‌ام. شما بجز يکی، در همه باخته‌ايد. و حرف من بر سر همان يکی است، که آن را هم باخته‌ايد و نمی‌دانيد. عيسی! يک پنج سيری ديگر. آقا! شما هيچ وقت عاشق شده‌ايد؟

حس کردم که در آستانه‌ی ابتذال هستيم، و او ديگر قدرت تلنگر زدن هم نخواهد داشت. يک پسربچه‌ی عاشق. او، چندلحظه‌ی ديگر، در مشت من خواهد بود — گريان و مست. و به همين اميد بود که خونسردانه جواب دادم: «البته».

– در چه سنی آقا؟

– وقتی ... تقريباً از تو بزرگتر بودم.

– گيلاس مرا پر کرد، و مال خودش را هم.

– چه کار کرديد؟

– ده سال بعد با همان زن که عاشقش بودم عروسی کردم.

– با طعنه گفت: چقدر معطل کرديد. و حتماً زمانی با او عروسی کرديد که ديگر عاشقش نبوديد. اين طور نيست آقا؟

– بله ... عاشقش نبودم، اما دوستش داشتم.

– فرقی هست؟

– فکر می‌کنم.

گيلاسش را با خوشرويی سر کشيد و حتی قاشقی از ماست و خيار همراه آن نکرد.

– پس می‌دانيد که اشتباه زندگی‌تان در کجاست. نه؟

– نه.

– گمانم در همانجا که صبر کرديد تا عشق به دوستی تبديل شد. معلمی دارم آقا، که می‌گويد: «عشق مثل شمشير است و دوست داشتن مثل پر». شما شمشير را زمين گذاشتيد و پر را برداشتيد.

– اما جنگ تمام شده بود. درست زمانی که آن پر سفيد را به دست گرفتيد، جنگ تمام شد.

– شايد.

– و حالا، به هيچ وجه از آن نوازشها احساس خفّت نمی‌کنيد؟

– نمی‌دانم.

– و متأسف هم نيستيد؟

– سؤال مهملی است. پيدا کردن اين تأسف، در ميان بايگانی عظيم تأسفهای من کار آسانی نيست.

– همه‌ی آن بايگانی، همين است آقا؛ يعنی برمی‌گردد به عشق و دوست داشتن. اول عاشق مردم بوديد، بعد، فقط دوست‌شان داشتيد. وقتی عشق وجود داشت، شفقت وجود نداشت؛ اما دوست داشتن، هميشه با ترحم همراه است.

من هم گيلاس عرقم را سر کشيدم — بدون مزه.

– قشنگ حرف می‌زنی پسرجان، و تلخ. اين حرفها برای پسربچه‌ای مثل تو زياد است.

خنديد و گفت: برعکس، اين سر برای اين حرفها زياد است.

– اما چرا اينها را به من می‌گويی؟

– علت دارد آقا.

– بگو!

– من هم عاشق يک نفر هستم.

– خوب؟

– و گره کار ما در همانجاست که در کار شما بود.

– شوخی می‌کنی.

– من، جدی حرف می‌زنم.

– ممکن نيست.

– هست، آقا.

– نه پسر جان! تو نمی‌دانی که آن گره در کجا بود. هيچ کدام از اين بچه‌های گيس‌دار شلوار اينجوری هم نمی‌دانند. شما کيف‌تان را بکنيد و عشق‌تان را برسيد، و دنيا را مسخره کنيد. مسخرگی، بيشترين کاری است که از دست شما برمی‌آيد. و من — مخالف نيستم.

برای نخستين بار ديدم که در پشت ديوار خشمی راستين سنگر می‌گيرد، و نفرت را در نگاهش ديدم و عرق را بر پيشانی‌اش، و ليوانش را که به روی ميز کوبيد، و جهش قطره‌های عرق را از ته ليوان به روی ميز؛ و شنيدم که فرياد زد: «اين جور نيست، نيست، نيست. اين عينک ديگر به چشم شما نمی‌خورد. عوضش کنيد آقا. عوضش کنيد ... تا لااقل نزديکترين فاصله‌ها را بتوانيد ببينيد. اين گيس و اين لباس، هيچ چيز را خراب نمی‌کند؛ چراکه شما با خرابکاريهای روشنفکرانه‌تان چيزی را برای خراب کردن باقی نگذاشتيد. يعنی شما می‌خواهيد بگوييد پيش از آنکه ما گيس‌درازها پيدايمان بشود، هيچ کس عيب نداشت؟ همه‌ی جوانان وطن هرروز صبح زود بلند می‌شدند، ورزش می‌کردند، دندانهايشان را مسواک می‌زدند، به بابا و مامان سلام می‌کردند، و بعد، تفنگها‌يشان را می‌انداختند دوش‌شان می‌رفتند جنگ؟ شما پيراهن سفيدهای سابق، پيراهن سياهها، پيراهن سرمه‌ایها ... شما داس به دستها، کبوتر به دستها، چاقوکش‌ها ... با آن همه هياهو و با آن همه امکانات، چه تاج افتخاری بر سر اين سرزمين گذاشتيد که حالا ما را تحقير می‌کنيد؟ ها؟»

و صدايش را بلند و بلندتر کرد: «شما می‌خواهيد بگوييد دنيای سراسر سعادت شما را فقط و فقط ما گيس‌درازهای ريشو خراب کرده‌ايم؟ شما می‌خواهيد بگوييد بين گيس و عاطفه يک رابطه‌ی معکوس وجود دارد؟ هرکس که گيس داشته باشد و لباس "اين جوری" بپوشد، مفهوم انسانيت را نمی‌فهمد؟ يعنی اين مغز، در پشت اين موها، از فعاليت بازمی‌ماند؟ گمان نمی‌کنم شما جرأت داشته باشيد همچو حرفهايی بزنيد. من قبول دارم که در ميان ما گيس‌درازها آدمهای عيبناک فاسد کله‌پوک هم وجود دارد؛ اما اگر اين کثافتها گيس نمی‌گذاشتند آلبرت شوايتزر می‌شدند يا ويتکنگ؟»

به التماس گفتم: «آهسته، آهسته‌تر حرف بزنيد!»

گفت: «می‌ترسيد؟ می‌ترسيد؟ ها؟»

گفتم: «شايد؛ اما من چيزی نگفتم که چنين خطابه‌ای پاسخش باشد. تو آن‌قدر آماده‌ی پرش بودی که قبل از صدای سوت پريدی. من فقط می‌خواستم بگويم که شرايط ما متفاوت است؛ و هست. تو از آن زمان طولانی انتظار حرف زدی ... من، در آن ده سال، جايی بودم که دستم به هيچ کس نمی‌رسيد، و در جنگی بودم که روحم با انهدام داشت، می‌فهمی؟»

– می‌فهمم. و هيچ نيازی هم به اين اشاره‌ها حس نمی‌کنم. من می‌فهمم که تفاوتهايی وجود دارد؛ اما ما فکر می‌کنيم که در متفاوت‌ترين شرايط هم وجوه مشترکی وجود دارد. چرا به آنها فکر نمی‌کنيد؟

– پسر جان! حداقل به من بگو که آيا می‌دانی من کجا ...

– از آنچه که هردو می‌دانيم، حرفی نخواهيم زد؛ هيچ وقت. قبول می‌کنيد؟

– نمی‌فهمم.

– بايد بفهميد! يا قبول کنيد، و يا خداحافظ — آقا معلم!

– نه خداحافظ. به هر حال، گمان می‌کنم، بازی کردن، با احتمال ناچيز يک برد، بهتر از پاکباخته از پای ميز بلند شدن است.

– بازی دردناکی خواهيد کرد. و اين بازی، يک بار ديگر، زندگی آرام شما را به هم خواهد ريخت و ...

– پسر! اگر يک بار ديگر در باره‌ی آنچه که هردو می‌دانيم حرف بزنی، دندانهايت را خرد می‌کنم.

– چشم، آقا معلم.

و هنوز، در کلماتش زهر بود.

·

– پس ... شما ... اين دختر را می‌بينيد؟

– البته.

– و با ما ... کار می‌کنيد؟

– البته.

– و حتی، برای شما، مهم نيست که بدانيد ما چه فکری ...

·

– مطلقاً.

– آقا!

– بله؟

– نمی‌ترسيد؟

– چرا، می‌ترسم. تو می‌خواهی که من در خيابانی يکطرفه برگردم و در جهت ممنوع آن حرکت کنم. اين ترس ندارد؟

– آقا! برای پياده‌ها هيچ خيابانی يکطرفه نيست. باور نمی‌کنيد؟

– چرا، قبول می‌کنم. و باز هم می‌ترسم، و بيشتر.

– پس پيشنهاد مرا رد کنيد.

– ديگر گذشته است. حالا تو واقعاً عاشقش هستی؟

– «ما» عاشقش هستيم، آقا!

– با همين يک تا پيراهن رنگی و دستهای خالی؟

– بله آقا ... ما می‌خواهيم با دستهای خالی عشق را تجربه کنيم. ممکن نيست؟

– چرا نيست؟ حداقل با دستهای خالی بازی کردن اين خاصيت را دارد که چيزی نمی‌بازيد.

– چطور نمی‌بازيم؟ ما خود عشق را می‌بازيم و قمار بزرگتری هم وجود ندارد.

– و به من چطور اعتماد می‌کنيد؟

– اين رسم تازه‌ای است.

·

من نيمه‌مست، و پسرکی که گيس بلند داشت و زنگوله‌اش مستانه در گردش صدا می‌کرد، قدم زديم، و قدم‌زنان، ابتدا من او را به خانه‌اش رساندم و سپس او مرا به خانه‌ام رساند. من، بازگشتم تا باز او را به خانه‌اش برسانم، که گفت: «نه آقا ... ديگر قبول نمی‌کنم».

گفتم: «می‌آيم».

گفت: «هيچ فايده‌ای ندارد که خودتان را بی‌جهت خسته‌تر کنيد. ما تازه‌نفس‌تريم. تا آنجايی که ما می‌خواهيم بياييد. همين کافی است».
گفتم: «شب خوش».

 

این نوشته را نخستین بار در سایت قدیمم، جمعه، ۹ خرداد ۱۳۸۲/ ۳۰ مه ۲۰۰۳، منتشر کردم.



مشاهده [ ۵۳۴۱ ]

next top prev
روزنامه‌ها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
يکشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۱ / پنجشنبه، ۲۳ آذر ۱۳۹۶
همه‌ی حقوق محفوظ است
Fallosafah.org— The Journals of M.S. Hanaee Kashani
Email: fallosafah@hotmail.com/saeed@fallosafah.org
Powered By DPost 0.9