سه شنبه، ۱۶ شهريور ۱۳۸۹ | 
Monday, 6 September 2010 | 
• برای دسترسی به بایگانی سايت قدیمی فلُّ سَفَه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی روزانه بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی زمانی بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به نسخه RSS بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.

موضوع:    
اول<۱۲

۳

۴۵۶۷۸۹۱۰>آخر

: صفحه


شماره: ۳۱۹
درج: چهارشنبه، ۱۱ آذر ۱۳۸۸ | ۸:۲۸ ب ظ
آخرين ويرايش: چهارشنبه، ۱۱ آذر ۱۳۸۸ | ۸:۳۰ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • جانم ملول شد

شاید پیش از هرچیز باید توضیح دهم که چرا این مدت غایب بودم. خب، معلوم است. من با شروع هر ترم دچار افسردگی عمیقی می‌شوم. اما امسال دیگه واقعاً نوبر بود. ۱۶ ساعت تدریس در هفته و ۴ روز حضور در دانشگاه، مگر چیز دیگری هم از آدم باقی می‌گذارد؟ تازه این را هم اضافه کن به اینکه همیشه فکر کنی داری دو برابر همتایان و همسالان کار می‌کنی و حداقل یک چهارم آنها درآمد داری. آن وقت احساس ظلم مضاعف می‌کنی و دیگر فقط به تنها چیزی که فکر می‌کنی این است که کی می‌تونی خودت رو از اینجا خلاص کنی و بری دنبال یک زندگی دیگه! اما علتهای دیگه هم بود. چندتا کار نوشتاری داشتم که باید تحویل می‌دادم اما هنوز هم نتونستم تحویل بدم. یکی دو مقاله هم می‌خواستم بروم در فرنگستان بخوانم که فقط یکی‌اش را توانستم ارائه کنم و تا یکی دو ماه دیگه باید مقاله‌اش را هم تحویل بدهم. یکی دیگه‌اش را هم باید بنویسم تا نوبت به ارائه‌اش برسه. بعد هم تو این مدت یکی دوتا مریضی فصلی ناتمام داشتم که با اینکه در کوتاه مدت از پا نینداختم در دراز مدت بدجوری کلافه‌ام کرد. خب. خوشحالم که دیگه هفته‌های آخر ترمه  و من می‌تونم یکی دوهفته برخی قیافه‌ها را نبینم. هرچند باز ورقه‌ها در راهه. فردا هم عازم سفر به آبادان هستم. از آنجا که قرار است سوار هواپیما شوم از تمامی دوستان و دشمنان حلالیت می‌طلبم. خداوند به من آرامش ابدی و به شما هرچی دوست دارید بدهد. آمین، یا رب العالمین.


۰

شماره: ۳۱۸
درج: يكشنبه، ۲۲ شهريور ۱۳۸۸ | ۵:۲۳ ب ظ
آخرين ويرايش: يكشنبه، ۲۲ شهريور ۱۳۸۸ | ۵:۲۳ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

اقتضای طبیعت این نیست که ناخدا از سرنشینان کشتی تقاضا کند که سکان کشتی را به او بسپارند یا «دانشمندان به در خانۀ توانگران بروند». هرکه چنین ادعایی کرده است، دروغ گفته، زیرا طبیعت خلاف این را اقتضا می‌کند: بیمار، خواه توانگر باشد و خواه تنگدست، باید به در خانۀ پزشک برود و آنکه نیازمند رهبری است باید دست تقاضا به سوی کسی دراز کند که در رهبری استاد است. بنابراین کسی هم که شایستگی زمامداری دارد نباید از دیگران تقاضا کند که به فرمان وی گردن بنهند [باید منتظر باشد تا دیگران به سراغ او آیند و او را به رهبری برگزینند].

(افلاطون، جمهوری، ۱۰۹۴/۴۸۹)

  • مشروعیت و رهبری

در جامعه شغلها و مهارتهای مختلفی وجود دارد که نیازمندی هریک از ما به آن مهارتها خواه ناخواه روزی سر و کار ما را با آن شغلها و ضاحبان‌شان خواهد انداخت. تاکنون نشنیده‌ایم که کسی مجبور شده باشد به پزشکی خاص مراجعه کند، یا آموزگار و استادی خاص برای فرزندش بگیرد، یا معمار و مهندسی خاص برای ساختن خانه‌اش استخدام کند، هرچقدر هم که آن اشخاص در کار خود مهارت داشته باشند. همین طور است دربارۀ دیگر مشاغل جامعه و صاحبان آنها، از نانوایی گرفته تا هرچیز دیگر. ما در انتخاب هریک از این افراد و کار یا مهارتشان، فقط به رفع نیاز خود توجه داریم و بهترین خدمتی که هریک از آنان به ما می‌تواند بکند. «اجبار» ما برای انتخاب این افراد «نیاز» ما و «صلاحیت» مشهور و معتبر آنهاست. هنگامی که ما به پزشکی خاص مراجعه می‌کنیم و دستورهای او را مو به مو اجرا می‌کنیم و خودمان را در اختیار او می‌گذاریم، هرگز گمان نمی‌بریم که مجبوریم این کارها را انجام دهیم، و اگر انجام ندهیم سر و کارمان با دادگاه و تنبیه جزائی است. آنچه ما را مجبور به اطاعت از پزشک می‌کند «ولایت» (authority) او بر ما نیست، یعنی «صلاحیت»ی که او در پزشکی دارد و «حق» تجویز نسخه و درمان، بلکه نیازی است که ما به او داریم و مهارتی که او «حق» اعمال آن را دارد، یعنی همان authority. با این همه، ما حق داریم در هرکجای کار که خواستیم از پزشک‌مان صرف نظر کنیم و جای او را به دیگری بدهیم و یا حتی اگر ناراحتیهای بیشتری برای ما فراهم کرد، او را به دادگاه بکشانیم و مجازات کنیم. ما در برابر پزشک برهنه می‌شویم تا بیماری ما را درمان کند، نه اینکه او از برهنگی ما لذت ببرد و چشم‌چرانی کند، یا ما را تحقیر کند، یا هر کار دلش خواست با ما بکند. «حقی» که او بر بدن ما یافته است، به واسطۀ نیازی است که ما برای رفع بیماری خود داریم، و انتخابی که خود کرده‌ایم، برای اینکه او این درمان را انجام دهد. بنابراین، مشروعیت کار پزشک و توصیه‌های او برای درمان ما تنها از «علم پزشکی» سرچشمه نمی‌گیرد، این شرط «لازم» است، اما «کافی» نیست. شرط کافی «انتخاب» او به اختیار خود ما برای این کار است. ما در زندگی اجتماعی هیچ اجباری برای رجوع به هیچ یک از صاحبان حرف و مشاغل نداریم، مگر آن دسته‌ای که به دولت مربوط باشند؟ پس آیا همین سخن را درباره «دین» و «سیاست» و «نبوت» و «امامت» و «سلطنت» و «حکومت» نیز نمی‌توان گفت؟ آیا هیج انسانی را می‌‌توان به اطاعت از «ولایت» کسی واداشت که هیچ اعتقادی به «صلاحیت» آن شخص یا نیازی به خدمات آن شخص ندارد؟

یک تفاوت بزرگ جهان قدیم و جهان جدید در همین جا رخ می‌نماید. ما اگر کلمۀ «انقلاب» را کلمه‌ای محترم می‌شمریم، می‌باید به یاد داشته باشیم که این کلمه‌ای جدید و ترجمه‌شده از زبانهای غربی است و حاصل آن تجربۀ تاریخی که ما انجام دادن آن را انتخاب کردیم. اگر تا پیش از روشنگری سپهر سیاست و دین و جامعه جهانی دور از دسترس مردمان بود که یارای هیچ گونه دخالتی در آن نداشتند، «انقلاب» نشان داد که همه چیز در «سر» انسان جای دارد و هیچ واقعیت ثابت و تغییرناپذیری در جامعه و تاریخ انسان وجود ندارد که نتوان آن را تغییر داد. «تغییر» تنها امیدی است که انسان بعد از روشنگری برای بقای خود دارد و البته بزرگترین «حق»ی که انسان دارد.


۰

شماره: ۳۱۷
درج: دوشنبه، ۱۶ شهريور ۱۳۸۸ | ۷:۰۲ ب ظ
آخرين ويرايش: دوشنبه، ۱۶ شهريور ۱۳۸۸ | ۱۱:۳۸ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • آیا سلمان فارسی «فریب‌خوردۀ دشمن» بود؟

«بیگانه‌ترسی» و «بیگانه‌ستیزی»، بی‌شک، از مهمترین عناصر گفتار «شریعت‌گرایی» (یا به تعبیر غربی «بنیاد گرایی») ایرانی است. «بیگانه‌ستیزی» اسلامی بر این اساس شکل می‌گیرد که آنچه متعلق به «غیر» یا «دیگری» است از اساس چیزی نادرست یا باطل است. بنابراین، همواره ستیزی وجود دارد میان آنچه «خودی» است و «اصیل» و آنچه «ناخودی» است و «غیراصیل». اما اگر ملی‌گرایان عرب بتوانند برای این گونه تلقی از اسلام و بنای هویت خود وجهی بیابند، مسلمانان ایرانی هرگز نمی‌توانند چنین کاری انجام دهند. شاید هیچ استدلالی به اندازۀ همین استدلال نتواند شکست‌دهندۀ اعتقاد همان کسانی باشد که به نام «اسلام» بر هر اندیشۀ غیرایرانی و غیربومی به عنوان چیزی «بیگانه» با فرهنگ و اعتقادات مردم می‌تازند. اگر مسلمانی ایرانی مدعی است هر اندیشۀ بیگانه به صرف بیگانه بودن چیزی مردود و ناپذیرفتنی است، چگونه می‌تواند پذیرش «اسلام» را در سرزمینی «غیرعربی» توجیه کند؟ چگونه کسی می‌تواند مدعی شود دینی که اشغالگران سرزمینش به او داده‌اند «برحق» است؟ با این تفسیر، هیچ چیز خنده‌دارتر از این نیست که آخوندی ایرانی به مذمت کسانی بپردازد که علم یا فرهنگی بیگانه را مطلوب خود ساخته‌اند. اگر کسانی باشند، از عوام، که بر روشنفکران و خواص خرده بگیرند که زبان خارجی می‌آموزند، کتابهای بیگانه می‌خوانند، یا همچون بیگانگان لباس می‌پوشند و رفتار می‌کنند، دست کم «آخوندها» یا «مسلمانان ایرانی» نمی‌توانند چنین کنند، چون آنان نیز نمی‌توانند مدعی ملی‌گرایی و بومی‌گرایی شوند! اگر کسی مدعی شود که علم یا فلسفه یا هنری چون بیگانه است «باطل است»، به او می‌توانیم یادآور شویم که او خود نیز با بسیار چیزها زندگی می‌کند که بیگانه است. به طور نمونه، به رفتار آخوندها و مسلمانان ایرانی توجه کنید: زبانی بیگانه (عربی) را زبان دین و فرهنگ خود می‌دانند، به سرزمینهایی بیگانه (مکانهای زیارتی) سفر می‌کنند، یا در آنجا اقامت می‌گزینند، خدایی (الله) را می‌خوانند که هرگز به زبان قوم خودشان با آنان سخن نگفته است، به گونه‌ای لباس می‌پوشند که قوم خودشان بدانگونه لباس نمی‌پوشند، اشخاصی را حرمت می‌گذارند که از تبار و نژاد خودشان نیستند. همۀ اینها چگونه ممکن است؟ آنان چگونه می‌توانند از «ملی» بودن و «بومی» بودن «دین» و «مذهب» خود سخن بگویند؟


۰

شماره: ۳۱۶
درج: يكشنبه، ۱ شهريور ۱۳۸۸ | ۴:۳۹ ب ظ
آخرين ويرايش: يكشنبه، ۱ شهريور ۱۳۸۸ | ۴:۳۹ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • داستانی دربارۀ عضدالدوله و رفتارش با زنان

عضدالدولۀ دیلمی (۳۷۲–۳۲۴/ ۹۸۳–۹۳۶) یکی از ستوده‌ترین پادشاهان ایرانی است و دستاوردهای نظامی و فرهنگی او در قرن چهارم/دهم ستایشگران بسیار داشته است. این پادشاه شیعی در ۱۳ سالگی به جانشینی عموی بی‌فرزندش عمادالدوله رسید و فرمانروای فارس، و کرسی آن در شیراز، شد. او پس از درگذشت عموی دیگرش، معزالدوله، در ۳۵۶/۹۶۷، تا سال ۳۶۱/۹۷۱ دامنۀ حکومت خود را تا عمان و کرمان و مکران گسترش داد. عضدالدوله همچنین توانست به مقرّ خلافت در عراق، بغداد، دست یابد. اما او به جای آنکه خود به خلافت نشیند ترجیح داد که خلیفه را دست‌نشاندۀ خود کند و برای خود از طریق او «مشروعیت» به دست آورد. در قرن چهارم/دهم، عضدالدوله تنها پادشاهی بود که ۹ مملکت را به زیر فرمان خود داشت. از همین رو، او، باز، نخستین کسی بود که خود را «شاهنشاه» یا «ملک‌الملوک» نامید. این پادشاه شیعی در میان روشنفکران و فیلسوفان ستایشگران بسیار داشت و «تحمل» فرهنگی او را بسیار ستوده‌اند. مورخان جدید نیز از این حیث به او بی‌التفات نبوده‌اند. جوئل ل. کرمر، در «انسان‌گرایی در عصر رنسانس اسلامی» (ص ۳۷۸)، از داستانی که برخی مورخان با شک و تردید دربارۀ او نقل کرده‌اند یاد می‌کند، داستان غرق کردن کنیزکی که دوستش می‌داشت اما او را غرقش کرد تا از کارهای جدی خودش بازنماند، و توجه می‌دهد که از این گونه داستانها دربارۀ پادشاهان دیگر نیز گفته شده است. با این همه، او باز یادآور می‌شود که «عضدالدوله در ترکیب عواطف بشری با بیرحمی سَبُعانه هیچ تفاوتی با غالب معاصرانش نداشت». یکی دو سال پیش که کتاب «لطائف‌المعارف» ثعالبی را به قصد نوشتن مقاله‌ای می‌خواندم به داستانی دربارۀ او برخوردم که تا مدتها گیج و منگ بودم. نمی‌دانستم چگونه دربارۀ این داستان داوری کنم و صحت و سقم آن را بیابم. تلاشی هم تاکنون برای این کار انجام نداده‌ام. خواننده آگاه است که البته قرار نیست هرچه در کتابها می‌نویسند درست یا مطابق با واقع باشد، اما شک و شبهۀ ریشه‌ای دربارۀ تاریخ نیز چیزی از این رشته به عنوان علم باقی نخواهد گذاشت. این داستان، چه درست و چه نادرست، چند چیز داشت که برای من از نظر تاریخی جالب توجه بود: ۱) ماجرای تجاوز پادشاهی شیعی به شاهدختی شیعی. ۲) ذکر آن در کتابی به قلم نویسنده‌ای معتبر: ثعالبی. ۳) انتقامگیری خواستگارانه از زنی که به خواستگارش «نه» گفت، به شیوۀ عصر جدید. ۳) مصادرۀ اموال و روسپیگری و خودکشی در قرن چهارم/دهم. ۴) سکوت علما و مراجع عصر در قبال چنین جنایتهایی.

از این داستان می‌توان فیلمنامه‌ای همچون «طومار شیخ شرزین» نوشت، البته اگر کسی هنرش را داشته باشد. این نوشته را از این کتاب برداشته‌ام: ثعالبی، «لطائف‌المعارف»، ترجمۀ علی اکبر شهابی خراسانی، انتشارات آستان قدس رضوی، ۱۳۶۸، ص ۱۳۴–۱۳۲.


۱

شماره: ۳۱۵
درج: دوشنبه، ۲۶ مرداد ۱۳۸۸ | ۸:۴۸ ب ظ
آخرين ويرايش: دوشنبه، ۲۶ مرداد ۱۳۸۸ | ۸:۵۳ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

به یاد پدرم: درگذشت، چهارشنبه، ۲۶ مراد ۸۴

  • پاسدار پاسداران کیست؟

عبارتی لاتینی از شاعر رومی جوونال هست که می‌گوید: ?Quis custodiet ipsos custodies. این عبارت را در انگلیسی به صورتهای مختلف ترجمه کرده‌اند، اما معنایش تقریباً یکسان است: «چه کسی از پاسداران پاسداری می‌کند؟». جوونال، طنزپرداز رومی قرنهای اول و دوم میلادی، این جمله را در نصیحت به دوستانی به کار برد که زنان‌شان را در خانه محبوس می‌کردند تا از وفاداری آنان مطمئن باشند، غافل از آنکه مراقبان آنان نیز خود به مراقبت نیاز دارند؟ — چه در قصه‌های «هزار و یک شب» خودمان، چه در «دکامرون» بوکاتچو و چه در تاریخ مکتوب حرمسراهای کشورمان، داستانهایی دربارۀ کامرانیهای زنان محبوس در خانه و حرم با غلامان و دیگر نگهبانان به چشم می‌خورد و البته چه انتقامهای وحشیانه‌ای که مردان، به‌ويژه قدرتمندان، از زنان نمی‌گرفتند! این همه، آزمونی هزارباره بر این نکته است که «غُل» و «زنجیر» و «قفل» و «نگهبان» وفاداری و اطمینان خاطر نمی‌آورد! نیچه نیز، با سخنی که بی‌شک بصیرتی تاریخی در پشتش نهفته است، از این تمایل و رفتار به خوبی سخن گفته است: «مردان همواره با زنان همچون پرندگانی کوچک رفتار کرده‌اند که می‌باید در قفس‌شان کرد مبادا بگریزند!» اما فیلسوفان و نظریه‌پردازان دوره‌های بعدی در این جمله اشارۀ خوبی دیدند به این نکته که بالاترین مرجعی که در یک جامعه می‌تواند از فساد مصون باشد و مراقب انجام وظیفۀ درست نهادهای دیگر باشد کجاست؟ به عبارت دیگر، اگر برای بازداشتن تبهکاران از تبهکاری به پلیس نیاز است، برای بازداشتن پلیس از تبهکاری به چه نهاد یا چه کسی نیاز است؟ بدین طریق، این جمله به‌وضوح به یک «ناسازه» یا «پارادوکس» نیز اشاره می‌کند، ناسازه‌ای که به «تسلسل» می‌انجامد: اگر برای پیشگیری از جرم هر فرد یا مقامی یا مکافات آن به یک مراقب نیاز است، چه کسی می‌باید مراقب جرمهای مراقبان باشد؟ اگر بخواهیم برای هر مراقبی مراقب بگذاریم، این کار به تسلسل می‌کشد و پایانی برای آن تصور پذیر نیست. پس چاره چیست؟


۰

اول<۱۲

۳

۴۵۶۷۸۹۱۰>آخر

: صفحه

next top prev
دفتر يادها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
يکشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۱ / سه شنبه، ۱۶ شهريور ۱۳۸۹
همه‌ی حقوق محفوظ است
Fallosafah.org— The Journals of M.S. Hanaee Kashani
Email: fallosafah@hotmail.com/saeed@fallosafah.org
Powered By DPost 0.9