دوشنبه، ۸ خرداد ۱۳۹۶ | 
Sunday, 28 May 2017 | 
• برای دسترسی به بایگانی سايت قدیمی فلُّ سَفَه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی روزانه بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی زمانی بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به نسخه RSS بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.

موضوع:    
اول<۱۲

۳

۴۵۶۷۸۹۱۰>آخر

: صفحه


شماره: ۴۷۱
درج: شنبه، ۱۰ بهمن ۱۳۹۴ | ۷:۴۶ ب ظ
آخرين ويرايش: شنبه، ۱۰ بهمن ۱۳۹۴ | ۷:۴۶ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • «دیپلمه»، «دیپلمات» و «دیپلماسی»: از «طومار» تا «فن مذاکرۀ سیاسی»

برخی کلمات در زبان‌های‌دیگر هستند که ما قادر به دادن ترجمۀ مستقیمی برای آنها در زبان خودمان نیستیم، چون نمی‌توانیم لفظی مطابق با معنای آنها و نیز صورت لفظی‌شان در زبان خودمان بیابیم. بنابراین، ناگزیریم که آنها را یا به همان صورت اصلی یا بیگانه‌شان به کار ببریم، یا عبارتی کوتاه یا توضیحی بلند در ترجمۀ آنها بیاوریم تا دست کم بدین صورت آنها را مفهوم سازیم. ترجمه نکردن این کلمات، بدون دانستن توضیحی دربارۀ آنها، همواره این خطر را دارد که ما معنای آنها را بد بفهمیم یا اصلاً نفهمیم، و حال آنکه این کلمات را پیوسته به کار می‌بریم. یکی از این کلمات «دیپلمات» و «دیپلماسی» و دیگر مشتقات آنهاست که معمولاً به همین صورت در زبان ما نقل می‌شوند. اما لفظ و معنای این کلمات دقیقا چه چیزی می‌گوید؟ خب، حتماً همۀ شما کلمۀ «دیپلمه» را شنیده‌اید، یعنی کسی که «دیپلم» یا گواهی رسمی پایان تحصیلات دورۀ دبیرستان را دارد. اما میان «دیپلمه» و «دیپلمات» چه رابطه یا تفاوتی هست؟ در واقع، از نظر اشتقاق، هیچ. کلمۀ «دیپلمات»، همچون «دیپلمه»، از «دیپلُما»، کلمه‌ای یونانی، گرفته شده است که به معنای «طومار» یا «کاغذ لوله‌شده» و «سند رسمی اعطای امتیاز» است، کاغذی که آن را لوله می‌کردند، در غلافی فلزی و استوانه‌ای می‌گذاشتند، و به دست سفیران یا نمایندگان سیاسی می‌سپردند تا «سفیر» یا «فرستاده» آن را به فرمانروای کشور بیگانه تقدیم کند و خود را به عنوان نمایندۀ رسمی دولت متبوعش برای تبادل پیام یا مذاکره میان دو کشور معرفی کند. از همین رو بعدها به سفیران و فرستادگان سیاسی «دیپلمات» گفتند، کسانی که کاغذی لوله‌شده در معرفی خود به دست دارند: هنوز نیز «استوارنامه‌» (Letter of credence)های سفیران و «دیپلم»های دبیرستان یا دانشگاه‌ها را «لوله» می‌کنند و هنوز نیز در کشور ما به افراد دارای این «گواهی‌های رسمی اعطای امتیاز» می‌گویند «دیپلمه» و «لیسانسیه» («لیسانس» نیز به معنای «جواز» است و از زبان فرانسه گرفته شده است). اما «دیپلماسی» چگونه به وجود آمد و مراد از آن چیست؟ اکنون مراد از «دیپلماسی» «هنر یا فن مذاکره» در روابط بین‌المللی و مسائل مناقشه‌انگیزی همچون «برقراری صلح» و «پیشگیری از جنگ» یا گسترش «تجارت» و «فرهنگ» و «اقتصاد» و «حقوق بشر» و دیگر چیزهایی از این قبیل است. اما این کلمه غیر از این معنای رسمی، یعنی «مذاکرۀ سیاسی میان دولت‌ها» معنایی عام و اجتماعی نیز در زبان انگلیسی دارد که در زبان فارسی نیز وارد شده است: «ملایم و مؤدبانه سخن گفتن» و «حل و فصل اختلافات بدون توسل به رویارویی» یا «دعوا و مرافعه». ما اکنون در زبان عادی خودمان وقتی می‌گوییم فلان شخص آدم دیپلماتی است منظورمان این است که او آدم «سیاستمداری» است، یعنی «خویشتندار» و «خردمند» و «حسابگر» و «زیرک» است و از خصومت و دعوا پرهیز می‌کند، و می‌تواند بدون دعوا و مرافعه هر دعوایی را با صلح و صفا و به خوبی و خوشی پایان دهد، طوری که هردو طرف راضی باشند. بنابراین، «دیپلمات» و «دیپلماسی» را اگر بخواهیم در این معنای عام ترجمه کنیم شاید بتوانیم بگوییم: نوعی «نرم‌گفتاری» یا «ملایم‌گویی» و «آشتی‌جویی» زیرکانه برای رسیدن به توافق دوجانبه، بدون توسل به رویارویی و جنگ و دعوا. اما چرا آن را «هنر» (به معنای قدیم آن) یا «فن» و «صناعت» نامیده‌اند و نه «علم»؟ برای اینکه به کارگیری و پیشرفت در آن با تمرین و ممارست و توانایی‌های شخصی یا فردی، چیزهایی مانند هوشمندی و زیرکی و خُلق و خوی ملایم و حکمت و میانه‌روی، ممکن است و چیزی نیست که بتوان صرفاً از راه مطالعه یا آموزش آموخت.


۰

شماره: ۴۷۰
درج: پنجشنبه، ۸ بهمن ۱۳۹۴ | ۹:۳۸ ب ظ
آخرين ويرايش: پنجشنبه، ۸ بهمن ۱۳۹۴ | ۹:۳۸ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • خداوندا، اگر من بميرم چه خواهی کرد؟

امروز به مناسبتی یاد این شعر ریلکه و یادداشتی که پیشتر دربارۀ آن نوشته بودم افتادم. این شعر و یادداشت را نخست جمعه ۱۹ اردیبهشت، ۱۳۸۲، در سایت قدیمم منتشر کرده بودم. اکنون آن را بازنشر می‌کنم.

راينر ماريا ريلکه (١۹٢۶–١۸۷۵)، شاعر و نويسندۀ آلمانی، يکی از بزرگترين شاعران جديد آلمان شمرده می‌شود. او در پراگ متولد شد و پدرش کارمند راه‌آهن بود. مادرش خيلی دوست داشت او دختر به دنيا آمده بود، بنابراين، تا پنج‌سالگی به او لباس دخترانه می‌پوشاند و سوفيا صدايش می‌زد. نُه‌ساله بود که والدينش از يکديگر جدا شدند و پدرش به دليل تمايلی که به سپاهيگری داشت او را در ده‌سالگی به مدرسۀ نظام فرستاد. اما او نتوانست مدرسۀ نظام را تاب بياورد و به مدرسۀ کسب و کار رفت. مدتی را نيز در دفتر حقوقی دايی‌اش کار کرد. ريلکه سپس در دانشگاه‌های پراگ و مونيخ و برلين ادامۀ تحصيل داد.


۰

شماره: ۴۶۹
درج: چهارشنبه، ۷ بهمن ۱۳۹۴ | ۲:۳۰ ب ظ
آخرين ويرايش: چهارشنبه، ۷ بهمن ۱۳۹۴ | ۲:۳۰ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • نمی‌خواهم «پیر» شوم!

در کودکی وقتی دعایم می‌کردند که «پیر شوی!» ناراحت می‌شدم و برمی‌آشفتم. «پیر شدن» چه چیزی دارد که آدم بخواهد «بشود»! یک بار وقتی «آقاجان»، مرحوم شوهرعمه‌ام آقای اسماعیل‌زاده، چنین دعایی در حقم کرد برآشفتم و اعتراض کردم. با مهربانی گفت: «پسرم، منظورم این نیست که الان پیر شوی یا زود پیر شوی، منظورم این است که به پیری برسی، یعنی خدای نکرده جوانمرگ نشوی و به آرزوهایت برسی!» اکنون این دعا را شاید بتوانم ارسطویی هم بفهمم: مقصود این است که «ناتمام» نمیری، یعنی همۀ جنبه‌های بالقوۀ «وجود»ت را «بالفعل» کنی و «تمام» بمیری! از نظر ارسطو، بهترین مرگ در کهنسالی است، چون به طور طبیعی همۀ جنبه‌های بالقوۀ حیات موجودی طبیعی به فعلیت رسیده‌اند، مرگ به بهترین و راحت‌ترین شکل آن اتفاق می‌افتد. از نظر او، مرگ پایان چرخه‌ای طبیعی است، برای هر چیزی که «طبیعی» است و از این نظر انسان فرقی با دیگر موجودات ندارد، مگر شاید از این نظر که انسان «قوۀ عقل» هم دارد و بنابراین اگر بتوان زندگی دیگری پس از این چرخۀ طبیعی برای انسان در نظر گرفت همان «زندگی عقلانی» است که آن هم در اتصال با «عقل کل» یا «عقل کیهانی» است، نه زندگی دیگری برای شخص، با همین کالبد و با همین هویت یا کالبدی دیگر و با هویتی دیگر در جهانی دیگر. خب، اکنون نمی‌دانم خوب شد که جوانمرگ نشدم، یا بد شد، چون به آرزوهایم که هنوز نرسیده‌ام! پس، شاید برای همین هنوز خیلی پیر نشده‌ام؟ همین است راز جوان‌نمایی فریبنده‌ام! چون هرگز جوان نبوده‌ام، چون جوانی‌ام هرگز نیامده است، جوان مانده‌ام تا به آرزوهایم برسم یا «بالقوه»هایم را «بالفعل» کنم؟ نیچه می‌گفت: «جوانیی که دیر آید دیر هم پاید!» پس وقتی هرگز نیامده باشد، چی؟ حتماً همیشه آدم جوان می‌ماند تا زمانی که بیاید! به هر حال، تا اینجا که معلوم است همۀ این دعاها دربارۀ به «پیری» رسیدنم مستجاب شده است، چون جوانمرگ نشده‌ام، و دیگر دارم می‌رسم به «پیری»، اما بعد چه؟ آیا این جوانی که داشتم چیزی بود که ارزش زیستن داشته باشد؟ نه، گمان نمی‌کنم، هرگز! باری، چندی است که کهنسالی نگرانم می‌کند. کاری کنم که یا به «پیری» نرسم یا این «پیری» دیگر ارزش داشته باشد. مهم «آخر» داستان است.

با دوستی دربارۀ کهنسالی گفت و گو می‌کردم. دیدن عکس‌های کرک داگلاس در ۹۹ سالگی برایم تکان‌دهنده بود! می‌گفتم: «چه فایده دارد آدم ۱۰۰ سال یا بیشتر عمر کند، اما با ظاهری همچون مردگان از گور برخاسته یا مردگان مومیایی‌شده! از قیافه بدتر، نداشتن بدنی سالم با انواع بیماری‌های ذهنی و جسمی است. این همه رنج بیهوده کشیدن برای چه؟ وقتی نمی‌توانی کاری بکنی یا آرامشی داشته باشی یا لذتی ببری؟ زنده بودن نفس کشیدن نیست». گفت: «درست است. اما این حرف‌ها را آدم الان راحت می‌گوید، اما وقتی پیر شد، چنان چارچنگولی به زندگی می‌چسبد که زندگی صدها جوان را هم حاضر است فدای زندگی خودش بکند! یکی از نزدیکان من سرطان دارد و زندگی دردناکی را می‌گذراند، اما او با اینکه سنش از ۷۲ هم گذشته، چنان میل به زندگی دارد که من الان در ۵۰ سالگی ندارم! در جوانی هم البته نداشتم. به خدا اگر به من الان بگویند بمیر، چنان دست از زندگی بشویم که دستم را می‌شویم. اما می‌گویند وقتی پیر شدی، قضیه فرق می‌کند!». گفتم: «بله. درست است. اما واقعاً آدم چه کار کند که وقتی نخواست زندگی کند، دیگر قال قضیه را بکند! کی می‌توانی بگویی دیگر بس است؟ برویم دنبال کارمان! یا کار دیگرمان، یا زندگی دیگرمان؟» گفت: «می‌دانی یکی از دختران مارکس و دامادش تصمیم گرفته بودند، بیش از ۷۰ سال عمر نکنند. همین کار را هم کردند. دوتایی با هم خودکشی کردند. من هم تصور می‌کنم ۷۰ یا یکی دو سال بالاتر دیگر کافی است. بسته به اینکه در آن سن و سال چه وضع و حالی داشته باشیم». گفتم: «سنش مهم نیست. مهم این است وقتش که رسید آدم باز بخواهد و بتواند کار را تمام کند. دختر و داماد مارکس در آن سن خوب شرط و شروط زندگی‌شان یادشان مانده بوده. دست‌شان و عقل‌شان هم هنوز کار می‌کرده است. اما می‌بینی ناگهان چنان وارد مرحله‌ای از پیری یا بیماری شدی که دیگر در این امور تصمیم هم نمی‌توانی بگیری، عمل هم نمی‌توانی بکنی. این جور مواقع باید یکی دیگر کمکت کند. می‌دانی آرتور کستلر و زنش هم در هفتاد و هفت سالگی این کار را کردند. اما کستلر بیماری علاج‌ناپذیر داشت! پارکینسون گرفته بود. البته زنش نداشت. اما او هم گفت بگذار شوهرم تنها نرود. و با هم رفتند. واقعا آدم نمی‌داند با این پیری دیگر چه کار کند؟ جوانی یک جور باید بکشی، پیری یک جور دیگر. شاید بهتر باشد طوری زندگی کنیم که اصلا کار به آنجاها نکشد». دوستم با خنده و شوخی گفت: «نگران نباش. وصیت کن اموالت را بعد از مرگت بدهند به من. من خودم می‌کشمت!» گفتم: «مسأله‌ای نیست. فقط می‌ترسم از طمع اموال پیش از موعد مرا بکشی؟ بگذار چند سال دیگر هم بگذرد ببینم چه می‌شود؟ خدا را چه دیدی. او صدای بنده‌اش را می‌شنود، شاید این یکی را دیگر به میل ما رفتار کرد!»

چقدر خوب است که بخت در مردن با آدم یار باشد! مرگی خوب و به هنگامم آرزوست. درست همان وقتی بیاید که من می‌خواهم بیاید. آیا ممکن است؟ ژاپنی‌های قدیم، روستاییانی که نمی‌خواستند سربار خانواده‌شان باشند، در کهنسالی می‌رفتند بالای کوه و آنجا می‌ماندند تا از گرسنگی و تشنگی بمیرند. تن‌شان هم غذای حیوانات دیگر شود. تصورش را بکن هر ذرۀ وجودت در خون حیوانی دیگر شناور است! غرق شدن در دریا هم خوب است، به شرط اینکه آب جنازۀ آدم را به ساحل نیاورد؟ حل شدن در آب اقیانوس یا طعمۀ ماهیان هم شدن چه لذتی دارد! این طوری زحمت همه کم می‌شود. نه به مراسم تشییع و تدفین نیاز است و نه یک تکه زمین دیگر به فروش می‌رسد؟ چه سنت‌های خوبی را که فراموش نکرده‌ایم؟ اما گاهی تراژدی هم پیش می‌آید: سال‌ها به استقبال مرگ می‌روی و آرزوی مرگ می‌کنی اما نمی‌آید، اما یک روز که دوست داری زندگی کنی، می‌آید! و به موقع هم می‌آید!


۰

شماره: ۴۶۸
درج: دوشنبه، ۵ بهمن ۱۳۹۴ | ۳:۲۸ ب ظ
آخرين ويرايش: دوشنبه، ۵ بهمن ۱۳۹۴ | ۳:۳۷ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • «سخن‌شناس» بود، نه «زبان‌شناس»!

از اقسام «فقر» یکی هم «فقر زبان» و «فقر اندیشه» است. میزان توانایی افراد در اندیشه در وسعت زبان و واژگان‌شان است. هرچه دایرۀ واژگان کسی گسترده‌تر و توانایی استفاده‌اش بیشتر باشد، قادر به درک و فهم و بیان بهتری از خود و جهان پیرامونش است. یک بررسی قدیمی دربارۀ کارگران معدن در انگلستان نشان می‌داد که آنها با چیزی حدود ۶۰۰ کلمه خود و جهان‌شان را می‌فهمیدند! نویسندگان بزرگ از چیزی حدود ۸ تا ۱۵۰۰۰ کلمه می‌توانند استفاده کنند. این سخن ویتگنشتاین که «وسعت جهان هرکس به اندازۀ زبانش» است در خصوص خود زبان نیز صادق است. زبانی قوی است که توانایی گسترش معنایی و واژگانی و نحوی داشته باشد. اگر زبان سرخپوستان امریکای شمالی یا زبان‌های بومی قبایل بدوی افریقایی و استرالیایی زبان‌های فرهنگی و تمدن‌آفرین نشدند از این رو بود که نتوانستند به چنین گسترشی دست یابند.

اکنون دست به کار شوید و خود را امتحان کنید. اگر از شما بخواهند چیزی را توصیف کنید از چند کلمه می‌توانید استفاده کنید؟ این کلمات تا چه اندازه می‌توانند چیزی را که شما دارید توصیف می‌کنید به دیگران بشناسانند؟ توصیف شما هنگامی دقیقترین توصیف خواهد بود که بتوانید بهترین کلماتی را به کار ببرید که فردیترین خصوصیات آن شیء را نشان می‌دهند.

چند روز پیش همایون بهزادی درگذشت و عنوان بیشتر خبرها این بود: «همایون بهزادی فوتبالیست پیش‌کسوت درگذشت». در همین روزها ابوالحسن نجفی درگذشت عنوان برخی خبرها این بود: «ابوالحسن نجفی مترجم پیش‌کسوت درگذشت»! اما «فوتبالیست»، «مترجم»، «پیش‌کسوت» تا چه اندازه می‌توانند خصوصیات فردی و ويژگی‌های متمایز شخص را بیان کنند؟ کلماتی مانند «فوتبالیست»، «مترجم»، «پیش‌کسوت» عامتر از آن هستند که بتوانند خصوصیات فردی اشخاص را بیان کنند. هرکس که فوتبال بازی می‌کند «فوتبالیست» است و هرکس که ترجمه می‌کند «مترجم». هرکس که زودتر از دیگرانی که روزگاری نبوده‌اند به کاری وارد شده است «پیش‌کسوت» است. اما آیا «ارزش» هر فوتبالیستی یا مترجمی تنها به این است که امروز بعد از گذشت سال‌ها برای ما «پیش‌کسوت» شده است؟

«پیش‌کسوت» اصطلاحی است که از تصوف وارد زبان اصناف و سپس ورزش زورخانه‌ای یا پهلوانی شده است. در تصوف، به کسی می‌گویند «پیش‌کسوت» که بالاتر از مرید و پایین‌تر از «شیخ» است. «کسوت» به معنای «لباس» و «جامه» است. کسی که زودتر «لباس» یا «جامه»ای را می‌پوشد یا به کار و صنفی وارد می‌شود حرمت می‌یابد به واسطۀ «سابقه». اما این سابقه چیزی دربارۀ توانایی‌های فردی شخص نمی‌گوید.

ما امروز «مترجم» و «زبان‌شناس» و «نویسنده» و «شاعر» زیاد داریم، زیادتر از آنچه شاید بدان نیاز باشد. اما آنچه نداریم «ادیب» (man of letters) و «سخن‌شناس» (literary critic) و «سخن‌دان» است. ویژگی منحصر به فرد ابوالحسن نجفی این بود که او «اهل ادب» بود، «اومانیست» به معنای اروپایی کلمه بعد از دورۀ رنسانس، مردی که به میراث ادبی کهن یا کلاسیک همان‌قدر عشق می‌ورزید که به ادبیات مدرن جهان. او «سخن‌شناس» و «سخن‌دان» بود و نه صرفاً «زبان‌شناس» که درسش را خوانده بود و کتاب و مقاله هم دربارۀ مفاهیم آن نوشته بود. «زبان‌شناس» نمی‌تواند «غلط ننویسیم» بنویسد، چون زبان‌شناسی با معیارهای ادبی و آیین سخنوری و فصاحت و بلاغت یا به طور کلی ادبیات اصلاً کاری ندارد. «زبان‌شناسی» با «واقعیت» زبان سر و کار دارد، هر چه می‌خواهد باشد، خوب یا بد، پست یا عالی. این ارزشگذاری‌ها به «اهل ادب» و «سخن‌شناسان» و «سخنوران» مربوط است نه به زبا‌نشناسان. «زبان‌شناس» نمی‌تواند راهنمای نویسندگان و نویسندگی باشد. «سخن‌شناس» است که می‌تواند «منتقد ادبی» و «ویراستار» یا «محبّر» و تحبیرکنندۀ سخن و شعر باشد. نجفی از این حیث «یکه» و «فرید» بود و اگر «ترجمه»‌اش و «نقد»ش و «زبان»اش و «ویراستاری»اش متفاوت بود، به این دلیل بود که پیش از هرچیز «ادیب» و «سخن‌شناس» و «سخن‌دان» بود. ما امروز «ادیب» و «سخن‌شناس» و «سخن‌دان» نداریم، یا بس اندک داریم. از این روست که درگذشت نجفی دریغ است.


۰

شماره: ۴۶۷
درج: يكشنبه، ۴ بهمن ۱۳۹۴ | ۳:۰۷ ب ظ
آخرين ويرايش: يكشنبه، ۴ بهمن ۱۳۹۴ | ۵:۱۲ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • آیا «پیش‌کسوت» بودن فضیلت یا ارزش است؟

دیدم که یکی از خبرگزاری‌ها عنوان خبر درگذشت مرحوم ابوالحسن نجفی را بدین گونه آورده است: «ابوالحسن نجفی مترجم پیش‌کسوت درگذشت». اول از همه نمی‌دانم چرا نویسنده‌ای را که کلی مقاله و کتاب نوشته است، برخی دوست دارند بگویند: «مترجم» — چون چندتا کتاب هم ترجمه کرده است؟ نه اینکه منظورم این باشد که شأن «مترجم» پایین‌تر از «نویسنده» است! نه. من یکی کار برخی مترجمان را با کار هزاران به اصطلاح نویسنده، به شیوه‌ای که در مملکت ما روزنامه‌نگاران یا برخی افراد آنان را نویسنده می‌دانند یا خودشان خودشان را نویسنده می‌دانند (امروز در «فیس‌بوک» همه نویسنده‌اند و برخی نیز خود را در معرفی‌نامه‌شان «نویسنده» معرفی کرده‌اند، و حال آنکه من ندیده‌ام کتابی منتشر کرده باشند!)، برابر نمی‌گذارم. بسیار کسان امروز در این کشور دارند از روی کتاب‌های ترجمه شدۀ دیگران کتاب می‌نویسند بی‌آنکه زبانی خارجی بدانند و توانایی فهم انتقادی از همان ترجمه‌هایی را داشته باشند که دارند از روی آنها رونویسی می‌کنند؟ آن‌گاه آنها می‌شوند «نویسنده» و «متفکر» و «روشنفکر» و «صاحب‌نظر»؟ برخی نیز که توانایی ترجمه ندارند و به اصطلاح خودشان ادعای ترجمه نیز ندارند، اما زبانی خارجی می‌دانند، شکسته بسته، فهمیده و نفهمیده، از روی کتاب‌های نویسندگان اروپایی اقتباس و به زبان فارسی تألیف می‌کنند، آنان نیز می‌شوند «نویسنده» و «متفکر» و «روشنفکر» و «صاحب‌نظر»؟ اما اگر کسی نویسنده و زبان‌شناس و فرهنگ‌نویس و ویراستار و منتقد ادبی و سردبیر و استاد دانشگاه و مترجم بی‌نظیر و سخن‌شناس بوده است، آن هم در بالاترین سطح آن، به گواهی خواص (می‌گویم خواص، چون نثر و کارهای نجفی را بسیاری از خوانندگان نسل جدید که به زبان یأجوج و مأجوج رسانه‌ها عادت دارند، اصلاً نمی‌توانند بخوانند و بفهمند و لذت ببرند. از این نظر کارهای نجفی هرگز فروش و شهرت کارهای برخی نویسندگان و مترجمان صاحب‌نام در رسانه‌ها یا در میان عامۀ خوانندگان را نداشت!)، باید او را گفت «مترجم»؟ همان طور که کسی دیگر را که شاید غیر از ترجمه هیچ کاری دیگر نکرده است؟

اما واقعاً این «پیش‌کسوت» دیگر چه صیغه‌ای است، آن هم دربارۀ اهل فرهنگ؟ «پیش‌کسوت» اصطلاحی است در کار حرفه و فن و ورزش زورخانه‌ای و به کسی گفته می‌شود که در کاری سابق باشد بر اکنونیان، چه به مهارت و چه به سن و سال. احترامی است به بزرگتر و باسابقه‌تر در صنف یا کار — می‌توانید بگویید نوعی ارزشگذاری عوامانه یا سنتی یا فئودالی یا بازاری یا صنفی در میان عوام مردم، به ویژه اهل بازار؟ آیا درست است که در کار فرهنگ و هنر و دانش نیز «ارج» کسی را با معیار سن و سال و سابق و لاحق بیان کنیم؟ آیا برای مردی در کار ادب، که تا پایان زندگی داشته است قلم می‌زده است، باید همان صفتی را به کار ببریم که برای ورزشکاری که سی یا چهل سال است که دیگر بازی نمی‌کرده است و از ورزش دور بوده است و حالا درگذشته است؟ من بودم این عنوان را برمی‌گزیدم: «ابوالحسن نجفی ادیب و سخن‌شناس برجسته درگذشت»، اگر نمی‌خواستم آن را بسی دور و درازتر کرده باشم.


۰

اول<۱۲

۳

۴۵۶۷۸۹۱۰>آخر

: صفحه

top
دفتر يادها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
يکشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۱ / دوشنبه، ۸ خرداد ۱۳۹۶
همه‌ی حقوق محفوظ است
Fallosafah.org— The Journals of M.S. Hanaee Kashani
Email: fallosafah@hotmail.com/saeed@fallosafah.org
Powered By DPost 0.9