جمعه، ۱۹ شهريور ۱۳۸۹ | 
Thursday, 9 September 2010 | 
• برای دسترسی به بایگانی سايت قدیمی فلُّ سَفَه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی روزانه بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی زمانی بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به نسخه RSS بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.

موضوع:    
اول<۵

۶

۷۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴۱۵>آخر

: صفحه


شماره: ۳۰۴
درج: يكشنبه، ۲۴ خرداد ۱۳۸۸ | ۳:۳۲ ب ظ
آخرين ويرايش: يكشنبه، ۲۴ خرداد ۱۳۸۸ | ۳:۴۰ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • قرون وسطای ما عمرش چقدر می‌شه؟

سلام. نمی‌خواستم مزاحم شما بشم، ولی دارم می‌ترکم. بغض بزرگی تو گلوم گیر کرده، دلم می‌خواد خون گریه کنم. ما دیروز رفتیم که فقط حرفمون رو بزنیم. ما واسه حقی رفتیم که از آن ما بود، ولی نمی‌دونم دیدید یا نه که با ما چی کردن؟ من سگای وحشی گارد ویژه و مارمولکای لباس شخصی رو دیدم و دیدم که چطور زن و مرد بیگناه رو کتک زدن. من صورتهای پرخون رو دیدم. من شیطانهای خدانما رو دیدم که چطور یه ملت رو فریب دادن. من دیروز وحشت رو حس کردم و مرگ رو دیدم. کاش مرد بودم. اینو دیروز آرزو کردم، آن وقت دیروز تا آخرش می‌موندم. از بچه‌‌ هامون یکی رو دیدم. بدجور کتک خورده بود و الان نمی دونم حالش چطوره. نگران بقیه بچه‌هام هستم. به ما میگن برا چی می‌رین؟ اگه همه خفه شیم، اگه هیشکی کاری نکنه مجوز دادیم به این زالوها که بیشتر خون ما رو بخورن. دلم می‌خواد خون گریه کنم. روزنامه‌های امروز رو دیدین؟ نه خبری از اون همه اعتراض و نه اون همه خشونت، خفقان کامل. آیا مردن بهتر از این ننگ نیست؟ من دیگه نمی‌تونم خفه شم، مگه اینکه خودشون خفم کنن. بعد از این چی میشه؟ ملت از حق خودش می‌گذره یا نه؟ آیا دیروز ١۵ خرداد دیگه‌ای میشه واسه آینده؟ کاش امتحان نداشتم تا می‌رفتم بیرون. قرون وسطای ما عمرش چقدرمی‌شه؟


۰

شماره: ۳۰۲
درج: يكشنبه، ۲۴ خرداد ۱۳۸۸ | ۱۰:۰۱ ق ظ
آخرين ويرايش: يكشنبه، ۲۴ خرداد ۱۳۸۸ | ۱۰:۰۱ ق ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • نجات‌دهنده در گور خفته است؟

سلام. به وبلاگتان سر زدم. دیدم شما هم حال و روز ندارید. نمی‌شود برایتان کامنت گذاشت؟ چه اتفاقی دارد می‌افتد واقعاً؟ در حالی که همه خطوط ارتباطی بسته است، دوشبه که از بهت و وحشت خواب نداریم، سایتهای اصلی بکلی تعطیله. فیس بوک فیلتر شده و همگی مجبوریم به شیوه انسانهای اولیه اخبار را با چت کردن یا ایما و اشاره پشت تلفن به گوش هم برسانیم، یکی از دوستانم بسختی کتک خورده و یکیشان گم شده و برای یکی دیگر چنان حادثه‌ تلخی اتفاق افتاده که از به یاد آوردنش حالم بد می‌شود، تلویزیون مثل یک بلای آسمانی هرچند لحظه یکبار سرمان نازل می‌شود و بیانیه‌های پوک اینها را درباره شیرین کامی ملت و خنثی شدن توطئه دشمنان تحویل می‌دهد، من از قضا در حال ترجمه این مقاله مفتش اعظم هستم! با خودم فکرکردم راستی راستی اگر همین لحظه پیامبری چیزی در همین پیاده‌روهای امیرآباد، به سبک سنگفرشهای شهر سویل اسپانیا! ظهور کند، وقتی کتک‌خورده و با صورتی متورم و تحقیرشده، او را پیش کاردینال اعظم ببرند، مفتش عزیزمان به او چه خواهد گفت؟:... خاموش باش و پاسخ مده. براستی اکنون چه می‌توانی بگویی؟ حق نداری کلمه‌ای به آنچه از قدیم گفته‌ای بیفزایی. مگر نه اینکه آن زمان گفتی آزادتان خواهم ساخت؟ اکنون این آزادمردان را دیده‌ای! ولی عاقبت به نام تو، ما، کار را به انجام رسانده‌ایم و با آزادی تو دست و پنجه نرم کرده‌ایم و اکنون دیگر دفترش بسته شده و کنار نهاده شده است. بگذار بگویمت که مردم امروزه بیش از پیش متقاعد شده‌اند که آزادی کامل دارند، با این همه آزادیشان را برای ما آورده‌اند و آن را فروتنانه مقابل‌مان نهاده‌اند. خوشبختانه به هنگام رفتنت کار را به ما وا گذاشتی. تو وعده داده‌ای، با کلامت مبنا گذاشته‌ای، به ما حق پیوستن و گسستن داده‌ای و البته حالا نمی‌توانی در اندیشه بازستاندش باشی. پس چرا آمده‌ای سد راهمان شوی...؟ می‌میرم که بدانم آن پیامبر کبود ومحترم چه پاسخی خواهد داد.

پیوست:

۱. مع الوصف بر خود فرض می‌دانم همینجا از کاراکتر عظیم مفتش اعظم نوشته ایوان کارامازوف به خاطر این مقایسه عذرخواهی کنم! دست کم او به عمق آنچه می‌کرد و می‌گفت آگاه بود!

 ۲. باید اساسا در قیر داغ ذوب کنند این سی سال پر افتخا ر را.

* نویسنده این نامه دختری دانشجوست.


۰

شماره: ۳۰۱
درج: شنبه، ۲۳ خرداد ۱۳۸۸ | ۱۰:۱۴ ب ظ
آخرين ويرايش: شنبه، ۲۳ خرداد ۱۳۸۸ | ۱۱:۵۵ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • عجب گافي کرد

احمدی‌نژاد عجب گافی کرد. از رهبری تشکر کرد برای اینکه «راه را باز کردند».


۰

شماره: ۳۰۰
درج: شنبه، ۲۳ خرداد ۱۳۸۸ | ۷:۳۱ ب ظ
آخرين ويرايش: شنبه، ۲۳ خرداد ۱۳۸۸ | ۷:۳۱ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • Everybody knows

وقتی حالم خوب نیست بیشتر به موسیقی گوش می‌دهم. این ترانه‌ی لئونارد کوهن از آن ترانه‌هایی است که شعرش را بسیار دوست دارم. مصرعهایی از آن واقعاً بی‌نظیر است. هر مصرعش می‌تواند یک شعار باشد. این دو مصرعش که شاهکار است به نظر من:

Everybody knows that the boat is leaking

Everybody knows that the captain lied

 

خب اگر بخواهید همه‌ی شعر رو بخونید در زیر می‌گذارم، آهنگش رو هم حتماً می‌توانید در اینترنت پیدا کنید. البته، گمون نمی‌کنم شما با او ناآشنا باشید..


۴

شماره: ۲۹۹
درج: شنبه، ۲۳ خرداد ۱۳۸۸ | ۹:۵۳ ق ظ
آخرين ويرايش: شنبه، ۲۳ خرداد ۱۳۸۸ | ۱۰:۰۶ ق ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

Quam parva sapientia regit mundum
چه اندک خرد بر جهان فرمان می‌راند

  • پایان یک بازی

هگل جمله‌ی معروفی دارد که می‌گوید: «یکی از درسهایی که از تاریخ می‌توان آموخت این است که هیچ‌کس از تاریخ درس نیاموخته است». سخن هگل به واقعیتی دوگانه اشاره می‌کند. نخست اینکه، برخلاف آنچه متداول است و به افراد سفارش می‌شود از تاریخ درس بیاموزند، کسی از تاریخ درس نمی‌آموزد. دوم اینکه، اصلاً تاریخ در مقام علم چیزی برای درس گرفتن نیست، چون اصلا به معنایی تاریخ تکرار نمی‌شود. آنچه در این یکی دوهفته گذشت تا اینجایش برای من معلوم و مسلم بود، اما اینکه از امروز به بعد چه پیش می‌آید چیزی است که من نمی‌توانم پیش بینی کنم. من می‌توانستم دست یکی از حریفان را بخوانم و بگویم او چه کاری می‌خواهد انجام دهد، اما اینکه از امروز به بعد چه پیش می‌آید به این وابسته است که آن حریف دیگر چه می‌خواهد انجام دهد. ما اکنون وارد یک شطرنج سیاسی شده‌ایم که دیگر پایانش معلوم نیست. به هر حال، هر آغازی را پایانی است و آنچه امروز پیش آمد پایانی بود بر یک آغاز. از امروز باید به فکر آغازی دیگر بود. عصری بر ما تمام شد. عصری دیگر را آغاز کنیم. حجت بر ما تمام شد.


۰

اول<۵

۶

۷۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴۱۵>آخر

: صفحه

next top prev
دفتر يادها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
يکشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۱ / جمعه، ۱۹ شهريور ۱۳۸۹
همه‌ی حقوق محفوظ است
Fallosafah.org— The Journals of M.S. Hanaee Kashani
Email: fallosafah@hotmail.com/saeed@fallosafah.org
Powered By DPost 0.9