شنبه، ۲۷ آبان ۱۳۹۶ | 
Saturday, 18 November 2017 | 
• برای دسترسی به بایگانی سايت قدیمی فلُّ سَفَه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی روزانه بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی زمانی بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به نسخه RSS بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.

موضوع:    
اول<۵۶۷۸

۹

۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴۱۵>آخر

: صفحه


شماره: ۴۴۷
درج: چهارشنبه، ۶ آبان ۱۳۹۴ | ۵:۴۶ ب ظ
آخرين ويرايش: چهارشنبه، ۶ آبان ۱۳۹۴ | ۵:۴۶ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • فرهنگ نامقدس و دنیوی در تمدن اسلامی قرن چهارم هجری

روشنفکران و نویسندگان مسلمان عادت داشتند، یا دارند، به بخشی از گذشتۀ شکوهمند جهان اسلام ببالند، به‌ویژه آنجا که از رشد فرهنگی و علمی و اجتماعی سخن می‌رود، و آن را دستاورد روشنی از «حاکمیت اسلام» و «ارزش‌های اسلامی» یا به طور کلی دین قلمداد کنند. از دیدگاه ایدئولوژیک آنان تنها عیب بزرگ تمدن اسلامی، در گذشته، نظام سیاسی ستمگر و سرکوبگر آن بود که در نظام سلطانی جلوه‌گر بود. اکنون با تجربۀ حکومت‌های عوام‌فریب ایدئولوژیک دینی مدعی «اسلام ناب محمدی»، در گوشۀ و کنار جهان اسلام، جا دارد روشنفکران مسلمان از خود بپرسند در کجای حکومت‌های سلطانی جهان اسلام، با همۀ آن بیرحمی‌ها و درنده‌خویی‌ها و ستمگری‌های متداول در جهان قدیم، می‌توانند چنین نمونه‌های نادری از توحش و فساد و جنایت و تباهی و ناکارآمدی و فریبکاری و دروغگویی و فرومایگی بیابند که ما در روزگار کنونی در جهان اسلام شاهد آن بوده‌ایم؟

من اگر کاره‌ای بودم پولی می‌گذاشتم برای ترجمۀ کتاب‌های «ادب» عربی، دست کم تا قرن هشتم هجری. بخشی از ناتوانی فکری جهان مسلمان، در روزگار کنونی، ناشی از خلأ فرهنگی حاصل از گسستگی از تاریخ و سنّت ادبی گذشته است که جای آن را افسانه‌سرایی‌های دینی و مذهبی گرفته است، از سید قطب و مودودی گرفته تا شریعتی و نصر و شایگان قدیم و حتی زرین‌کوب. جهان اسلام بخشی بزرگ از حافظۀ تاریخی خود را از دست داده است، بخشی که نشان می‌دهد چگونه جهان قدیم تمدن و فرهنگ اسلامی دارای فرهنگی دنیوی، شاد و انسانی بود و تعصب‌هایی به مانند روزگار ما در آن نادر، و فقط در دوران ضعف و ناتوانی و سستی حکومت‌ها، در آن بروز می‌کرد. تمدن اسلامی قدیم وارث فرهنگ قدما، ایران و یونان و روم و هند و چین و مصر، بود و از همین رو عصری کم و بیش درخشان را رقم زد که چند قرنی بیش نپایید و امروز اگر تمدن اسلامی آبرویی در جهان دارد به دلیل همان ادبیات و فلسفه و علم دنیوی، و البته تصوف و عرفانش در اعصار قدیم است، یعنی هرآنچه به زندگی فرهنگی و انسانی خلاق آن مربوط می‌شود، با همۀ کمی و کاستی‌ها و فراز و فرودهایش. ادبیات مدرن اروپایی، به اذعان تاریخش، سخت مدیون ادبیات عرب در نخستین قرنهای تمدن اسلامی است و در جاهایی حتی از نظر تخیل به گرد ادبیات قدیم عرب و ایرانی هم نمی‌رسد. این را هرکس قبول ندارد برود از بورخس و دیگران بپرسد. باری، اگر جهان اسلام نیز در آغاز شکل‌گیری تمدن خود به تجربۀ مسیحیت دچار می‌شد، اکنون جهان اسلام طوری دیگر می‌بود. باری، اگر زمان مجال داد، شاید چیزهای شگفت دیگر نیز ببینیم. علی رضا ذکاوتی قراگوزلو مروری دلنشین کرده است بر کتاب «الموشی» یا «الظَّرف و الظُّرفاء» (ترجمۀ انگلیسی: Elegance and Elegant People) نوشتۀ ابو‌الطیب محمد بن‌ اسحاق ‌بن یحیی‌ الوشاء (۳۲۵ ق) که بسیار خواندنی است. برای خوانندگانی که بخواهند با معنای «ظرف» و «ظرافت» در فرهنگ قدیم عربی – اسلامی آشنا شوند مدخل «ظرف» را از «دانشنامۀ ادبیات عربی»، نوشتۀ لوییس ا. گیفن، زیر نظر جولی اسکات میثمی و پل استارکی، جلد دوم، لندن: راتلیج، ۱۹۹۸، ستون دوم، ص ۸۲۲ – ۸۲۱، ترجمه کرده‌ام که جداگانه می‌آورم.

 


۰

شماره: ۴۴۶
درج: دوشنبه، ۴ آبان ۱۳۹۴ | ۱۰:۰۸ ب ظ
آخرين ويرايش: دوشنبه، ۴ آبان ۱۳۹۴ | ۱۰:۰۸ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • تراشیدن سنگ وجود خویش: رفتن از فطرت اول به فطرت ثانی

این جمله را شاید بسیار شنیده باشید که فلسفه «رفتن از فطرت اول به فطرت ثانی» است. البته، به احتمال بسیار، از قول ملاصدرا. اما این جمله‌ای است که به همین سان در آثار افلاطون و هگل با تعبیر «طبیعت دوم» وجود دارد. اصل این مفهوم، با این همه، پیشتر از افلاطون است و سرچشمۀ آن تلقی خاصی از زندگی و کمال انسان است که یونانی‌ها در تراژدی‌ها و فلسفۀ خود به آن جانی جاوید بخشیدند. از نظر یونانی‌ها انسان موجودی بود که باید «می‌شد»، موجودی ناتمام و میرا که در سرما و تاریکی زمین بازیچۀ دست تقدیر و خدایان بود. انسان برای رهایی از این تقدیر شوم راهی جز «خدا شدن» نداشت. تراژدی‌نویسان، سوفیست‌ها و فیلسوفان هریک می‌کوشیدند راهی برای این «شدن» پیشنهاد کنند. آنچه حاصل آمد چیزی بود که یونانیان آن را «پایدیا» می‌نامیدند. انسان کودکی است که باید او را به «فرهنگ» سپرد تا «ادب» آموزد. «ادب» او را «الهی» می‌کرد، اگر نه «اله». مترجمان رومی این «پایدیا» را به «اومانیتاس» ترجمه کردند و مترجمان عرب به «ادب» و مترجمان قرون وسطی و رنسانس که باز به سراغ مطالعۀ متون یونانی و رومی رفتند همان معادل لاتینی را برگزیدند و از اینجا بود که «اومانسیم» در زبان‌های اروپایی رواج یافت. بدین سان، «اومانیسم» نه «انسان‌پرستی» است و نه «انسان‌مداری» یا حتی «انسان‌دوستی». «اومانیسم» همان «پایدیا» و «ادب» است، یعنی: «انسان‌سازی»، «انسانی» که تربیت و ادب از انسان می‌سازد. انسان موجودی است سازندۀ خویش، نه بدین معنا که خود را از «نیستی» هست کند، بلکه بدین معنا که به خود صورتی بخشد فراتر از آنچه صورت هر هستی هست. انسان فقط پیکرتراشی نیست که از سنگ تندیسی پدید آورد. انسان سنگ‌تراشی است که بزرگترین سنگی که در زندگی‌اش می‌تراشد سنگ وجود خویش است. بدین سان بود که کلمۀ «ادب» در زبان عربی معنایی بس گسترده یافت: «ادب» هم «آداب‌دانی» یا «حُسن معاشرت» (etiquette) است، هم مؤدب بودن (politeness, courtesy) و هم «ادبیات» (literature). انسان با آموختن، تجربه کردن، خواندن، شنیدن، دیدن، گفت و گو کردن انسان می‌شود. از نظر یونانیان «الهی» شدن «انسان» تنها از همین راه و تنها به همین معنا بود و بس.


۰

شماره: ۴۴۵
درج: جمعه، ۲۴ مهر ۱۳۹۴ | ۱۰:۱۲ ب ظ
آخرين ويرايش: جمعه، ۲۴ مهر ۱۳۹۴ | ۱۰:۱۵ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • مدح و ذم

پاییز ۶۳ بود به گمانم. روزی با ناصر هاشم‌زاده، همکلاسی‌ام در رشتۀ فلسفۀ دانشگاه تهران آن زمان، داشتیم در خیابان انقلاب، اطراف دانشگاه، قدم می‌زدیم. دکتر شفیعی کدکنی را دیدیم. هاشم‌زاده ظاهراً با او آشنایی نزدیک داشت. به استاد نزدیک شدیم و سلام و علیکی کردیم و با او همراه شدیم. در راه گپ می‌زدیم. نمی‌دانم، به خاطر می‌آورم، چرا برای همراهی با او سوار یکی از آن اتوبوس‌های سبزرنگ دوطبقه به مقصد پیچ شمیران شدیم. در راه از شفیعی پرسیدم که چرا شعری نمی‌گوید یا شعری منتشر نمی‌کند؟ در پاسخم گفت: «شعر مدح و ذم است و اکنون روزگاری است که نمی‌دانی که را باید مدح کرد و که را ذم؟» آن هنگام پاسخش برایم عجیب بود! من مانند امروز شک نداشتم که حق کیست و باطل کدام است! دیگر چیزی نگفتم. اما اکنون از خودم می‌پرسم: آیا این خو کردن به شعر سبب این همه بدبختی تاریخی ما در فرهنگ و سیاست نیست؟ — اینکه جز مدح و ذم راهی دیگر در سخن گفتن و اندیشیدن نداشته باشیم مصیبتی است بزرگ. همیشه سیاه و سفید دیدن، همیشه عشق و نفرت ورزیدن. این است سرنوشت نافرجام و نگونبخت زندگی اجتماعی ما. آن‌که حاکم است همیشه یزید است و آن‌که محکوم همیشه حسین، مگر تاکنون غیر از این بوده است؟ این فقط شعر نیست، حقیقت سیاست است و فرهنگ! سیاست را باید دیگرگون کرد یا شعر یا نگاه و بینش را؟ یا مدح و ذم را باید کنار گذاشت؟ آیا ما هستیم که همه‌چیز را سیاه و سفید می‌بینیم، یا همه‌چیز سیاه و سفید هست؟ سیاه و سفید دیدن و عشق و نفرت ورزیدن و مدح و ذم کردن چندان هم امری شخصی یا اعتقادی نیست. واقعیتی هستی‌شناختی و تاریخی در جامعۀ هزاران سالۀ ماست. تاریخ را باید نو کرد. جامعه را باید نو ساخت. آن گاه مدح و ذمّ رفتنی است، شاید!


۸

شماره: ۴۴۴
درج: چهارشنبه، ۲۲ مهر ۱۳۹۴ | ۳:۱۹ ب ظ
آخرين ويرايش: چهارشنبه، ۲۲ مهر ۱۳۹۴ | ۳:۵۸ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • سنت روشنفکری (؟) در غرب؛ سنتهای «عقلانی» (؟) در اسلام؟

مهدی خلجی در آخرین «حسب حال» خودش در «فیس بوک» به اشتباهی در ترجمه، در کتابی تازه انتشاریافته، اشاره کرده است که به زعم او سراسر کتاب را نامفهوم و اعتماد به ترجمه را سست می‌کند: ترجمۀ intellectual به خردگرا! اما این اشتباه منحصر به همین کتاب و همین مترجم نیست. بسیاری از واژگان فکری و علمی و فلسفی غرب در کشور ما به همین گونه اشتباهها دچارند: می‌توانم بسیاری از این کلمات را نام ببرم، اما می‌گذارم تا وقتی دیگر.

از آنجا که ترجمۀ نادرست و نا به جای intellectual به «عقلانی» و «روشنفکری» را بارها در جاهای مختلف به طور شفاهی گوشزد کرده‌ام، نمی‌دانم آیا در قدیم آن را در وبلاگم مکتوب کرده‌ام یا نه، به دو موردی اشاره می‌کنم که از سالها پیش همچنان در پیش چشم من اند: «سنت روشنفکری در غرب»، از جیکوب برونوفسکی، ترجمۀ لیلا سازگارا و «سنتهای عقلانی در اسلام»، زیر نظر فرهاد دفتری، ترجمۀ فریدون بدره‌ای. این دو بزرگوار هردو مترجمان خوبی‌اند ولی همین دو اشتباه کلی تو ذوق می‌زند. آدم وقتی این گونه اشتباهات را می‌بیند با خودش می‌گوید آیا کسی این کتابها را نمی‌خواند؟ کتاب نخست، چنانکه پیداست تاریخ فکری و فلسفی اروپا از لئوناردو تا هگل است و در آن هیچ اشاره‌ای به روشنفکران نیست، چون در آن دوران اصطلاح «روشنفکر» هنوز ساخته نشده بود و نویسنده هم درصدد اطلاق مفهومی جدید به گذشته نیست! در کتاب «سنتهای عقلانی (فکری) در اسلام» این اصطلاح intellectual دقیقا به دو معنا به کار رفته است، در عنوان کتاب، به معنای «فکری»: «سنتهای عقلانی (فکری) در اسلام» و در عنوان یکی از مقالات دربارۀ ناصر خسرو، دقیقا به معنای امروزی کلمه، «روشنفکر»، و حال آنکه مترجم در آنجا این اصطلاح را «متفکر» ترجمه کرده است: ناصر خسرو: متفکر (روشنفکر) فاطمی. و حال آنکه در همان متن، در مقالۀ محسن مهدی به انگلیسی، برای عقلانی توصیف کردن سّنت از rational استفاده شده است.

اما چرا چنین اشتباههایی این قدر دوام می‌آورند؟ از نظر من پاسخ روشن است: در این دیار هیچ کس به اندازۀ کسی که می‌فهمد «منفور» نیست؟ بازار «بُت‌فروشی» و «خودفروشی» آن‌چنان گرم است که فقط یا باید «معصوم» بود یا «غرق در گناه». میانه‌ای در کار نیست. آنچه خریدار دارد «زنده‌باد» و «مرده‌باد» است، حالا چه در «علم و فرهنگ و هنر» و چه در «دین». چه شما مترجم یا نویسنده (از روی ترجمه‌های دیگران!) باشی و چه مقامی سیاسی، اداری یا امنیتی. هیچ‌کس نمی‌خواهد «جایزالخطا» باشد! هیچ‌کس نمی‌خواهد به او بگویند: اشتباه کردی. از همین روست که «معلمی» امروز بدترین شغل است. «آقا معلم» و «خانم معلم» نشوید یک وقت. خیال‌تان راحت، کسی نمی‌خواهد چیزی یاد بگیرد!


۷

شماره: ۴۴۳
درج: چهارشنبه، ۱۵ مهر ۱۳۹۴ | ۵:۲۹ ب ظ
آخرين ويرايش: چهارشنبه، ۱۵ مهر ۱۳۹۴ | ۵:۲۹ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • روح زمانه و نقد غرب در دهۀ ۷۰ میلادی

یکی از چیزهایی که نسل امروز ایران، همچون دیگر نسل‌های گذشته‌اش، نمی‌داند و نمی‌خواهد نیز بداند «اندیشه و تاریخ گذشته» است. البته، مقصودم این نیست که بازار «افسانه سرایی» دربارۀ گذشته گرم یا حتی داغ نیست. نه، مقصودم نوعی بینش است که به جای گشتن به دنبال مقصر یا ملامت کردن این و آن، در پی تبیین و توصیف شرایطی‌می‌رود که عصری را می‌سازد. چنین پژوهشی در میان ما به نظرم اصلا وجود ندارد. «اختیار» افراد به صورت مطلق برای علم «افسانه»ای بیش نیست. همۀ ما تا حدود بسیاری متأثر از اوضاع و احوال زمانه و خوانده‌ها و شنیده‌های خودیم و این چیزها چنان بر مغزمان سنگینی می‌کنند که گاهی نمی‌دانیم اصلا به کدام طرف داریم می‌رویم یا هل داده می‌شویم؟

امروز داشتم مطلبی به ترجمۀ استاد ابوالحسن نجفی می‌خواندم، که در همان آغاز دهۀ ۵۰ خورشیدی خودمان ترجمه و منتشر شده بود. خواندن این مطلب برایم بس شگفت‌انگیز بود، گرچه شاید در همان دهه چیزی متداول و پسندیده و انقلابی بود. نوشته‌ای از نویسنده‌ای روس یا متعلق به همان اتحاد جماهیر شوروی به نام لئونید لئونف. بعد با خودم گفتم گویا فقط ما آل احمد و شریعتی نداشتیم. این چیزها را گویا روس‌ها هم در جنگ سرد با غرب به کار گرفته بودند. فقط باید ده سالی منتظر می‌شدند تا ببینند کی زودتر از هم می‌پاشد؟ نمی‌دانم روسیۀ امروز بیشتر نیازمند ظهور پیامبران است یا غرب؟ باری، روح زمانۀ ما پنجاه سال پیش چیزی دیگر بود. اکنون پیامبران سیاه یا دروغین خود بیش از هر مفسد فی الارض دیگری به فساد در زمین مشغول‌اند! این نوشته سخنان و آرزوهای خوب و البته شعار کم ندارد، حتی تکفیر آزادی به نام اخلاق و انسانیت، چیزی که تا پیش از ظهور «دین انقلابی» در انحصار کمونیست‌ها بود، اما تباهی را فقط در یک سو دیدن و آنها را منحصر به یک تمدن یا یک مکتب فکری و ایدئولوژی شمردن، اگر گزافه‌گویی و اغراق نباشد، بی‌شک از انصاف به دور است! آیا واقعاً در غرب «هر کاری جایز یا مباح است»؟

لئونید لئونف، «وظیفه ادبیات: چرا غریبان در زیر لوای «هرکاری جایز است» زندگی می‌کنند؟»، ترجمۀ ابوالحسن نجفی، فرهنگ و زندگی، سال ۱۳۵۳ شماره ۱۷ (ویژه کارگزاران و خانه‌های فرهنگی)



۰

اول<۵۶۷۸

۹

۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴۱۵>آخر

: صفحه

top
دفتر يادها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
يکشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۱ / شنبه، ۲۷ آبان ۱۳۹۶
همه‌ی حقوق محفوظ است
Fallosafah.org— The Journals of M.S. Hanaee Kashani
Email: fallosafah@hotmail.com/saeed@fallosafah.org
Powered By DPost 0.9