پنجشنبه، ۲۳ آذر ۱۳۹۶ | 
Thursday, 14 December 2017 | 
• برای دسترسی به بایگانی سايت قدیمی فلُّ سَفَه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی روزانه بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی زمانی بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به نسخه RSS بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.

موضوع:    
اول<۹۰۹۱۹۲۹۳

۹۴

۹۵>آخر

: صفحه


شماره: ۹
درج: يكشنبه، ۱۵ خرداد ۱۳۸۴ | ۳:۵۹ ب ظ
آخرين ويرايش: شنبه، ۲۱ خرداد ۱۳۸۴ | ۳:۳۳ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • در بزرگداشت پل ريکور

دوشنبه رفته بودم خانه‌ی هنرمندان. اولين بار بود که می‌رفتم آنجا. چندماه پيش يک بار شب هنگام با ماشين از جلوی در باغ رد شده بودم — و چندبار هم تصميم گرفته بودم که بروم از برنامه‌های سخنرانی يا نمايشگاههای آنجا يا ناهارخور‌ی‌اش استفاده‌ای بکنم. بالاخره، قسمت اين بود که اولين بار برای سخنرانی بروم آنجا. ساختمان و باغ از بيرون چندان جلوه‌ای نداشت، اما وارد که شدم همه‌چيز فرق می‌کرد. درون ساختمان ديدنی بود و به يک نگاه دل از آدم می‌ربود. از آن ساختمانهايی بود که من دوست دارم. قديمی و سرشار از رنگ. از کسی نشانی تالار بتهوون را گرفتم. گفت بروم طبقه‌ی بالا. داشتم بالا می‌رفتم که رامين را در حال پايين آمدن ديدم. لباس آراسته‌ای پوشيده بود. خوش و بشی کرديم. از نيمه راه برگشت تا مرا به محل تالار راهنمايی کند. در راه گفت: «می‌رفتم که از سفرا استقبال کنم». به او گفتم: «پرواز سر ساعت انجام می‌شود». به ساعتش نگاهی کرد و گفت: «اميدوارم». هنوز ۱۵ دقيقه تا ساعت پنج عصر مانده بود. به او گفتم: «به من می‌گفتی من هم با کراوات می‌آمدم». گفت: «مگر تو هم می‌زنی». گفتم: «گاهی». گفت: «من هميشه در اين برنامه‌ها همين طور می‌آيم». خنده‌ای کرد و خداحافظی کرد تا برود پايين از سفير فرانسه و سفير ايتاليا استقبال کند. رامين يا خيلی آراسته و رسمی لباس می‌پوشد يا خيلی راحت و سبک. اولين بار که اتفاقاً با هم ديداری داشتيم، گمان می‌کنم سال ۷۷ بود، تابستان بود و تی‌شرتی معمولی با يک شلوار جين پوشيده بود. بارها او را با همان لباس ديدم. و حتی با همين تی‌شرت عکسهايی از او در روزنامه‌ها به چاپ رسيده است. اما ظاهراً وقتی پای حضور در مجالس سخنرانی در ميان باشد خيلی رسمی لباس می‌پوشد.


۳۲۴۸

شماره: ۸
درج: پنجشنبه، ۱۲ خرداد ۱۳۸۴ | ۶:۵۸ ب ظ
آخرين ويرايش: پنجشنبه، ۱۲ خرداد ۱۳۸۴ | ۱۰:۴۴ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • طراحی جديد سايت

اوايل تابستان ۸۱ بود که تصميم گرفتم سايتی برای خودم داشته باشم. چندماهی بود که آن يار بی‌وفايم ديگر تلفن نمی‌زد و حسابی خمار بودم و کلافه. ديدن برخی وبلاگها و سايتها مرا تحريک می‌کردند که قدم به اين جهان تازه بگذارم. دنبال کاری تازه بودم که غم ياری کهنه را از دل ببرد. وقتی از یکی از دوستان ناشرم که از سايتی پشتيبانی می‌کرد از کم و کيف کار پرسيدم چيزی به من گفت که مرا از کار پشيمان کرد. به گفته‌ی او، علاوه بر مبلغی که بايد برای ثبت «دامين» و نيز «ميزبان» می‌دادم، طراحی سايت هم خرجی گزاف داشت. خب، من کار پردرآمدی نداشتم که بخواهم چنين هزينه‌ای را برای تبليغ خودم يا کار خودم صرف کنم. اين برايم فقط عشقی کودکانه به يک چيز تازه بود. تصميم گرفتم همان راه وبلاگهای مجانی را بروم، در «بلاگ‌اسپات» عنوان «فل سفه» را برای خودم ثبت کردم و به دنبال قالب برای وبلاگم گشتم. از قالبهای حسين درخشان و حامد بنايی و احسان و ديگرانی که آن زمان در وبلاگهايشان قالبهای مجانی گذاشته بودند چندان خوشم نمی‌آمد. از قالبهای خود «بلاگ‌اسپات» يکی را برگزيدم و سعی کردم در آن تغييراتی بدهم، همان کاری که سينا مطلبی با يکی از قالبهای قرمز «بلاگ‌اسپات» کرده بود. به سايتهای آموزش کامپيوتر سر زدم و کمی «اچ تی ام ال» ياد گرفتم و شروع کردم به تغيير دادن تگها. برخی قالبها را از جاهای مختلف می‌گرفتم و اين کار را می‌کردم. «سورس» آنها را باز می‌کردم و تغيير می‌دادم تا به نتيجه‌ی دلخواهم برسم. اما اين کار موفقيتی نداشت و چندبار ويندوزم به باد رفت. چون ويندوزم هشدار می‌داد دارم کار غيرقانونی می‌کنم.


۵۳۴۹

شماره: ۴
درج: يكشنبه، ۸ خرداد ۱۳۸۴ | ۱:۵۸ ب ظ
آخرين ويرايش: سه شنبه، ۱۰ خرداد ۱۳۸۴ | ۱۰:۳۷ ق ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • بازگشت از هگمتانه

ساعت از ده و نيم گذشته بود که از هتل زديم بيرون. آقای اکبری صحت با ماشين خودش ما را به محل اختتاميه می‌برد. در ميان ما او آشناترين کس با شهر بود. او تقريباً محلی بود. ساعت حدود يازده و نيم بود که مراسم اختتاميه شروع شد. اجرای مراسم به خوبی پيش رفت و از همه‌ی دست اندرکاران و برندگان قدردانی شد. پس از اختتاميه مدتی هم به گرفتن عکسهای يادگاری گذشت. در بيرون از تالار تابش آفتاب بعد از باران دلپذير بود و مدتی را منتظر مانديم تا ماشينها سررسند و ما را برای آخرين ناهار به دانشکده‌ای ببرند. ساعت از ۲ گذشته بود که به رستوران رسيديم. پس از خوردن ناهار به دبيرخانه‌ی جشنواره بازگشتيم و بعد از يکی دو ساعتی به سوی هتل حرکت کرديم تا بار و بنه را برداريم و به سوی تهران حرکت کنيم. ماشينی ما چهارتن را به تهران می‌برد. ساعت نزديک ۵:۳۰ بود که از جلوی حرکت کرديم و راه جاده‌ی ساوه را در پيش گرفتيم. اين چندساعتی که در راه بازگشت در ماشين بود به ناچار به يکديگر نزديکتر شده بوديم. دست کم من که در ميان شکراللهی و معماريان نشسته بودم شانه‌هايم به شانه‌های آنها مماس بود و با فرجامی هم که در صندلی جلو نشسته بود چندان فاصله‌ای نداشتم. از هردری سخنی به ميان آمد. گاهی که جاده شلوغ می‌شد و کاميونهای سنگين به طرز خطرناکی ديد ما را مسدود می‌کردند، اندکی ترس به دل‌مان راه می‌يافت. يکی از بچه‌ها گفت: اگر هر چهارتايی در اين سفر کشته شويم فکر می‌کنی روزنامه‌ها چی بنويسند. همگی گفتيم: هيچی! اما پرده‌ی آخر از همه جالبتر بود. از چند کيلومتری تهران بود که گفتن جوک شروع شد. فرجامی و شکراللهی واقعاً عالی جوک تعريف می‌کردند. در حالی که از خنده روده بر شده بوديم به تهران رسيديم. اول از همه فرجامی به خانه‌اش رسيد و بعد من و بعد هم معماريان و بعد هم شکراللهی. ساعت از ده و نيم گذشته بود که وارد آپارتمانم شدم. تا شروع بازی چلسی و ليورپول هنوز وقت بود.


۳۹۴۶

شماره: ۳
درج: يكشنبه، ۸ خرداد ۱۳۸۴ | ۱:۵۷ ب ظ
آخرين ويرايش: سه شنبه، ۱۰ خرداد ۱۳۸۴ | ۱۰:۳۶ ق ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • در هگمتانه

سوار ماشين که شديم پلکهايم سنگين بود و سرم درد می‌کرد. شب قبل نتوانسته بودم خوب بخوابم. بعد از يکی دو ساعت خواب، ساعت ۲، از خواب پريده بودم و به فکر اين بودم که در آنجا چه بگويم. مانند هميشه نتوانسته بودم متن سخنرانی‌ام را بنويسم. تا صبح در اين فکر بودم و صبح هم از ۸ تا ۱۱:۳۰ کلاس رفته بودم. ماشين به سرعت می‌رفت. بعد از اينکه کمی چشمهايم را بستم و در گيجی خواب و بيداری غرق شدم، چشمهايم را باز کردم و ديدم که در شاهراه تهران - کرج هستيم. غير از شب در ساعات ديگر روز اصلا نمی‌توانم درست بخوابم، چون خوابم سنگين و طولانی است. در آغاز راه که از راننده مسير را پرسيده بودم گفته بود که از جاده‌ی ساوه می‌رويم، اما گويا نتوانسته بود دوربرگردان سمت ميدان آزادی را پيدا کند و افتاده بود در راه کرج. حالا بايد از مسير قزوين - تاکستان می‌رفتيم همدان. چندان فرقی هم نمی‌کرد، جاده‌ی ساوه ظاهراً فقط يک ربع کوتاهتر بود. اما اين جاده هم حُسن خودش را داشت. ساعت ۵:۱۵ بعد از ظهر در همدان بوديم و اندکی بعد جلوی در دانشکده‌ی علوم.


۲۶۷۴

شماره: ۲
درج: يكشنبه، ۸ خرداد ۱۳۸۴ | ۱:۵۶ ب ظ
آخرين ويرايش: سه شنبه، ۱۰ خرداد ۱۳۸۴ | ۱۰:۳۳ ق ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • سفر به هگمتانه

در آغاز سال با خودم عهد کردم که امسال ديگر با روزنامه و تلويزيون و خبرگزاری  مصاحبه نکنم و دعوت به سخنرانی را نپذيرم و بازيهای «خيال» و «خُلبازيها» را هم بگذارم کنار و فقط بچسبم به کار و بزرگ کردن همين جوجه‌هايی که دارم: مقاله‌ها و کتابهای ناتمام. ۳ سال است که چيزی منتشر نکرده‌ام و ذخيره‌ی ارزی‌ام ديگر دارد ته می‌کشد. برای پول هم که شده بايد کار کرد، هرچند اين پولهايی که ما درمی‌آوريم پول نيست! اما بالاخره اجاره‌ی خانه را که می‌شود با آنها داد و روزها را به شب رساند و شبها را به صبح و لباسی خريد و غذايی خورد و استخری رفت و دست به پيش بابا هم دراز نکرد!


۳۱۷۷

اول<۹۰۹۱۹۲۹۳

۹۴

۹۵>آخر

: صفحه

top
دفتر يادها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
يکشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۱ / پنجشنبه، ۲۳ آذر ۱۳۹۶
همه‌ی حقوق محفوظ است
Fallosafah.org— The Journals of M.S. Hanaee Kashani
Email: fallosafah@hotmail.com/saeed@fallosafah.org
Powered By DPost 0.9