کراوات — فلُّ سَفَه
سه شنبه، ۶ تير ۱۳۹۶ | 
Monday, 26 June 2017 | 
شماره: ۲۲۷
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی
درج: چهارشنبه، ۱۱ ارديبهشت ۱۳۸۷ | ۴:۰۶ ب ظ
آخرين ويرايش: چهارشنبه، ۱۱ ارديبهشت ۱۳۸۷ | ۴:۰۶ ب ظ
موضوع: زندگی

  • کراوات

دیشب به مجلسی رفته بودم که گروهی از نوازندگان ایرانی برنامه‌های مختلفی را در آن اجرا می‌کردند. مجلس در فضای باز بود، در اقامتگاه باشکوه سفیر یکی از کشورهای خارجی. در فواصلی از برنامه تنفسی ده دقیقه‌ای نیز داده می‌شد که علاوه بر پذيرایی با آب‌میوه و نوشابه‌های غیرالکلی امکان دیدار و گفت و گو با دوستان و آشنایان سالهاندیده را نیز فراهم می‌کرد. با دوستانی به گفت و گو ایستاده بودم که یکی از مترجمان سپیدموی به جمع‌مان نزدیک شد و هنوز خوش و بشی تمام نکرده بودیم که رو به من کرد و با خنده گفت: «کراوات خیلی به شما می‌آید، چرا همیشه کراوات نمی‌زنید، همیشه کراوات بزنید، مخصوصاً وقتی که می‌آیید پشت تلویزیون!». لبخندی زدم و چیزی نگفتم. خانمی که در کنارمان ایستاده بود گفت: «کراوات به همه‌ی مردها می‌آید، چه خوب می‌شد اگر مردها همیشه کراوات می‌زدند».

در این گونه مواقع آدم حاضرجوابی نیستم و معمولاً لبخندی می‌زنم و می‌گذرم. اما اگر می‌خواستم جوابی بدهم می‌گفتم: «دوست عزیز، من حاضرم با کراوات جلو دوربین قرار بگیرم ولی آنها حاضر نیستند!». بهار سال ۸۲ بود، به گمانم، که دوستی از من خواست در دانشگاه خواجه نصیرطوسی برای دانشجویان انجمن اسلامی سخنرانی کنم. فقط به یک شرط پذیرفتم: با کراوات می‌‌آیم. آن دوست با شگفتی پذیرفت. و من هم این کار را کردم. این اولین باری بود که اصلا حاضر شدم بروم سخنرانی کنم. می‌توانستم سالها قبل، در سال ۷۵، این کار را بکنم. دیروز وقتی آن خانم از میل خود به خوش‌لباسی آقایان سخن گفت، به یاد چندسال پیش افتادم که خانمی دیگر نیز در دانشگاه همین آرزو را کرده بود: «می‌شود روزی را ببیند که مردها لباسی آراسته داشته باشند!» لباس هم از آن لذتهای زندگی است که ما سهمی از آن نبرده‌ایم.

چندروز پیش نیز وقتی با دوستی سخن می‌گفتم، وقتی سخن به برنامه‌ی تعطیلات تابستانی رسید، گفت: «من اگر سالی یکی دو ماه از این مملکت بیرون نروم دچار افسردگی شدید می‌شوم. برای ما که سالهایی را در آن محیط سپری کرده‌ایم اینجا همه‌چیزش غم‌انگیز است. فکرش را بکن. تو اینجا جز یک نسکافه، که یکی دو مارک از آن بیشتر تو بازار نیست هیچ چیز دیگری از مزه‌ی قهوه نمی‌فهمی و هرجا می‌روی یکی از همین قهوه‌های فوری را می‌گذارند جلویت. حتی وقتی به قهو‌ه‌خانه‌های اینجا هم می‌روی باز وضع بر همین منوال است. اصلاً، اینجا کسی بلد نیست قهوه درست کند. اما در اروپا تو به هر قهوه‌خانه‌ای قدم بگذاری قهوه‌اش طعمی و بویی دارد که یکی دیگر ندارد. می‌توانی صدها نوع قهوه در فروشگاهها پیدا کنی که هرکدام طعمی و بویی خاص خود دارد. و اما لباس. هیچ چیز مانند لباس آدم را سر ذوق نمی‌آورد. تنوع آدمها در لباس‌ پوشیدن‌شان چنان شادت می‌کند که هرگز به یاد نمی‌آوری روز قبل چه آدمهایی را دیده بودی. ... تا حالا فکر کرده‌ای در کافه‌ای بنشینی و اندکی شراب را مز‌مزه کنی و بعد ساعتها درباره‌ی تاریخ و محل و نوعش بحث کنی ....»



آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.fallosafah.org/main/weblog/trackback.php?id=227
مشاهده [ ۳۱۸۴ ] :: دنبالک [ ۰ ]
next top prev
دفتر يادها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
يکشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۱ / سه شنبه، ۶ تير ۱۳۹۶
همه‌ی حقوق محفوظ است
Fallosafah.org— The Journals of M.S. Hanaee Kashani
Email: fallosafah@hotmail.com/saeed@fallosafah.org
Powered By DPost 0.9