از شریعتی چه می‌توان آموخت؟ — فلُّ سَفَه
يكشنبه، ۲۹ مرداد ۱۳۹۶ | 
Saturday, 19 August 2017 | 
شماره: ۴۸۳
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی
درج: چهارشنبه، ۳۱ خرداد ۱۳۹۶ | ۲:۳۰ ب ظ
آخرين ويرايش: چهارشنبه، ۳۱ خرداد ۱۳۹۶ | ۳:۱۸ ب ظ
موضوع: عشق

  • از شریعتی چه می‌توان آموخت؟

هرکس که با تاریخ اندیشه‌ها و عقاید آشنا باشد می‌داند که اندیشه‌ها و نظریه‌ها و عقاید عمر محدودی در تاریخ دارند و در روزگار ما این عمر بسی کوتاهتر نیز شده است. کدام نویسنده یا هنرمند یا مترجمی است که نخواهد بر برخی آثار و کارهای گذشته‌اش خط بطلان بکشد یا از نو آنها را به نگارش درآورد یا دست کم تغییری در آنها بدهد؟ کیست که به اشتباهات گذشتۀ خود پی نبرد‌ه باشد؟ در این جهان خاکی فقط نادانان مطلق و صاحبان قدرت مطلق‌اند که هرگز اشتباه نمی‌کنند و بر هر خرده‌گیری می‌تازند. شریعتی همیشه این خاطره را از ژرژ گورویچ (امروز چه کسی هنوز گورویچ را می‌شناسد؟ کدام کتاب از او را تجدید چاپ می‌کنند؟) نقل می‌کرد که وقتی به او گفتند: «در فلان کتابت چنین گفته‌ای و اکنون چنین می‌گویی؟» با دلیری گفت: «کدام صفحه است؟ پاره‌اش کنید! اکنون این عقیده را ندارم!» این رفتار امروز شاید مستر کیتینگ «انجمن شاعران مرده» را به یاد ما بیاورد. آموزگاری که به شاگردانش یاد می‌داد برخی صفحات کتابهای مرجع درسی را پاره کنند! آموزگار خوب باید پاره کردن برخی کتابهای مرجع و البته کتابهای خودش را هم به دانش‌آموزان و دانشجویانش یاد بدهد، چون این جهان کون و فساد پیوسته در شدن است و همه چیز را کهنه و فرسوده می‌کند. ما همان گونه که پیر و سپس پوسیده می‌شویم، اندیشه‌هایمان نیز چه بسا پیش از مرگ خودمان بمیرند و بپوسند؟ و البته نگویید چه بسیار اندیشه‌های مرده و پوسیده که هنوز برپایند؟ آری، بتها و مترسکهای پوسیدۀ قدرت در جایی برپایند که در آن از فلسفه و علم راستین نشانی نیست. از همین روست که همه جوامع بشری اکنون در یک سطح نیستند و البته همۀ آدمیان. فقط آنجا که پیشرفتی هست از بتها نشانی نیست.

باری، بر شریعتی شاید نتوان نام «متفکر» یا «فیلسوف» گذاشت، که نبود، شاید «نظریه‌پرداز» هم؟ از «متفکر» و «فیلسوف» و «نظریه‌پرداز» کارهایی بس عمیقتر از آنچه شریعتی برجای گذاشت انتظار می‌رود. او خودش دوست داشت که «آموزگار» و «روشنفکر» نامیده شود، و حتی نه «روشنفکر مذهبی یا دینی» که آن را تحقیرآمیز می‌دانست! شاید به این دلیل که از این صفت دینی قیدی استشمام می‌کرد که آزاداندیشی را مانع بود یا نوعی تزیین دین با اندیشه‌های جدید مقصود بود که مصنوعی و غیرواقعی بود. «روشنفکر»ی او بود که او را وامی‌داشت شعر بخواند و رمان بخواند و فیلم ببیند و در ادیان و مذاهب مختلف غور کند، نه دینداری او (؟). «روشنفکری» او بود که او را «تأثیرگذار» و «مسئول» در زندگی و اجتماع مردمش می‌خواست، وگرنه می‌توانست تمام عمرش به فکر «ارتقا» و «استادی» در دانشگاه و خریدن خانه و ویلا (و افزودن به تعداد همخوابه‌ها؟) و ماشین شاسی بلند باشد و به عبادات دینی‌اش نیز بپردازد! برای شریعتی دین «عبودیت» و «پرستش» و «آخرت» و همرنگی با جماعت نبود! دین برای او عقاید کلامی و فلسفی دربارۀ این جهان و جهان دیگر نبود. برای او دین مبارزه در راه عدالت بود و بدون عدالت دین دیگر دین نبود. دین با آزادی انتخاب معنا پیدا می‌کرد و بدون آزادی انتخاب دین دیگر نبود. دین برای مردم بود نه مردم برای دین. به همین دلیل از دین آخوندی بیزار بود، که دین دولت و قدرت و ثروت و تازیانه و شکنجه و وحشت بود.

من، برخلاف آنچه برخی یا بسیاری ممکن است بپندارند، هوادار شریعتی نیستم، دست کم از دهۀ ۶۰ به بعد دیگر نیستم و اگر گاهی چیزی نوشته‌ام، به شرح و توضیح اندیشۀ شریعتی و دفاع از او، به زعم خودم برای دفاع از مظلومیت او و نادرستی سخنان مخالفانش بوده است. من اکنون چیزهای بهتری برای خواندن دارم و اهل فلسفه‌ام نه اهل دین.

باری، آنچه در شریعتی برای من همواره تحسین‌برانگیز بوده است و هست، شور اوست و نه اندیشۀ او. و البته شور را مهمتر از «عقیده» می‌دانم. در این جهان «عقیده» بسیار است و هیچ عقیده‌ای را نمی‌توان کامل و بی‌نقص دانست. اما البته بهتر و بدتر هست. و وظیفۀ ما یافتن بهترینهاست. اما چگونه می‌توان بهترینها را یافت، اگر «عشق به حقیقت» در ما نباشد؟ اگر گمان کنیم بهترین دین و بهترین عقاید جهان را داریم؟ بنابراین، مرگ در راه عقیده برای من واجد هیچ ارزشی نیست، مگر کسی به زور مجبور به تغییر عقیده شود و در برابر زور برای تغییر عقیده پایداری کند. کار فلسفه و علم کشتن عقاید است و نه پرستش عقاید. چون مطلوب «حقیقت» است. «افق» ما حقیقت است. فلسفه در راه نمی‌ماند. همواره می‌رود و می‌رود. افق نیز هموراه دورتر و دورتر می‌شود. در این نکته با کی یرکگور سخت موافقم، البته همان طور که سقراط و افلاطون و کانت و هگل هم بر این نکته تأکید کرده بودند که «شور» مهمترین چیز است و کارهای بزرگ فقط از عاشقان ساخته است. شریعتی «عاشق» بود و چه نیکو «عاشقی». «عشق» و «شور» است که ما را «مشتاق» دانش و حقیقت می‌سازد. بنابراین، عقاید و معشوقها گرچه بسیارند، اما تنها «عشق» است که همۀ آنها را «موجه» می‌سازد. پس، زنده باد «عشق» و «شور». ما بی «عشق» و «شور» مرده‌ای بیش نیستیم. به فتوای من بر هر زنده‌ای که از «عشق» و «شور» خالی است نماز کنید!



آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.fallosafah.org/main/weblog/trackback.php?id=483
مشاهده [ ۱۵۹ ] :: دنبالک [ ۰ ]
next top prev
دفتر يادها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
يکشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۱ / يكشنبه، ۲۹ مرداد ۱۳۹۶
همه‌ی حقوق محفوظ است
Fallosafah.org— The Journals of M.S. Hanaee Kashani
Email: fallosafah@hotmail.com/saeed@fallosafah.org
Powered By DPost 0.9