حکومت سایه‌ها: قدرت در دست کیست؟ — فلُّ سَفَه
يكشنبه، ۲۹ مرداد ۱۳۹۶ | 
Saturday, 19 August 2017 | 
شماره: ۴۸۵
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی
درج: يكشنبه، ۴ تير ۱۳۹۶ | ۷:۰۸ ب ظ
آخرين ويرايش: يكشنبه، ۴ تير ۱۳۹۶ | ۷:۰۸ ب ظ
موضوع: سينما

  • حکومت سایه‌ها: قدرت در دست کیست؟

در فصل دوم «بازی تاج و تخت»، قسمت سوم، با عنوان «آنچه مرده است هرگز ممکن نیست بمیرد»، مکالمه‌ای می‌گذرد میان «واریس»، که رئیس خبرچینان و ندیم پادشاه هفت‌اقلیم است، و تیری‌ین لنیستر، برادر کهتر ملکه سرسی، که کوتوله‌ای خردمند با سری بزرگ است. واریس خواجه معمایی برای گفتن دارد: «قدرت چیز عجیبی است

واریس: قدرت چیز عجیبی است سرورم. به حل معما علاقه دارید؟

تیری‌ین: چطور؟ من که گوشم با شماست؟

واریس: سه مرد بزرگ در اتاقی می‌نشینند: شاهی، کشیشی، ثروتمندی. میان آنها شمشیرزنی مزدور و معمولی می‌ایستد. هریک از این مردان بزرگ به آن شمشیرزن مزدور فرمان می‌دهد که آن دوتای دیگر را بکشد. کی زنده می‌ماند و کی می‌میرد؟

تیری‌ین: به میل شمشیرزن است.

واریس: آیا او این کار را می‌کند؟ او نه تاج دارد و نه طلا و نه لطف خدایان با اوست.

تیری‌ین: او شمشیر دارد. قدرت زندگی و مرگ به دست اوست.

واریس: اما اگر شمشیرزنان‌اند که فرمان می‌رانند، پس چرا ما وانمود می‌کنیم که همۀ قدرت به دست شاهان است؟ هنگامی که ند استارک سرش را باخت، چه کسی به راستی مسئول بود؟ جُفری، جلاد، یا چیزی دیگر؟
تیری‌ین: خب، من دیگر نمی‌خواهم این گونه معماها را بشنوم.

واریس: قدرت به آنجایی متعلق است که مردان/انسانها باور دارند به آنجا متعلق است. قدرت ترفندی است، سایه‌ای بر دیوار، و مردی/انسانی بس کوچک می‌تواند سایه‌ای بس بسیار بزرگ بیفکند.

بی‌شک «قدرت» یکی از بزرگترین معماهای بشری است، اگر بزرگترین آنها نباشد. چه زندگیها و مرگها، چه ثروتها و فقرها، چه عزّت‌ها و ذلّت‌ها که از رهگذر به دست آوردن یا از دست دادن قدرت نصیب آدمیان نشده است. امروز ما وقتی این کلمه را می‌شنویم بیشتر به یاد «قدرت سیاسی» می‌افتیم. تصور ما این است که در جامعه و در رأس هرم اجتماعی جایی هست که قدرت زندگی و مرگ، ثروت و فقر و عزّت و ذلت ما به دست اوست و اگر ما بندگی و سرسپردگی پیشه کنیم به همه چیز می‌رسیم و اگر در برابر آن ایستادگی کنیم نابود می‌شویم.

اما «قدرت» چیزی نیست که تنها در جهان «سیاست» باشد. قدرت کلمه‌ای است که آن را به یک سان دربارۀ «هستی» و «حیات» و «جهان» و «خدا» نیز می‌توان به کار برد و مترادف با آنها قرار داد. هیچ آفرینش و ویرانی بدون قدرت ممکن نیست. خدا هم قدیر است یا باید قدیر باشد تا جهان را بیافریند و پرستیده شود. شاید از همین رو بود که در دورۀ جدید شوپنهاور و نیچه این کلمه را تا سطح دیگر مفاهیم سنّت مابعدالطبیعه، خدا، هستی، روح، بالا کشیدند و تمامی تلاش هر هست را معطوف بدان دانستند. بدون قدرت هیچ چیز نمی‌تواند از نیستی به هستی درآید و در این جهان برقرار و پایدار باشد. میشل فوکو وقتی مفهوم «قدرت» را از اندیشۀ نیچه به عاریت گرفت، به آن ساحتی دیگر در روابط اجتماعی و فرهنگی بخشید تا نشان دهد «قدرت» بسیار فراگیرتر از آن چیزی است که ما می‌پنداریم. با این همه، در ورای تمامی این تبدیل نامها باز همچنان این پرسش باقی است که قدرت چیست و چگونه به دست آورده می‌شود؟ آیا فرّ یا موهبتی است که خدا به کسی می‌بخشد؟ (اساطیر ایرانی - سامی) آیا حلقه‌ای است که به انگشت کرده می‌شود؟ (ارباب حلقه‌ها)، یا اجماع عمومی است که آن را به کسی می سپرد؟ (روشنگری به بعد).

سخن واریس، ندیم و رئیس خبرچینان، اسطوره زُدایانه و روشنگرانه است. او از درون با ساز و کار قدرت آشناست. «قدرت» همان چیزی است که ما باور داریم. اگر باور نداشته باشیم هیچ قدرتی نیست. شاه، ثروتمند و کشیش هیچ زوری برای فرمانروایی ندارند. فرقی نمی‌کند که چه کسی فرمان دهد و چه کسی کشته شود؟ چه شاه فرمان دهد، چه کشیش، چه ثروتمند، این شمشیرزن مزدور است که فرمان را اجرا می‌کند. نتیجه یکسان است. همۀ حکومتها حکومت اراذل و اوباش است (گرچه ممکن است حکومت اراذل و اوباش سلطنتی سنتی بسیار بهتر از اراذل و اوباش آخوندی یا فاشیستی و کمونیستی باشد؟)، اگر قرار باشد شمشیرزن مزدور تعیین کند، که زنده بماند و که بمیرد. مگر زمانی که شمشیرزن مزدوری وجود نداشته باشد. مگر زمانی که قدرت نه به دست مزدوران و اراذل و اوباش بلکه به دست مردمان باشد. «بازی تاج و تخت» بازی حکومتهای بستۀ سطلنتی استبدادی قدیم و الهی - آخوندی قرون وسطی و جدید و نظامهای فاشیستی و کمونیستی قرن بیستم است که همه چیز را در پشت درهای بسته و با فتوا یا دستور قتل این و آن حل می‌کردند. جنبش روشنگری، همچون افلاطون، کوشید نشان دهد که تصور ما از «قدرت» تصور همان بتها و سایه‌هایی است که خود بزرگ ساخته‌ایم. مترسکها و بتهای ترسناک خودساخته (سایه‌های بلند باد، گلشیری - فرمان آرا، ۱۳۵۷) وقتی از میان می‌روند که ما در مقام انسانهایی خودآگاه به راز آنها پی ببریم. آن گاه است که سایه‌ها ناپدید می‌شوند، اگر باز مترسکهایی تازه برای خود نسازیم. اگر باز «مزدوران» و «اراذل و اوباش» و «چماقداران» را بر زندگی خود حاکم نکنیم.

قدرت به آنجایی متعلق است که مردان/انسانها باور دارند به آنجا متعلق است. قدرت ترفندی است، سایه‌ای بر دیوار، و مردی/انسانی بس کوچک می‌تواند سایه‌ای بس بسیار بزرگ بیفکند.




آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.fallosafah.org/main/weblog/trackback.php?id=485
مشاهده [ ۲۷۷ ] :: دنبالک [ ۰ ]
next top prev
دفتر يادها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
يکشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۱ / يكشنبه، ۲۹ مرداد ۱۳۹۶
همه‌ی حقوق محفوظ است
Fallosafah.org— The Journals of M.S. Hanaee Kashani
Email: fallosafah@hotmail.com/saeed@fallosafah.org
Powered By DPost 0.9