سه شنبه، ۱۱ آذر ۱۳۹۹ | 
Tuesday, 1 December 2020 | 
• برای دسترسی به بایگانی سايت قدیمی فلُّ سَفَه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی روزانه بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی زمانی بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به نسخه RSS بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.

موضوع:    
اول<

۱

۲۳۴۵۶۷۸۹۱۰>آخر

: صفحه


شماره: ۵۰۸
درج: پنجشنبه، ۶ آذر ۱۳۹۹ | ۳:۵۱ ب ظ
آخرين ويرايش: پنجشنبه، ۶ آذر ۱۳۹۹ | ۳:۵۶ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • چرا «مردم» فیلسوفان را دوست ندارند؟

مردم چه کسانی را بیش از هرکس دیگر دوست دارند: «خدا»، «پیامبران»، «هنرمندان»، «ورزشکاران حرفه‌ای»، «سیاستمداران»، «خوانندگان»، «نوازندگان»، «رقاصان»، «نویسندگان»، «شاعران»، «پزشکان»، «آموزگاران»، «حکیمان»، یا «فیلسوفان»؟ پاسخ به این پرسش در گرو این است که نخست بدانیم ما در مقام انسان چه چیزی را دوست داریم و چرا؟ نگاهی دقیق و فلسفی و پذیرفته‌شده به «طبیعت» انسان، و پس از توجه به آن بسیار بدیهی برای هر انسان، می‌گوید که ما چیزی را دوست داریم که یا «لذت»ی برای ما در بر داشته باشد یا «سود»ی. اما، باز، با یک محاسبه «سود» را هم می‌توانیم به لذت برگردانیم و نتیجه بگیریم که غایت کنش هر انسانی کسب «لذت» است و در نتیجه هر انسانی در زندگی جز «لذت» نمی‌خواهد و جز با زبان «لذت» و «رنج» چیزی را نمی‌فهمد. اما باز ملاحظه‌ای دقیق و فلسفی به ما می‌گوید که لذت «اول» یا «آخر» یا «کم» و «بیش» دارد و البته لذت بدون رنج نیز نیست. پس کدام را باید برگزید؟ لذت اول یا لذت آخر؟ لذت بیش‌تر و رنج کم‌تر، یا لذت کم‌تر و رنج بیش‌تر؟ از اینجاست که وارد فلسفه می‌شویم. اما قصد نداریم این بحث را ادامه دهیم. می‌خواهیم بگوییم چرا مردم (عموم مردم یا عوام یا بسیاران) برخی کسان را بیش‌تر دوست دارند و برخی کسان را کم‌تر یا اصلاً دوست ندارند.


۰

شماره: ۵۰۷
درج: چهارشنبه، ۲۸ آبان ۱۳۹۹ | ۶:۳۰ ب ظ
آخرين ويرايش: چهارشنبه، ۲۸ آبان ۱۳۹۹ | ۶:۳۲ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • شهروندان از چه چیزی (نه چه کسی) باید بترسند، از چه چیزی (نه چه کسی) باید فرمان ببرند، به چه چیزی (نه چه کسی) باید

 

فلسفه پیدایش خود را وامدار ساختمان یا ساختار جامعۀ یونانی در ۶۰۰ ق م به بعد است. و البته یک دلیل افول آن نیز از دست رفتن همین ساختمان و ویران شدن آن به دست اسکندر مقدونی. یک دلیل اینکه چرا تفکر نظری و انتقادی و به دنبال آن فلسفه در یونان پدید آمد و در کشورهای نیرومندتر و ثروتمندتری مانند ایران و مصر و هند و چین پدید نیامد، کشورهایی که البته علم و حکمت و دین داشتند، ساختمان سیاسی و اجتماعی این جامعه بود که آن را بسیار متفاوت با این جامعه‌های متمدن و بافرهنگ و ثروتمند ساخته بود. فلسفه نه علم است نه حکمت و نه دین. اما هرسه این‌ها می‌تواند باشد و هر سهٔ اینها  را می‌تواند بپروراند، یا با آنها یکی شود یا یکی گرفته شود، یا با آنها به چالش برخیزد. فلسفه می‌تواند بر این سه پیشی گیرد و نه تنها به طور عرضی از آنها فراتر رود بلکه به‌طور طولی نیز از آنها بالاتر رود. این بحث را وامی‌گذارم به فرصتی دیگر در این باره که «چرا فلسفه یونانی است؟» اما در خصوص پرسش نوشتۀ قبلی که پرسیده بودم سخنان ارتشبد مارک میلی، رئیس ستاد مشترک ارتش امریکا، یادآور چه سخنانی در تاریخ فلسفه است، صفحاتی از «اندیشۀ فلسفی در عصر باستان»، نوشتۀ ترنس اروین، روزنه، ۱۳۹۶، ص ۴۴-۴۲، به ترجمۀ خودم را می‌آورم که در آنجا او به شرح تفکر تاریخی هرودوتوس و اهمیت فلسفی آن می‌پردازد. هرودوتوس در مقایسهٔ ایران و یونان آن زمان به آزادی سرباز یونانی و ترس او از «قانون» و وفاداری او به «قانون» اشاره می‌کند که برآمده از نظام دموکراسی است. برخلاف سرباز یونانی، سرباز ایرانی از «شاه» می‌ترسد، نه از «قانون». چون اساساْ قانونی نیست. به گفتۀ او:


۰

شماره: ۵۰۶
درج: دوشنبه، ۲۶ آبان ۱۳۹۹ | ۴:۵۹ ب ظ
آخرين ويرايش: دوشنبه، ۲۶ آبان ۱۳۹۹ | ۴:۵۹ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • این امریکای شگفت‌انگیز! سخنان ارتشبد مارک میلی

امریکا سرزمین شگفت‌انگیزی است. نام «جهان جدید» از هر حیث سزاوار این سرزمین است، چون ملغمه‌ای است از هرآنچه در این جهان یافتنی است: از واپس‌مانده‌ترین سنّت‌ها تا مترقی‌ترین اندیشه‌ها، سرزمین دینداران متعصب، تبهکاران و پرورش‌گاه متعصبان دینی از همه نوع تا مخترعان و دانشمندان و سیاستمداران و آزاداندیشان جهان‌وطن. سرزمینی که کاشفان آن را یافتند و مزدوران و سپاهیان آن را تصرف کردند و رانده‌شدگان و مطرودان و بی‌کسان و مستضعفان از جور کلیسای قرون وسطای و اربابان زمیندار به آن پناه بردند و در آن سکونت گزیدند، یعنی همهٔ آن کسانی که در«جهان قدیم» و «سنتی» و «اشرافی» و «کلیسایی» و «آخوندی» اروپا نمی‌توانستند زندگی کنند. بدون «امریکا» تصور پیدایش «عصر جدید» ناممکن است. امریکا هم «درد» است و هم «درمان»، هم «آب»ست و هم «سراب». باری، این هفته‌های اخیر امریکا «تماشاگه» معرکه‌ای بود از «دموکراسی»  و جذابیت‌ها و بلاهت‌ها و حماقت‌های آن. آنچه در این میان برای من بیش از همه جالب توجه بود این سخنان ارتشبد مارک میلی سپهسالار ارتش امریکا بود، در بحبوحهٔ مدعیات ترامپ دروغگو، که درسی است برای همهٔ نظامیان و سپاهیان جهان امروز:

We are unique among armies, we are unique among militaries. We do not take an oath to a king or queen, or tyrant or dictator, we do not take an oath to an individual. No, we do not take an oath to a country, a tribe or a religion.

We take an oath to the Constitution, and every soldier that is represented in this museum—every sailor, airman, marine, coastguard—each of us protects and defends that document, regardless of personal price.

ما در میان ارتشیان بی‌همتاییم، ما در میان نظامیان و سپاهیان بی‌همتاییم. ما به شاهی یا شهبانویی، جبّاری یا دیکتاتوری سوگند وفاداری نمی‌خوریم، ما به هیچ فردی سوگندی وفاداری نمی‌خوریم. خیر، ما به کشوری، به قبیله‌ای یا دینی سوگند وفاداری نمی‌خوریم.

ما به قانون اساسی سوگند وفاداری می‌خوریم، و هر سربازی که در این موزه نماینده‌ای از او هست ـــ ملوان، هوانورد، تفنگدار دریایی، نگهبان ساحلی ـــ هریک از ما از این سند حمایت و دفاع می‌کند، بی‌آنکه پروای آن را داشته باشد که این کار به چه قیمتی برای زندگی شخصی او تمام می‌شود.

 

سربازی که خود را «جان نثار شاه» یا «فدایی رهبر» می‌خواند و «جانم فدای رهبر» می‌گوید سرباز نیست. مزدور است. سرباز بیش از هرچیز باید به میثاق آزادانه و اجتماعی مردمی پایبند باشد که خود یکی از آنان است و آن را ضامن آزادی و حقوق برابر انسانی تک تک انسان‌ها قرار داده‌اند. تنها چنین سربازی است که مرگش شهادت است و زندگی‌اش برکت و سعادت برای خودش و کشورش و مردمش.

پرسش: دانشجویان فلسفه آیا به یاد می‌آورند و می‌توانند بگویند در «تاریخ فلسفهٔ یونان» مشابه این سخنان را در کجا خوانده‌آند؟

 

https://www.youtube.com/watch?v=nMaI1Hg8dl8

 سخنان ارتشبد مارک میلی

 


۰

شماره: ۵۰۵
درج: سه شنبه، ۱۳ آبان ۱۳۹۹ | ۱۲:۲۲ ب ظ
آخرين ويرايش: سه شنبه، ۱۳ آبان ۱۳۹۹ | ۱۲:۲۲ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • شرف فلسفه

چهارشنبه ۱۴ آبان دکتر شرف‌الدين خراسانی (متخلص به شرف) استاد فلسفه‌ٔ دانشگاه ملی، نويسنده و مترجم آثار فلسفی و شاعر، درگذشت. ديروز بود که با خبر شدم. هنوز دقايقی از شروع کلاس در ساعت ۸ صبح نگذشته بود که برخی دانشجويان به در کوبيدند و از کلاس بيرونم کشيدند و خبر را دادند. باور نمی‌کردم. چندسال قبل يک بار اين خبر را به نادرست پخش کرده بودند، و با خودم می‌گفتم باز هم شايد اتفاقی، سکته‌ای، چيزی، رخ داده و اين خبر پخش شده است، اما چند دقيقه‌ی بعد دکتر مسگری به در زد و خبر را داد. فردا ساعت ۱۰:۰۰  تشييع جنازه از مرکز دايرةالمعارف اسلامی است. ديگر مطمئن شده بودم. از آخرين باری که او را ديدم چندهفته‌ای نمی‌گذرد، اما از اولين باری که او را ديدم ۲۴ سال گذشته است. معمولاً سالی يکی دو بار او را می‌ديدم، هربار که به دايرة‌المعارف می‌رفتم تا برخی دوستان را ببينم، يا از کتابخانه استفاده کنم، به ديدن او هم می‌رفتم، و گاهی هم اتفاقی در خيابان يا در مراسمی و جايی می‌ديدمش، که البته مهلت سخن گفتن بسيار نبود. ياد او را در خاطرم مرور می‌کنم تا شيرينی ديدارش تلخی اندوه فقدان او را بزدايد.


۰

شماره: ۵۰۴
درج: شنبه، ۱۰ آبان ۱۳۹۹ | ۶:۳۹ ب ظ
آخرين ويرايش: شنبه، ۱۰ آبان ۱۳۹۹ | ۷:۱۵ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • از «مجمع شاه‌گزین» تا «مجمع برگزینندگان»: تبار «کالج الکترال»

این روزها که به واسطهٔ برگزاری انتخابات امریکا نام «کالج الکترال» یا «مجمع برگزینندگان» زیاد به گوش می‌رسد یا دیده می‌شود به یاد یادداشتی افتادم که در صفحهٔ ۳۸، عقل‌گرایان (جلد ۴ تاریخ فلسفهٔ غرب آکسفورد)، انتشارات روزنه، ۱۳۹۸، برای توضیح عنوان «الکتور» («شاه‌گزین») آورده بودم که لقبی اشرافی در اروپا تا قرن هفدهم بود و آن این بود:

عنوان اعضای آلمانی (در آلمانی: Kurfürst) «مجمع شاه گُزین» (electoral college) که حق برگزیدن «شاه» یا «امپراتور» در دوران امپراتوری مقدس رومی را داشتند. این حق و امتیاز از قرن سیزدهم به بعد برای برخی شهریاران (فرمانروایان مناطقی کوچک مانند «امیرنشین»های عربی امروز، پایین تر از شاه و شاهنشاه یا امپراتور) آلمانی به وجود آمد و تا قرن هفدهم پابرجا بود.

امروز البته وظیفهٔ این «مجمع» برگزیدن «شاه» یا «شاهنشاه» نیست و از همین رو می‌باید آن را به جای «مجمع شاه‌گزین» به «مجمع برگزینندگان» ترجمه کنیم. اما یکسانی این اصطلاح در زبان انگلیسی برای نهادی سلطنتی در قرن‌های گذشته و نیز جمهوری‌های امروزی نشان می‌دهد که سنت سیاسی و فکری غرب تا چه اندازه پشتوانه‌های یونانی و رومی خود را در طی این دو هزاره حفظ کرده است و چرا غرب، بر خلاف شرق آسیایی، حتی در سیاه‌ترین دوران‌های خود «سلطنت مطلقه» نداشته است و «شاه» همواره با «اجماع» اشراف و بزرگان برگزیده می‌شده است و از همین روی بوده است استمرار سلطنت و استمرار ثبات و دوام جامعه که رکن بزرگ شکوفایی فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی است. اما شرق، گرچه پادشاهان خوب و دوران‌های خوب نیز داشته است، اما چون «اشرافیت»ی جدا از «حکومت» یا «نظام» («رژیم») نداشته است، نتوانسته است در بزنگاه‌های بزرگ تاریخ از شاهی دیوانه یا فاسد یا احمق خلع ید کند و «شاه» را بردارد، اما »سلطنت» را نگاه دارد. تفاوتی بزرگ میان «پادشاهی» در غرب و شرق که ماکیاوللی آن را نیک دریافته بود. در فرصتی دیگر دربارهٔ تفاوت بزرگ سلطنت در غرب و شرق خواهم نوشت.
 


۰

اول<

۱

۲۳۴۵۶۷۸۹۱۰>آخر

: صفحه

top
دفتر يادها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
يکشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۱ / سه شنبه، ۱۱ آذر ۱۳۹۹
همه‌ی حقوق محفوظ است
Fallosafah.org— The Journals of M.S. Hanaee Kashani
Email: fallosafah@hotmail.com/saeed@fallosafah.org
Powered By DPost 0.9