سه شنبه، ۲۴ فروردين ۱۴۰۰ | 
Tuesday, 13 April 2021 | 
• برای دسترسی به بایگانی سايت قدیمی فلُّ سَفَه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی روزانه بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی زمانی بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به نسخه RSS بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.

موضوع:    
اول<۱۲

۳

۴۵۶۷۸۹۱۰>آخر

: صفحه


شماره: ۵۱۰
درج: يكشنبه، ۲۳ آذر ۱۳۹۹ | ۴:۵۷ ب ظ
آخرين ويرايش: يكشنبه، ۲۳ آذر ۱۳۹۹ | ۴:۵۷ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • مولانا و «ویران‌سازی»

تا مدرسه و مناره ویران نشود

اسباب قلندری به‌سامان نشود

تا ایمان کفر و کفر ایمان نشود

یک بندهٔ حق بحق مسلمان نشود

(مولوی، دیوان شمس، رباعیات، رباعی ۶۱۰)

 

«ویران‌سازی» در عرفان‌ و فلسفه و سیاست متاعی پُرمشتری بوده است. بسیاری از عارفان، پیش از اسلام و پس از اسلام، بر آن بوده‌اند که می‌باید «تن» را «ویران» کرد تا «جان» آزاد شود. زهد و ریاضت نتیجهٔ چنین بینشی بوده است. «بمیرید، پیش از آنکه بمیرید» (موتوا قبل أن تموتوا)، دوباره متولد شوید، مقیم ویرانه شوید تا گنج بیابید. این‌ها شعارهایی نیست که در اصل از جهان اسلام برخاسته باشد. تاریخی بس طولانی در پشت سر اینهاست. برای ساختن، نخست باید ویران کرد. این شعار همهٔ شاهان و فاتحان و نیز انقلابی‌ها بوده است. چه جنگ‌های ویرانگر داخلی و خارجی که با چنین توجیهی برپا شده‌اند. اما بس بسیار بوده است که تنها نخستین گام آن برداشته شده است. اندک‌اند آنان که بر ویرانه‌ها چیزی ارزشمند ساخته باشند، چیزی بهتر از آنکه بود، شاید هرگز نبوده است، چرا که گاه آنچه ویران کرده‌اند بسی دشوارتر و ارزشمندتر از آن بود که باز بتوان ساخت. چه کسی توان آن را داشت که «تخت جمشید» را باز بسازد؟ چه کسی توان آن را داشت که «معبد دلفی» را باز بسازد؟ چه کسی توان آن را دارد که اهرام مصر را باز بسازد؟ اما بسا کسان که سرزمین خود ویران می‌کنند تا خود را ثروتمند کنند. این اما داستانی کهنه است. بسا کسان که هرچه دارند از غارت مردمان است. این اما داستان همهٔ آن کسانی است که ثروت‌شان از ویرانی سرزمین‌شان است. چنین کرده‌اند همهٔ تازه به دوران رسیدگان. همهٔ سلسله‌های نو و همهٔ انقلابی‌های بادآوردهٔ پس از انقلاب که فقط با کشتار و زندان حکومت کرده‌اند و نامش را «انقلاب» گذاشته‌اند تا «انقلاب» را حفظ کنند! اما غافل از آنکه «انقلاب» همان لحظه که بر کرسی نشست و پیروز و فاتح شد دیگر «انقلاب» نیست. حاکم است و «حاکم» هرگز نمی‌تواند انقلابی باشد. «حکومت» هرگز نمی‌تواند «انقلابی» باشد. هر حکومتی ضدانقلابی است، مگر آنکه بپذیرد که باید «برود». انقلابی کسی است که بر «نظام حاکم» بشورد. آن که در بند حفظ مقام خود است «انقلابی» نیست و چگونه تواند بود؟ «انقلابی» کسی است که بپذیرد خودش نیز باید برود. حکومت انقلابی حکومتی است که هیچ کس در آن شغل و مقامی تمام عمر نداشته باشد. هیچ کس نتواند در برابر ارادهٔ عمومی بایستد. «دموکراسی» یا «مردم‌سالاری» انقلابی‌ترین حکومت و نظام سیاسی در جهان است. چون تنها نظامی است که امکان دارد از صدر تا ذیل و حتی قانون را تغییر داد. دموکراسی تنها نظام انقلابی تاریخ است. نظامی بدون خونریزی برای تغییر دائمی. و دموکرات برترین انقلابی در جهان است، چون به خواست مردم می‌آید و به خواست مردم هم می‌رود. او با زور و اسلحه و کشتار بر مردم حاکم نمی‌شود و با زور و اسلحه و کشتار برکنار نمی‌شود. انقلابی کسی است که بپذیرد برای ساختن اول خودش باید ویران شود. و چون به قدرت رسید باز باید خودش ویران شود تا چیزی نو ساخته شود. اما به راستی در دموکراسی «گذشته» ویران نمی‌شود تا «نو» پرستیده شود و «گذشته» از صفحهٔ روزگار محو شود. در دموکراسی افراد «کنار» گذاشه می‌شوند، «کنار زده» می‌شوند، «نیست و نابود» نمی‌شوند. تنها در دموکراسی است که انسان با تمامی خوب و بدش و با تمامی گذشته و حال و آینده‌اش حاضر است و پویا و رو به آینده.

 

جانی که حریف بود بیگانه شده است

عقلی که طبیب بود دیوانه شده است

شاهان همه گنج‌ها به ویرانه نهند

ویرانهٔ ما ز گنج ویرانه شده است

(مولوی، دیوان شمس، رباعیات، رباعی ۲۷۹)

  در کتابم دربارهٔ «هایدگر و مفهوم ”دستروکسیون“» از «ویران‌سازی» در تاریخ اندیشه نیز بحث خواهم کرد.


۰

شماره: ۵۰۹
درج: چهارشنبه، ۱۹ آذر ۱۳۹۹ | ۲:۳۴ ب ظ
آخرين ويرايش: پنجشنبه، ۲۰ آذر ۱۳۹۹ | ۵:۴۳ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • شرحي بر اصطلاح «تفکيک/تخريب» در پديدارشناسی هايدگر: نمونه‌ای از فساد نهادی و ساختاری در مجلات «به اصطلاح» علم

چندی پیش با دیدن معادل «ویرانگری» و شرح آن در  دو کتاب دربارۀ فلسفهٔ هایدگر، به قلم بابک احمدی، بر آن شدم تا ببینم دیگران این اصطلاح هایدگر را چگونه فهمیدهاند و چگونه ترجمه و شرح کردهاند. پس از جُستوجویی، از قضا، رسیدم به مقالهای مشترک از دانشیار فلسفۀ دانشگاه اصفهان، محمد جواد صافیان و شکوفۀ حسینیمنش، دانشجوی کارشناسی ارشد فلسفۀ غرب در همین دانشگاه، با عنوان، «تفکیک و تخریب به عنوان مرحلهای از پدیدارشناسی هایدگر»، منتشر در متافیزیک (مجلۀ علمی ـ پژوهشی) دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی ـــ دانشگاه اصفهان، سال پنجاهم، دورۀ جدید، سال ششم، شمارۀ ۱۷، بهار و تابستان ۱۳۹۳، ص ۴۴-۲۹. مرور ضعفهای این مقاله برایم چندان حیرتانگیز نبود! مقالهای «به اصطلاح» علمی ـ پژوهشی از دانشیاری در دانشگاه اصفهان و دانشجویش درست همان چیزی بود که بارها در هنگام داوری بسیاری از رسالههای ارشد در دانشگاه دیده بودم: چیزی که در آن نبود «علم» و «پژوهش»، و چیزی که در آن بسیار بود، سرقت، انتحال (به خود بستن)، تحریف، حذف و نادیده گرفتن خدمت و سهم دیگران، رونویسی جسته گریخته و نیندیشیده و سطحی از منابع خارجی، و مطالبی تکراری که از قضا گاهی با پُرمدّعایی خود را «نو» و «ابتکاری» و «نخستین» هم «جا» می‌زنند و به دیگران «قالب» میکنند! و اما شواهد و دلایل من برای اثبات این مدّعیات و اتهامات.

 

تمامی این مقاله را می‌توانید از اینجا بردارید.


۰

شماره: ۵۰۸
درج: پنجشنبه، ۶ آذر ۱۳۹۹ | ۳:۵۱ ب ظ
آخرين ويرايش: پنجشنبه، ۶ آذر ۱۳۹۹ | ۳:۵۶ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • چرا «مردم» فیلسوفان را دوست ندارند؟

مردم چه کسانی را بیش از هرکس دیگر دوست دارند: «خدا»، «پیامبران»، «هنرمندان»، «ورزشکاران حرفه‌ای»، «سیاستمداران»، «خوانندگان»، «نوازندگان»، «رقاصان»، «نویسندگان»، «شاعران»، «پزشکان»، «آموزگاران»، «حکیمان»، یا «فیلسوفان»؟ پاسخ به این پرسش در گرو این است که نخست بدانیم ما در مقام انسان چه چیزی را دوست داریم و چرا؟ نگاهی دقیق و فلسفی و پذیرفته‌شده به «طبیعت» انسان، و پس از توجه به آن بسیار بدیهی برای هر انسان، می‌گوید که ما چیزی را دوست داریم که یا «لذت»ی برای ما در بر داشته باشد یا «سود»ی. اما، باز، با یک محاسبه «سود» را هم می‌توانیم به لذت برگردانیم و نتیجه بگیریم که غایت کنش هر انسانی کسب «لذت» است و در نتیجه هر انسانی در زندگی جز «لذت» نمی‌خواهد و جز با زبان «لذت» و «رنج» چیزی را نمی‌فهمد. اما باز ملاحظه‌ای دقیق و فلسفی به ما می‌گوید که لذت «اول» یا «آخر» یا «کم» و «بیش» دارد و البته لذت بدون رنج نیز نیست. پس کدام را باید برگزید؟ لذت اول یا لذت آخر؟ لذت بیش‌تر و رنج کم‌تر، یا لذت کم‌تر و رنج بیش‌تر؟ از اینجاست که وارد فلسفه می‌شویم. اما قصد نداریم این بحث را ادامه دهیم. می‌خواهیم بگوییم چرا مردم (عموم مردم یا عوام یا بسیاران) برخی کسان را بیش‌تر دوست دارند و برخی کسان را کم‌تر یا اصلاً دوست ندارند.


۰

شماره: ۵۰۷
درج: چهارشنبه، ۲۸ آبان ۱۳۹۹ | ۶:۳۰ ب ظ
آخرين ويرايش: چهارشنبه، ۲۸ آبان ۱۳۹۹ | ۶:۳۲ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • شهروندان از چه چیزی (نه چه کسی) باید بترسند، از چه چیزی (نه چه کسی) باید فرمان ببرند، به چه چیزی (نه چه کسی) باید

 

فلسفه پیدایش خود را وامدار ساختمان یا ساختار جامعۀ یونانی در ۶۰۰ ق م به بعد است. و البته یک دلیل افول آن نیز از دست رفتن همین ساختمان و ویران شدن آن به دست اسکندر مقدونی. یک دلیل اینکه چرا تفکر نظری و انتقادی و به دنبال آن فلسفه در یونان پدید آمد و در کشورهای نیرومندتر و ثروتمندتری مانند ایران و مصر و هند و چین پدید نیامد، کشورهایی که البته علم و حکمت و دین داشتند، ساختمان سیاسی و اجتماعی این جامعه بود که آن را بسیار متفاوت با این جامعه‌های متمدن و بافرهنگ و ثروتمند ساخته بود. فلسفه نه علم است نه حکمت و نه دین. اما هرسه این‌ها می‌تواند باشد و هر سهٔ اینها  را می‌تواند بپروراند، یا با آنها یکی شود یا یکی گرفته شود، یا با آنها به چالش برخیزد. فلسفه می‌تواند بر این سه پیشی گیرد و نه تنها به طور عرضی از آنها فراتر رود بلکه به‌طور طولی نیز از آنها بالاتر رود. این بحث را وامی‌گذارم به فرصتی دیگر در این باره که «چرا فلسفه یونانی است؟» اما در خصوص پرسش نوشتۀ قبلی که پرسیده بودم سخنان ارتشبد مارک میلی، رئیس ستاد مشترک ارتش امریکا، یادآور چه سخنانی در تاریخ فلسفه است، صفحاتی از «اندیشۀ فلسفی در عصر باستان»، نوشتۀ ترنس اروین، روزنه، ۱۳۹۶، ص ۴۴-۴۲، به ترجمۀ خودم را می‌آورم که در آنجا او به شرح تفکر تاریخی هرودوتوس و اهمیت فلسفی آن می‌پردازد. هرودوتوس در مقایسهٔ ایران و یونان آن زمان به آزادی سرباز یونانی و ترس او از «قانون» و وفاداری او به «قانون» اشاره می‌کند که برآمده از نظام دموکراسی است. برخلاف سرباز یونانی، سرباز ایرانی از «شاه» می‌ترسد، نه از «قانون». چون اساساْ قانونی نیست. به گفتۀ او:


۰

شماره: ۵۰۶
درج: دوشنبه، ۲۶ آبان ۱۳۹۹ | ۴:۵۹ ب ظ
آخرين ويرايش: جمعه، ۲۸ آذر ۱۳۹۹ | ۸:۱۱ ق ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • این امریکای شگفت‌انگیز! سخنان ارتشبد مارک میلی

امریکا سرزمین شگفت‌انگیزی است. نام «جهان جدید» از هر حیث سزاوار این سرزمین است، چون ملغمه‌ای است از هرآنچه در این جهان یافتنی است: از واپس‌مانده‌ترین سنّت‌ها تا مترقی‌ترین اندیشه‌ها، سرزمین دینداران متعصب، تبهکاران و پرورش‌گاه متعصبان دینی از همه نوع تا مخترعان و دانشمندان و سیاستمداران و آزاداندیشان جهان‌وطن. سرزمینی که کاشفان آن را یافتند و مزدوران و سپاهیان آن را تصرف کردند و رانده‌شدگان و مطرودان و بی‌کسان و مستضعفان از جور کلیسای قرون وسطای و اربابان زمیندار به آن پناه بردند و در آن سکونت گزیدند، یعنی همهٔ آن کسانی که در«جهان قدیم» و «سنتی» و «اشرافی» و «کلیسایی» و «آخوندی» اروپا نمی‌توانستند زندگی کنند. بدون «امریکا» تصور پیدایش «عصر جدید» ناممکن است. امریکا هم «درد» است و هم «درمان»، هم «آب»ست و هم «سراب». باری، این هفته‌های اخیر امریکا «تماشاگه» معرکه‌ای بود از «دموکراسی»  و جذابیت‌ها و بلاهت‌ها و حماقت‌های آن. آنچه در این میان برای من بیش از همه جالب توجه بود این سخنان ارتشبد مارک میلی سپهسالار ارتش امریکا بود، در بحبوحهٔ مدعیات ترامپ دروغگو، که درسی است برای همهٔ نظامیان و سپاهیان جهان امروز:

We are unique among armies, we are unique among militaries. We do not take an oath to a king or queen, or tyrant or dictator, we do not take an oath to an individual. No, we do not take an oath to a country, a tribe or a religion.

We take an oath to the Constitution, and every soldier that is represented in this museum—every sailor, airman, marine, coastguard—each of us protects and defends that document, regardless of personal price.

ما در میان ارتشیان بی‌همتاییم، ما در میان نظامیان و سپاهیان بی‌همتاییم. ما به شاهی یا شهبانویی، جبّاری یا دیکتاتوری سوگند وفاداری نمی‌خوریم، ما به هیچ فردی سوگندی وفاداری نمی‌خوریم. خیر، ما به کشوری، به قبیله‌ای یا دینی سوگند وفاداری نمی‌خوریم.

ما به قانون اساسی سوگند وفاداری می‌خوریم، و هر سربازی که در این موزه نماینده‌ای از او هست ـــ ملوان، هوانورد، تفنگدار دریایی، نگهبان ساحلی ـــ هریک از ما از این سند حمایت و دفاع می‌کند، بی‌آنکه پروای آن را داشته باشد که این کار به چه قیمتی برای زندگی شخصی او تمام می‌شود.

 

سربازی که خود را «جان نثار شاه» یا «فدایی رهبر» می‌خواند و «جانم فدای رهبر» می‌گوید سرباز نیست. مزدور است. سرباز بیش از هرچیز باید به میثاق آزادانه و اجتماعی مردمی پایبند باشد که خود یکی از آنان است و آن را ضامن آزادی و حقوق برابر انسانی تک تک انسان‌ها قرار داده‌اند. تنها چنین سربازی است که مرگش شهادت است و زندگی‌اش برکت و سعادت برای خودش و کشورش و مردمش.

پرسش: دانشجویان فلسفه آیا به یاد می‌آورند و می‌توانند بگویند در «تاریخ فلسفهٔ یونان» مشابه این سخنان را در کجا خوانده‌آند؟

 

https://www.youtube.com/watch?v=nMaI1Hg8dl8

 سخنان ارتشبد مارک میلی

 


۰

اول<۱۲

۳

۴۵۶۷۸۹۱۰>آخر

: صفحه

top
دفتر يادها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
يکشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۱ / سه شنبه، ۲۴ فروردين ۱۴۰۰
همه‌ی حقوق محفوظ است
Fallosafah.org— The Journals of M.S. Hanaee Kashani
Email: fallosafah@hotmail.com/saeed@fallosafah.org
Powered By DPost 0.9