بيچارگی فکری — فلُّ سَفَه
چهارشنبه، ۱۵ تير ۱۴۰۱ | 
Wednesday, 6 July 2022 | 
شماره: ۳۴
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی
درج: شنبه، ۷ آبان ۱۳۸۴ | ۸:۰۹ ب ظ
آخرين ويرايش: يكشنبه، ۸ آبان ۱۳۸۴ | ۱۲:۱۹ ق ظ
موضوع: روشنفکری

  • بيچارگی فکری

 امروز، صبح و ظهر، يک مقاله‌ی بد و يک مقاله‌ی خوب خواندم: مقاله‌ی بد از سايت بی بی سی بود، نوشته‌ای مربوط به چندماه قبل و به مناسبت صدمين سالگرد تولد سارتر، با عنوان «سارتر، بر فراز معبد روشنفکری». اين مقاله تنها حاوی اطلاعاتی نادرست درباره‌ی سارتر نبود، نخستين چيزی که از مطلبی روزنامه‌ای درباره‌ی شخصيتی فلسفی انتظار می‌رود، بلکه حاوی توصيفات و نتيجه‌گيريهای بی‌پايه و اساس نيز بود. تصميم داشتم امروز درباره‌ی اين مقاله چيزی بنويسم (حالا می‌گذارم برای فردا)، اما ظهر که به خانه آمدم در «شرق» مطلبی از دکتر حسين دهشيار خواندم که برايم بسيار چشمگير بود، به‌ويژه با توجه به بحثی که خودم می‌خواهم درباره‌ی «دوشيزگی و روشنفکری»، به طور خاص، و «مسأله‌ی زن»، به‌طور عام، بکنم.

دکتر حسين دهشيار را از نوشته‌هايی که در «شرق» می‌نويسد می‌شناسم (نمی‌دانم چرا «شرق» مانند ديگر مجلات عنوان دکتر را نمی‌اندازد؛ گويا در «روزنامه»، مانند «مجلات دانشگاهی» کشورما، و فقط کشور ما، نمی‌شود از عنوانها و القاب صرف نظر کرد). نمی‌دانم دکتر دهشيار چه خوانده يا کجا درس می‌دهد، اما چنانکه از نوشته‌هايش پيداست بايد تاريخ و علوم سياسی آموخته باشد. به هر حال، نوشته‌هايش را گهگاه می‌خوانم. نوشته‌ی امروز او هم از هر جهت چشمگير بود، جز اينکه اشتباهی بزرگ و نثری نااستوار داشت و فهميدم که مانند بسياری ديگر از روشنفکران و روزنامه‌نگاران کُميتش در «فلسفه» لنگ است، اما تعجب بيشترم از آن بود که «شرق» از مدعيان فلسفه‌دانی پر است و دست کم اينان می‌توانستند در مقام «سردبير» و «دبير صفحه» نگاهی دقيقتر به نوشته‌ی دوست دانشمندمان بکنند. اما آيا «سردبير» و «دبيران» شرق چيزی بيشتر از نويسندگان‌شان می‌دانند؟

نوشته‌ی دکتر دهشيار، در گوشه‌ای از صفحه‌ی «جهان» شرق، ذيل بخشی ثابت با عنوان «از نگاه کارشناس»، به طرح مسأله‌ای با اين عنوان اختصاص داشت: «ضعف قرائت کهکشانی در جهان سوم». برای من که معمولاً فقط به صفحه‌ی «انديشه» و «کتاب» و «حوادث» نگاهی می‌اندازم، فقط نام دکتر دهشيار بود که می‌توانست چشمانم را روی صفحه‌ی «جهان» متوقف کند. بعد از اينکه عنوان مقاله را خواندم، به فکر فرو رفتم و از خودم پرسيدم «قرائت کهکشانی» ديگر چيست؟ تا به حال چنين چيزی نشنيده و نديده و نخوانده بودم. مقاله با بحثی در چرايی سستی اعتقادات و باورهای مردمان جهان سوم و زوال سريع آنها و در عوض باروری و استواری اعتقادات در جهان پيشرفته و صنعتی غرب آغاز می‌شود. دکتر دهشيار می‌نويسد:

آنچه به كشورهاى جهان سوم در قسمت هاى وسيعى از گيتى تمايز و تفاوت اعطا مى كند، ماهيت باورها در اين ممالك و فرآيند سريع درهم فروريزى اين باورها بايد قلمداد شود. آنچه كشورهاى غربى را به شدت از كشورهاى جهان سوم متمايز مى سازد، ماهيت اين باورها است. از سويى ديگر در حالى كه در گستره غرب باورهاى حاكم هر روز غنى تر و محكم تر مى شوند در ممالك جهان سوم باورهاى حاكم به مرور زمان از تاثيرگذارى قليل تر و حضور نحيف تر در شكل دادن به رفتارهاى توده ها برخوردار مى شوند. به دليل اين تضعيف شديد باورها در ممالكت جهان سوم است كه اين كشورها به وضوح بيشترى در برابر غرب و ارزش هاى غربى در موقعيت تدافعى قرار گرفته اند و كاملاً به سياست هاى انفعالى روى آورده اند. در اين چارچوب است كه متوجه مى شويم چرا كشورهاى جهان سوم در رابطه با ديگر فرهنگ ها و ارزش ها به شدت آسيب پذير هستند. اين آسيب پذيرى در تمامى حيطه هاى فرهنگ، سياست، اقتصاد و اجتماع به شكلى بارز مشهود و قابل رويت است. آسيب پذيرى كشورهاى جهان سوم منجر به تضعيف وسيع رهبران اين كشورها براى حيات دادن به فرآيند توسعه و ترقى در تمامى ابعاد آن شده است. بعد ديگر اين آسيب پذيرى خود را به شكل «شيفته شدن» مردم اين كشورها در برابر هنجارها و ارزش هاى غيربومى نشان مى دهد. اكثر قريب به اتفاق مردم كشورهاى جهان سوم بدون تعقل و بدون در نظر گرفتن تفاوت هاى ساختارى با غرب و بدون توجه به بستر تاريخى كه نهادها و ارزش هاى غربى را شكل داده اند آنها را مشروعيت و اعتبار پذيرشى اعطا مى كنند. صرف غربى بودن پديده اى و يا ارزشى آن را در ديدگاه مردم معتبر مى سازد. اعتبار بايد براساس تعلق و ارزيابى اعطا شود نه به خاطر اينكه ضعفى ادراكى برآمده از دست دادن باورها يا كمرنگ شدن باورها وجود دارد. آنچه بايد به آن آگاهى داشت اين نكته انكارناپذير است كه در بسيارى از كشورهاى جهان سوم، مبناى حيات دهنده باورها، نگرش كهكشانى به حيات مادى بوده است. به اين روى باورها در اين ممالك به گونه اى بنيادى و اساسى متاثر و مملو از قرائت هاى كهكشانى از حوادث و پديده ها است. ماهيت باورها، هويت تاريخى، سياسى، فرهنگى و اجتماعى مردم كشورهاى جهان سوم را در بسيارى از نقاط جهان شكل داده است. امروزه شاهد «شكستگى هويت» در اين ممالك هستيم. قرائت هاى كهكشانى از صحنه مادى حيات به دليل عملكرد نخبگان در اين ممالك به زير سئوال گرفتار آمده اند. آنچه تا ديروز طبيعى جلوه مى كرد و در چارچوب باورها از اصالت منطقى برخوردار بود به لحاظ سياست هاى نخبگان و استفاده غيراجتماعى از باورهاى كهكشانى، امروزه به چالش گرفته شده است. مردمى كه در باورهاى خود شك كنند و اصالت آن را زير سئوال ببرند، جدا از اينكه دغدغه آنها چه مبنايى دارد به «شك هويتى» دچار مى شوند. اگر در جامعه اى شاهد شكل گرفتن «گسل هويتى» باشيم بايد انتظار حضور وسيع غرب و فرهنگ مطلوب نظر آن را داشت. شك در خصوص مطلوبيت ارزش هاى سنتى هزاران ساله كه بر اساس آن قرائت ها و تعريف دنيا شكل گرفته است، مردم كشورهاى جهان سوم را در برابر استدلال هاى غرب و توجيهات آنها به شدت آسيب پذير ساخته است. عملكرد نخبگان كشورهاى جهان سوم در استفاده غيراجتماعى از ارزش هاى سنتى كه به شدت ملهم از اعتقادات غيرمادى مردم است، سبب شده كه اعتبار باورها زير سئوال برود. حال غرب از اين فاصله اى كه ايجاد شده است براى رخنه در كشورهاى جهان سوم و فرهنگ سازى غيربومى استفاده مى كند. عملكرد نخبگان كشورهاى جهان سوم در چگونگى استفاده از باورهاى مردم در توجيه سياست ها و خط مشى ها منجر به اين شده است كه ترديد بسيارى نسبت به مبناى اين باورها يعنى اعتقادات كهكشانى شكل بگيرد. در بطن اين فرآيند تضعيف شدن بنيادى مبناى باورها است كه ارزش هاى غربى و نهادهاى غيربومى به تدريج در ممالك جهان سوم شيفته هاى فراوان به دست مى آورند. بنابراين يك رابطه يك جانبه و به شدت استثمارى را شاهد هستيم. توده ها هرچه را كه نماد و جلوه غربى دارد مطلوب مى يابند و هر چه را كه رنگ و بوى بومى دارد به سخره مى گيرند و آن را نفى مى كنند. قرائت هاى كهكشانى از موضوعات در داخل كشور و پديده هاى جهانى ديگر در كشورهاى جهان سوم از اعتبار و وزن چندانى برخوردار نيست. به همين روى حالا متوجه مى شويم كه چرا ديگر كشورهاى غربى نيازى به حمله نظامى براى غلبه بر كشورهاى جهان سوم به مانند سده هاى گذشته ندارند. توده هاى مستقر در ممالك غيرغربى با طيب خاطر به جايگزينى باورهاى خود با ارزش هاى غربى پرداخته اند. غرب ديگر نيازى به حمله نظامى براى تفوق ندارد چرا كه توده هاى جهان سومى پذيرش الگوهاى غربى را مطلوب يافته اند و آن را داوطلبانه دنبال مى كنند. نخبگان در كشورهاى غيرغربى با استفاده غيراجتماعى و منفعت طلبانه چنان بلايى بر اعتبار باورهاى بومى وارد آوردند كه قرائت كهكشانى صلابت خود را از دست رفته مى يابد. پس اينكه چرا غرب در كشورهاى جهان سوم نفوذ دارد را بايد بازتاب منطقى عملكرد نخبگان حاكم در كشورهاى جهان سوم در رابطه با ضربه زدن به باورهاى تاريخى و سنتى يافت. غرب پيروز شده است چرا كه اين فرصت برايش فراهم شده تا به يكه تازى و اعتبار دست يابد.

متأسفانه نثر دکتر دهشيار بسيار خام و نپخته و حتی مغلوط است، اما حرف او «حسابی» است. اما اول ببينيم که مقصود او از «قرائت کهکشانی» چيست که از ميان رفته است يا در حال از ميان رفتن است؟

۱. به نظر می‌آيد که آقای دکتر دهشيار «کهکشانی» را در ترجمه‌ی “cosmic” به کار برده باشند. اين کلمه به طور معمول به «کيهانی» و «جهانی» و «عالمگير» ترجمه می‌شود. اما در ادبيات فارسی و فلسفه‌ی اسلامی، چنانکه در فلسفه‌ی يونانی و غربی، «کل» و «کلی» نيز برای آن به کار می‌رود: مانند «عقل کل» و «عقل کلی» و «جان جهان» و «نفس کل» و «نفس کلی» و «عشق کيهانی» يا «عشق عالمگير» و «عشق جهانی» و «عدالت جهانی» و «عدالت کيهانی» که معادلهای آنها در زبان انگليسی عبارت است از:

 “cosmic intellect”, “universal intellect”, “cosmic soul”, “universal soul”, “cosmic love”, “cosmic justice”.

 در بينش قديم، که اختصاصی به شرق و غرب ندارد، از اين حيث يونانيان و مسلمانان و مسيحيان و چينيان و هنديان هيچ فرقی نداشتند، جهان کلی يکپارچه تصور می‌شد که قانون حاکم بر آن می‌بايد قانون حاکم بر زندگانی انسان نيز باشد. از آنجا که عقل کلی است و طبيعت نيز محصول عقل است، پس شايسته‌ترين رفتار برای انسان رفتاری است که مطابق با «طبيعتِ» انعکاس‌يافته در عقل باشد. کار «حکمت» کشف همين «طبيعت» اشياء به قدر طاقت بشری و ساختن انسان به صورت عينی مطابق با آن بود. از همين رو در فلسفه‌ی قديم به دو جهان بزرگ و کوچک اعتقاد داشتند که هريک نسخه‌ی جامع و آينه‌ی ديگری بود و انسان به‌منزله‌ی «جهان صغير» (”microcosms) با شناخت «جهان کبير» (macrocosms) می‌توانست به حکمت دست يابد و زندگانی نيک را برای خود فراهم سازد. در اين نگرش «عدالت» نيز مفهومی کيهانی يا جهانی و کلی داشت. با شکل‌گيری مابعدالطبيعه‌ی جديد و طرد مابعدالطبيعه‌ی قديم، مبنا قرار دادن قوه‌ی شناخت انسان و قائم شدن حقيقت جهان به آن، جهان از هرگونه عقلانيت و هدفداری عينی تهی گشت، و انسان خداوند زمين شد تا هرگونه که بخواهد در جهان تصرف کند. اين نظريه بدان معنا بود که جهان ديگر با انسان هيچ سخنی نخواهد گفت و ارزشهای انسانی در واقعيت بيرونی هيچ مابازائی نخواهند داشت. عصر «نيست‌انگاری» فرا رسيد. اما، برای انسان بدون خدا و بيگانه در جهان، «علم» و «فلسفه» هنوز حرفی برای گفتن داشتند.

۲. دکتر دهشيار مدعی می‌شود که غرب جديد ديگر نيازی به فتح نظامی شرق ندارد، چون آن را با فرهنگ و علم و فناوری خود تسخير کرده است. اين سخن البته درست است. اما بايد به ياد داشت که اديان جهانی نيز در قديم همين کاری را صورت دادند که اکنون غرب صورت داده است. اديانی مانند مسيحيت و اسلام توانستند بخشی وسيع از جهان را ابتدا با نيروی شمشير به زير فرمان خود درآورند و سپس ايدئولوژی خود را به فرهنگها و تمدنهای ديگر تحميل يا با آنها در آميزند. غرب جديد نيز همين کار را ابتدا کرد و اگر به پيشقراولان مسيحی تمدن اروپايی در دوره‌ی جديد نظر بيفکنيم خواهميم ديد که چگونه داعيان مسيحی و سربازان شاهنشاهی دوش به دوش يکديگر بوده‌اند، از پرتغاليها و اسپانياييها و هلنديها در آغاز عصر نو گرفته تا انگليسيها و فرانسويها. بنابراين، هر تمدن مهاجمی، اگر بخواهد دوام آورد، چاره‌ای ندارد مگر اينکه فرهنگ تمدن مغلوب را نيز شکل دهد، يا اگر در مرتبه‌ای پايين‌تر است، مانند اقوام مهاجمی که کوچکتر از فرهنگ و تمدن مغلوب بودند، خود به رنگ فرهنگ مغلوبان درآيد.

۳. اما مهمترين قسمت سخن دکتر دهشيار نقش «روشنفکران» (و نه لزوماً «نخبگان»، چنانکه نويسنده در متن خود نوشته) در تخريب فرهنگ بومی و گشودن راه برای فرهنگ جهانی و جهانگير است. اين سخن حقی است که «روشنفکران» خواسته و ناخواسته گشاينده‌ی راه برای اين فرهنگ جهانی بوده‌اند، بی‌آنکه قادر باشند خود «تفکر اصيلی» عرضه کنند که بتواند، ضمن ترقی و توسعه‌ی جامعه‌شان و بيرون آوردن آن از چنگ نيروهای واپس‌گرا، در مقابل فرهنگ غالب نيز بايستد و راهی تازه و متناسب با وضعيت اجتماعی و فرهنگی جامعه‌شان پيشنهاد کند. آيا اين از آن رو نيست که اين «روشنفکران»، در واقع، فقط مقلدانی تازه‌اند و نه «متفکرانی» تازه؟ اين چيزی است که بايد درباره‌ی آن بيشتر از اينها فکر کنيم و بيهوده برچسب «خدمت و خيانت» به اين و آن نزنيم و واپس‌گرايان را مشروعيت نبخشيم؟ آيا اين همان کاری نبود که آل احمد و شريعتی انجام دادند؟



آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.fallosafah.org/main/weblog/trackback.php?id=34
مشاهده [ ۴۷۹۲ ] :: دنبالک [ ۳۱۷۶ ]
next top prev
دفتر يادها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
يکشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۱ / چهارشنبه، ۱۵ تير ۱۴۰۱
همه‌ی حقوق محفوظ است
Fallosafah.org— The Journals of M.S. Hanaee Kashani
Email: fallosafah@hotmail.com/saeed@fallosafah.org
Powered By DPost 0.9