«گشت ارشاد» یا «گشت ارعاب»؟: از «ارشاد» تا «ارعاب» — فلُّ سَفَه
چهارشنبه، ۲۶ مرداد ۱۴۰۱ | 
Wednesday, 17 August 2022 | 
شماره: ۶۰۸
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی
درج: چهارشنبه، ۵ مرداد ۱۴۰۱ | ۳:۰۵ ب ظ
آخرين ويرايش: چهارشنبه، ۵ مرداد ۱۴۰۱ | ۳:۱۳ ب ظ
موضوع: سیاست

  • «گشت ارشاد» یا «گشت ارعاب»؟: از «ارشاد» تا «ارعاب»

پس از پیروزی انقلاب در بهمن ۵۷، هنگامی که ناصر میناچی، یکی از بنیانگذاران و مدیران «حسینیهٔ ارشاد»، وزیر «فرهنگ وهنر» و «سازمان اطلاعات و جهانگردی» در دولت موقت مهندس بازرگان شد پیشنهاد داد که نام این وزارتخانه به وزارت «فرهنگ و ارشاد ملی» تغییر کند تا شاید این وزارتخانه همان کاری را ادامه دهد که «حسینیهٔ ارشاد» تا پیش از این انجام می‌داد: نشر دعوت و هدایت مردم به «راه راست» از راه آموزش و سخنرانی و انتشار کتاب و وعظ و خطابه. او، در واقع، شاید با استفاده از کلمهٔ «ارشاد» می‌خواست بگوید که ما دیگر نمی‌خواهیم این وزارتخانه‌ به «سانسور» یا «ممیّزی» کتاب و فیلم  یا فرهنگ و هنر و این قبیل کارها بپردازد، و بنابراین، به جای «زور» («اکراه» و «اجبار») اگر نیازی به «راست کردن کژی‌ها» بود همچون زمانی که قدرت نداشتیم از «ارشاد» یا «راه نمودن» از راه اندرز و نصیحت و خطابه اقدام می‌کنیم! ا

ما او شاید از دو چیز غافل بود: ۱) اینکه کلمهٔ قرآنی «رشد» (راه راست) را شاید نتوان وظیفهٔ گروهی از انسان‌های عادی قرار داد که عهده‌دار «ارشاد» یا «راه نمودن» به خلق شوند، مگر اینکه بگوییم این افراد خود را «هدایت‌شده» و «هدایت‌یافته» می‌پندارند و از جانب خدا برای چنین کاری برگزیده و مأمور شده‌اند که دیگران را «ارشاد» کنند! به هر حال، در این کلمهٔ «ارشاد» (راه نمودن) همچون بسیاری از کلمات دیگر دینی، اگر از زبان بشری استفاده شود، نوعی خودبزرگ‌بینی و خودبرحق‌پنداری هست. اگر قرآن از «رشد» یا «راه راست» سخن می‌گوید، بنا به ادعا، از زبان خدایی «حکیم» و «علیم» دارد سخن می‌گوید که دانای مطلق است و پیامبری سخن او را به بشر ابلاغ می‌کند. وانگهی، استفاده از چنین زبان «مطلق‌گرا»یی برای گروهی که بخواهند کار تبلیغی انجام دهند و کالای خود را چیزی در جهت رشد و اعتلای شخصیت فرد یا فرهنگ یا اخلاق یا سیاست معرفی کنند می‌تواند از نظر خطابی یا سخنوری خوب و جذاب باشد، گذشته از اینکه این می‌تواند از نظر دینی مشروع باشد یا نه. 

دیگر اینکه او شاید غافل از این بود که ۲) دولت نهادی است که با «زور» و «اجبار» و «اکراه» سر و کار دارد و نه با «ارشاد» («راه نمودن»): شما می‌توانید کسی را «ارشاد» (با وعظ و اندرز و نصیحت به راه راست دعوت یا هدایت) کنید یا راهی را به کسی نشان دهید، و او هیچ اعتنایی به سخن شما نکند و کار خود را پی بگیرد و به راه خودش برود، پس شما چگونه می‌خواهید او را از ادامهٔ آن راه بازدارید؟ در اینجاست که اگر شما فقط توان اندرزگویی اخلاقی داشته باشید تنها می‌توانید از زبان قرآن بگویید: «ما علی الرسول الا البلاغ» (« بر پیامبر جز رساندن پیام وظیفه‌ای نیست»، مائده، ۹۹) یا به قول سعدی: «من آنچه شرط بلاغ است با تو می‌گویم، تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال» (سعدی، قصاید). اما «دولت» (قدرت) جای «ارشاد» (نشان دادن راه راست با وعظ و اندرز و نصیحت) نیست، جای «زور» و «اکراه» و «اجبار» است. «دولت» نمی‌تواند نسبت به کسانی که فرمان‌های او را به چیزی نمی‌گیرند «بی‌اعتنا» باشد. دولت قوانینی وضع می‌کند و آن قوانین باید «اجرا» شوند، چه ما خوش داشته باشیم و چه خوش نداشته باشیم، مگراینکه ما خودمان جزو قانونگذاران باشیم و قوانینی بگذاریم که اکثریتی به میل و رغبت ضرورت آنها را پذیرفته باشند و خود را «ملزم» به اجرای آنها کنند. در این صورت ناخشنودی از اجرای قوانین کم‌تر خواهد بود. «دولت» می‌گوید: «از این راه باید بروی، نروی زندان است و تازیانه و شکنجه و مرگ». «دولت» کسی را نصیحت نمی‌کند. «دولت» می‌زند و می‌کشد و به زندان می‌افکند. دولت‌های خوب و مردم‌سالار (غربی)، البته، کم‌تر می‌زنند و می‌کشند، اما به هر حال هر دولتی به کارگیری «زور» یا «چماق» را دم دست دارد.ب

اری، «وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی» کنونی («ملی» بعد به «اسلامی» تغییر کرد!) نیز به همین سان کسی را وعظ و نصیحت یا هدایت و راهنمایی نمی‌کند، دستور می‌دهد، مجوز می‌دهد، مجوز را باطل می‌کند، جلوگیری می‌کند و می‌بندد و مانع از انتشار می‌شود و کذا و کذا. بنابراین، گفتار «ارشاد» یا «راه نمودن» متعلق به دورانی است که دینی یا عقیده‌ای بدون هیچ قدرتی در اجرا یا عمل می‌خواهد کالای خود را چیزی خوب و خواستنی معرفی کند که به نتایجی خوب منتهی می‌شود و بنابراین خریداران را به سوی خود می‌خواند و می‌گوید می‌تواند راهی را برای خوشبخت شدن یا رستگاری به آنان نشان دهد. هیچ دینی در این مرحله، یعنی، مرحلهٔ دعوت جز «بشارت» و «انذار»  یا «ارشاد» (راه نمودن) کار دیگری نمی‌‌تواند بکند، چون هیچ «زور»ی ندارد، اگر بخواهد «زور» بگوید خودش به‌راحتی یا به دست «زور حاکم» نابود می‌شود یا کسی به «زورگو» اعتنایی نمی‌کند، مضاف براینکه به کسی نمی‌توان به زور چیزی فروخت. به همین دلیل است که قرآن دلیل اقبال مردمان به پیامبر را از «اخلاق خوش» او و «رفتار خوب با مردم» می‌داند و می‌گوید «اگر به رحمت خدا با مردم مهربان نشده بودی و سنگدل بودی مردم از گرد تو پراکنده می‌شدند» (آل عمران، ۱۵۹). پیامبر نمی‌توانست قبل از پیروزی اسلام تازیانه به دست بگیرد و اجرای «حدود» و «تعزیر» کند و به کسی امر و نهی کند. فقیهان و رهبران و کارگزاران و هواداران «جمهوری اسلامی» نیز اگر اندکی از شیوهٔ کنونی «ارشاد» و «امر معروف و نهی منکر» خود را پیش از انقلاب به نمایش گذاشته بودند و ‌به‌طور علنی از مردم خواسته بودند  که سینماها و مشروب‌فروشی‌ها را آتش بزنند و بی‌حجاب‌ها را در خیابان‌ها «امر معروف و نهی منکر» و اذیت و آزار کنند و کراوات را از گردن مردها باز کنند و همه ریش بگذارند و کذا و کذا ما امروز به چنین مصیبتی دچار نبودیم و ما همان روز از پیش می‌دانستیم که در آینده با چه چیزی طرف هستیم، چنان که امروز بسیاری از مسلمانان می‌دانند که اگر «طالبان» و «داعش» به قدرت برسند با چه چیزی طرف هستند! دین وقتی «شریعت» (قانون) می‌شود که به «زور» یا «قدرت» دست یابد. یک تفاوت سوره‌های مکی و مدنی قرآن نیز همین است. «روشنفکران دینی» برای «تبلیغ» (پروپاگاندا) اسلام معمولاً از این آیات مکی استفاده می‌کنند، بی‌آنکه مردم را آگاه کنند که خب بعد چه اتفاقی می‌افتد، وقتی اسلام پیروز می‌شود و قدرت حاکم می‌شود و به «زور» دست می‌یابد!؟ و

ظیفهٔ دولت «ارشاد کردن» یا «راه نمودن» نیست، حتی اگر اعضای دولت واعظ و آخوند و روضه‌خوان و اهل منبر باشند. بنابراین، نباید شگفت‌زده شد از اینکه چرا «حسینیه‌ٔ ارشاد» که خود سهمی بزرگ در پرورش ایدئولوژی انقلاب و پیروزی آن داشت پس از انقلاب، همچون پیش از آن، باز بسته شد و بسته ماند و اکثر اعضای آن و پشتیبانانش از حلقهٔ قدرت نیز رانده شدند و حتی به محنت و زندان و مرگ دچار شدند. چون حکومت، در درجهٔ اول، نمی‌خواست کسانی باشند که مدعی «ارشاد» خلق باشند. حکومت پس از انقلاب هم مانند هر حکومت دیگری به «ارشاد» کسانی دیگر نیاز نداشت، چون «زور و اکراه و اجبار» را داشت و اکنون «ارشاد» را هم خود به عهده گرفته بود و البته از آن «اکراه و اجبار و ارعاب و ارهاب» ساخت! «ارشاد» زبان کسانی است که «وضع موجود» را گمراهی می‌دانند و می‌خواهند نظام حاکم را براندازند و راهی دیگر در پیش گیرند. کلمهٔ «رشد» در قرآن کلمه‌ای براندازنده است، چون آشکارا می‌گوید که راه کنونی «گمراهی» است! اسلام مانند هر آیین دیگری پدید نمی‌آمد مگر اینکه «وضع موجود» را نفی می‌کرد. هر دین و مذهب نوینی «تبلیغی علبه نظام» (موجود) است.

قرآن، مانند هر کتاب دینی و فلسفی و ایدئولوژیک دیگری،  در مقام «گفتار» (discourse)، از واژگان خطابی و سخنورانه و تبلیغی دستی پُر دارد که شنونده و خواننده را به‌راحتی مجذوب و مسحور می‌کند. اما فرق است میان آنچه برای «تبلیغ» («پروپاگاندا». کلمه‌ای مسیحی است برای دعوت به دین و انتشار و گسترش آن. امروز از آن با باری منفی استفاده می‌شود!) و «دلربایی» به قصد «فروش» چیزی گفته می‌شود، و آنچه بعد از «خرید» رخ می‌دهد. در اینجا خریدار شاید دیگر هرگز نتواند کالای خربداری‌شده را پس بدهد. این اتفاقی است که معمولاً در تاریخ دین و انقلاب رخ می‌دهد: «ارتداد» (بازگشت از دین) و «ضدانقلاب» (بازگشت از انقلاب) معمولاً همواره به‌شدت سرکوب می‌شوند. «دین» و «دولت»، در نظام‌‌های استبدادی، پشیمانی و فسخ و طلاق دادن خودشان را برنمی‌تابند. بنابراین، سخنانی مانند «لااکراه فی‌الدین» و «قد تبیّن رشد من الغی» را می‌باید در بستری گذاشت که اسلام هنوز در مرحلهٔ «دعوت» و «تبلیغ» و «دلربایی» بود، و نه تنها نمی‌توانست کسی را «مجبور» به پذیرش دین خود کند و از «اجبار» (نفی اراده و اختیار) سخن بگوید، بلکه حتی «اکراه» (زور بیرونی همراه با بی‌میلی و ناخشنودی درونی و قلبی) را هم نمی‌پذیرفت و تنها «دوستی» و «محبت» را شرط قرب به خدا و ایمان می‌دانست. خدا هم می‌خواست مردم او را «دوست» داشته باشند، نه اینکه مردم از او همچون سلطانی زورگو «بترسند». «ارعاب» وسیلهٔ حکومت کسانی است که در «دل» مردمان جایی ندارند و تنها به «زور» می‌توانند حکومت کنند. 

و اما بازگردیم به این چیزی که امروز در جامعهٔ ما به «گشت ارشاد» مشهور است: آیا این گشت وطیفه‌اش «ارشاد» یا «راه نمودن» است، مانند پلیس راهنمایی و رانندگی، یا «اکراه» و «اجبار» یا «ارعاب» و «ارهاب» است؟ «

نظام ولایت فقیه» در تهی کردن واژگان و تغییر کاربرد و معنای کلمات همان‌قدر از خود کفایت نشان داده است که در نابود کردن دادگستری و آموزش و پرورش و دانشگاه و طبیعت و محیط زیست و منابع ملی و طبیعی و بی‌ارزش کردن پول و بی ارج کردن کار و اقتصاد و تولید و زوال اخلاق و اشاعهٔ فقر و فلاکت و رواج اختلاس و دزدی و دون‌پروری و سفله‌پروری و بی‌کفایتی در کشورداری و از هم پاشیدگی خانواده و نابودی وجدان شخصی و فراری دادن مغزها و وادار کردن مردمان به مهاجرت و کذا و کذا. اما از همه بدتر اینکه «دین» و «سنّت» را هم به باد داده است و از آن چنان چیز زشت و نفرت‌انگیزی ساخته است که هرگونه رغبت به دین و تظاهر به دینداری را از هر فرد باوجدان و اندیشمندی سلب کرده است. اکنون واژگانی همچون «جهاد» و «شهادت» و «طاغوت» و «استکبار» و «استضعاف» و «حزب‌الله» و «عدالت» و «امر معروف و نهی منکر» و «هدایت» و «رشد» (ارشاد) و «فساد فی الارض» به چنان منجلابی درغلتیده‌‌اند و چنان از هر معنای انسانی و آموزشی و دینی و انقلابی تهی شده‌اند که برای بازیافتن معنا و مصداق راستین آنها شاید به ده‌ها سال کار و تحقیق و پیرایش و صدها سال زندگی نیاز است. پس، اکنون، «گشت ارشاد» را چه بنامیم؟ آیا «گشت ارشاد» به وعظ و نصیحت و انذار و بشارت و راه نمودن می‌پردازد؟ یا مردی زنی جوان و نامحرم را می‌گیرد، می‌زند، دشنام می‌دهد، تحقیر می‌کند، توهین می‌کند، هل می‌دهد، بر زمین می‌اندازد، روی زمین می‌کشد، بغل می‌کند، سرش را به در ماشین می‌کوبد، در موهایش چنگ می‌زند، خودش را روی او می‌اندازد و ... بعد قاضی او را زندان می‌کند و تعزیر می‌کند و بعد معلوم نیست که چه بلاهای دیگری در هنگام بازداشت و زندان بر سر او می‌آید ... پس آیا در قاموس «نظام ولایت فقیه» به این چیزها می‌گویند «ارشاد»!؟ پ

س این اگر «ارشاد» نیست، آیا «گشت ارشاد» را باید «گشت اکراه» گفت؟ «اکراه» انجام دادن کاری به زور و از روی بی میلی و همراه با ناخشنودی درونی یا قلبی است. «اکراه» و «اجبار» در واژگان حقوقی با هم تفاوت دارند: «اکراه انجام دادن کاری برخلاف میل اما به اراده و خواست خود است، اما اجبار انجام دادن کاری بدون اراده و خواست خود است». در هردو مورد شخص اگر کاری را با اکراه یا به اجبار انجام داده باشد از نظر حقوقی مسئولیتی متوجه او نیست. بنابراین می‌توان پرسید آن مسلمانانی که به «اکراه و اجبار» مسلمان‌اند از کدام «خدا» می‌خواهند پاداش بگیرند و آن «دولت» یا «نظام»ی که مردم را با اکراه و با اجبار به تظاهر به «مسلمانی» وامی‌دارد، آیا «طاغوت» است یا «عدل»؟ ب

اری، «اکراه» و «اجبار» را ما معمولاً به یک معنا به کار می‌بریم. من در اینجا از اکراه و اجبار به معنای متداول آنها در زبان عادی استفاده می‌کنم. اگر کسی از ما پولی بخواهد، چه دوستی یا گدایی، و ما با بی‌میلی و با ناراحتی درونی یا با چهره‌ای درهم کشیده این پول را به او بدهیم، می‌گوییم این کار را با «اکراه» انجام دادیم، یعنی واقعاً از ته دل نمی‌خواستیم و راضی نبودیم، اما انجام دادیم! پس آیا می‌توان گفت «گشت ارشاد» می‌خواهد به «اکراه» مردم را به رعایت حجاب وا دارد؟ «دولت» در واقع با وضع قوانین برای پوشش و استخدام و گزینش و منع خدمات و بستن مغازه‌ها و فرستادن قبض جریمه برای بی‌حجابی در ماشین شخصی و خواباندن ماشین در پارکینگ و هزار منع و تهدید دیگر، در واقع، این «اکراه» و «اجبار» را انجام داده است و بسیاری را به «اکراه و اجبار» به این کار واداشته است. پس دیگر «گشت ارشاد» برای چیست؟ چون هنوز هستند کسانی که نه با «اکراه» و نه با «اجبار» تن به «حجاب» نمی‌دهند. بسیاری از ما به «اکراه» و «اجبار» تن می‌دهیم تا بر سر کار رویم و نانی درآوریم و به زندگانی‌مان ادامه دهیم. بنیاد ستم بر همین میل ما به زندگی و بقا و دوام ستم نیز بر همین اکراه و اجباری است که ما به آن تن می‌دهیم. اما آیا جایی که قانون مجرم را به جریمه و زندان محکوم می‌کند و مأموران با شدتی آشکار با مجرم برخورد می‌کنند که با هیچ مجرم قانونی دیگری برخورد نمی‌کنند می‌توان از «گشت اکراه» سخن گفت؟ چنین می‌نماید که «اکراه» هم دیگر معنای خودش را از دست داده است!پ

س آیا «گشت ارشاد» را باید «گشت اجبار» گفت؟ کلمهٔ «اجبار» کلمه‌ای نسبتاً محترمانه و مشروع و سلب‌کنندهٔ مسئولیت و عذرخواهانه است. ما وقتی می‌گوییم که «مجبور»یم این کار را بکنیم، معنایش این نیست که اکنون سرنیزه‌ای در پشت سرمان است یا شمشیری بر روی گردن‌مان گذاشته‌اند یا هفت تیری بر روی شقیقه‌مان گذاشته‌اند! ما مجبوریم سر ساعت بر سر کارمان حاضرباشیم و کارمان را درست انجام دهیم، چون اگر انجام ندهیم، از کار بی‌کار می‌شویم. بنابراین، اگر از مأمور «گشت ارشاد» هم بپرسیم چرا چنین کار کثیفی را می‌کند، می‌گوید: «مجبور است»! چون چنین شغلی دارد و از این راه نان می‌خورد. اما می‌توان از آن مأمور پرسید که آیا مجبور است که با «مجرم» چنین رفتاری بکند؟ آیا اگر کسی از چراغ قرمز عبور کرد، او را می‌گیرند و می‌زنند و در ماشین می‌اندازند؟ یا برایش قبض جریمه می‌فرستند؟ آیا اگر کسی مالیات نداد، او را می‌گیرند و می‌زنند و در ماشین می‌اندازند یا جریمه‌اش را زیاد می‌کنند؟ دیگر مجرمان نیز. آیا با دزدان و اختلاس‌کنندگان و کلاهبرداران و قاتلان و متجاوزان به کودکان و دختران و زنان هم همان‌گونه رفتار می‌کنند که با افراد بدحجاب یا بی‌حجاب؟ 

در جامعه‌هایی مانند ما با هیچ مجرمی آن‌گونه برخورد نمی‌شود که با مجرمان سیاسی برخورد می‌شود. کافی است احکام مجرمان عادی و سیاسی را با هم مقایسه کنیم: از مدت زندان گرفته تا نحوهٔ بازداشت و دوران بازجویی و شکنجه و هزاران چیز دیگر. بنابراین، می‌توان پرسید که چرا با مجرمان سیاسی که معمولاً از نخبه‌ترین و تحصیل‌کرده‌ترین افراد کشورند رفتاری می‌شود که نه تنها با هیچ مجرم عادی نمی‌شود بلکه حتی با جنایتکارترین مجرمانی که به ده‌ها کودک یا زن تجاوز کرده‌اند یا میلیاردها دلار و تومان از پول مردم را غارت کرده‌اند نمی‌شود؟ دیگر بگذریم از اینکه در درون زندان با آنان چه رفتاری می‌کنند. بنابراین، پاسخ روشن است: «نظام». مجرمان عادی مجرمانی علیه «نظام» نیستند. مجرمان سیاسی مجرمانی علیه «نظام»اند و «نظام» در حفظ خودش به هیچ کس رحم نمی‌کند بلکه نشان می‌دهد که بسیار درنده و بیرحم است و به زعم خودش باید هم نشان دهد، چون اگر نشان ندهد فردا لشکری از ناراضیان در خیابان‌ها به راه می‌افتند و دولت یا نظام را برمی‌اندازند. توحش و خشونت وحشیانهٔ نظام‌های جبار و استبدادی برای برقراری نظم و امنیت کشور نیست، برای حفظ و بقای جاه و مقام و غارتگری خود است و برای رسیدن به چنین مقصودی به چیزی بیش از «اکراه» و «اجبار»های معمول نیاز است: «ارعاب». 

پس حجاب اکنون برای «نظام ولایت فقیه» چیست؟ «گشت ارشاد» او برای چیست؟ «حجاب» برای نظام جمهوری اسلامی «نشانهٔ مسلمانی» و اجرای «حکم شریعت» نیست، چون آن را از هر زنی می‌خواهد، حتی اگر «کافر» و «مشرک» و «غیرمسلمان» و «یهودی» یا «مسیحی» باشد. بنابراین، ححاب به خودی خود نمی‌گوید که آیا زنی «مسلمان» هست یا نیست. «حجاب» فقط می‌گوید که زنی در قلمرو«نظام و اقتدار»  ولی فقیه است (روح‌الله خمینی، حتی در پاریس، اوریانا فالاچی را مجبور کرد که اگر می‌خواهد با او مصاحبه کند روسری سر کند! اگر کسی اهل بصیرت بود همان زمان باید می‌فهمید «آینده» چیست! و اوریانا فالاچی اگر «آزاده» بود و به فکر نان و کار و شهرت خویش نبود نباید به چنین خواستی تن می‌داد!). بنابراین، آن کس که زیر بار حجاب یا ریش یا برداشتن کراوات نمی‌رود «اقتدار» نظام را به چالش می‌گیرد. و بدین سان «حجاب» زنان و «کراوات» و «ریش» مردان نه مسأله‌‌ای دینی بلکه مسأله‌ای سیاسی است که آن را جز با «زور» و «ارعاب» نمی‌ةوان به همگان تحمیل کرد. 

«ولایت فقیه» از سنخ حکومت‌‌های فاشیستی و کمونیستی (روسیه و چین و کره شمالی) است و او را نیز می‌باید «حکومت ترور یا ارعاب» نامید. بنابراین، «ارشاد» او هم «ارعاب» است و نه «ارشاد» و «گشت ارشاد» او هم «گشت ارعاب» است.   




آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.fallosafah.org/main/weblog/trackback.php?id=608
مشاهده [ ۱۶۰ ] :: دنبالک [ ۰ ]
next top prev
دفتر يادها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
يکشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۱ / چهارشنبه، ۲۶ مرداد ۱۴۰۱
همه‌ی حقوق محفوظ است
Fallosafah.org— The Journals of M.S. Hanaee Kashani
Email: fallosafah@hotmail.com/saeed@fallosafah.org
Powered By DPost 0.9