کواکبی و «علم زندگانی»: علم عقلی/انسانی غربی درمانی برای استبداد شرقی — فلُّ سَفَه
www.Fallosafah.org
شماره: ۶۵۲
عنوان: کواکبی و «علم زندگانی»: علم عقلی/انسانی غربی درمانی برای استبداد شرقی
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی
درج: سه شنبه، ۲۷ دی ۱۴۰۱ | ۲:۴۱ ق ظ
آخرين ويرايش: شنبه، ۱ بهمن ۱۴۰۱ | ۳:۵۴ ب ظ


  • کواکبی و «علم زندگانی»: علم عقلی/انسانی غربی درمانی برای استبداد شرقی

امروز اگر کسانی همچون سید جمال‌الدین اسدآبادی/افغانی و محمد عبده و عبدالرحمن کواکبی (۱۸۵۴-۱۹۰۲) سر از خاک بر می‌داشتند و به اوضاع جهان اسلام می‌نگریستند، بی‌شک، از اینکه می‌دیدند چگونه ثمرهٔ مجاهدات آنان در مبارزه با «استبداد سلطانی» نه تنها ناکام شده است بلکه جهان اسلام از «استبداد سلطانی» گامی فراتر رفته و به «استبداد دینی/آخوندی»، یا دقیق‌تر، «فاشیسم اسلامی/آخوندی» رسیده است، انگشت حیرت به دندان می‌گزیدند. به‌راستی که رهاورد روشنفکران در غرب درس خوانده‌ای همچون اقبال لاهوری و احمد فردید و مهدی بازرگان و سید حسین نصر و داریوش شایگان و علی شریعتی، با همهٔ تفاوت‌هایشان، از غرب چه معجونی بود که اکنون حتی بقایای جسمانی تمدن اسلامی در خاورمیانه با این خطر رویاروی است که به‌طور جسمانی نیز از پهنهٔ خاک محو شود و آنچه مغول و حتی استعمار نیز نتوانست اکنون به دست باکفایت و ویرانگر اسلامگرایان بی‌خرد و بی‌فرهنگ و غرب‌ستیز و عمامه‌داران خیانتکار و جنابتکار و اراذل و اوباش مسلح و بی‌شرم و بی همه‌چیز آنان روی در نقاب خاک کشد. به‌راستی، آیا نخستین «منورالفکران» جامعه‌های اسلامی قرن نوزدهم که به انقلاب کبیر فرانسه و «منورالفکران» نزدیک‌تربودند در در انداختن انقلاب مشروطه و رشد علم و فرهنگ وارزش‌های جدید آزادی و حقوق انسانی موفق‌تر نبودند تا وارثان بعدی آنان که «روشنفکران» درس‌خوانده‌ای در غرب و به‌ویژه فرانسه و آلمان بودند!؟ ــــ «منورالفکر» (“the enlightened”) و «روشنگر» (“enlightener”) را نباید با «روشنفکر» (”the intellctual“) اشتباه کرد، هرچند «روشنفکر» فارسی‌شدهٔ همان «منورالفکر» است. «منورالفکر» برآمده از «جنبش روشنگری/منورالفکری» فلسفی قرن هجدهم در فرانسه و انگلیس و آلمان است و «روشنفکر» برآمده از جنبش ادبی اواخر قرن نوزدهم تا پایان قرن بیستم در فرانسه.


باری عبدالرحمن کواکبی کتابی دارد به نام «طبایع‌الاستبداد» که خواندن آن امروز از این جهت ارزشمند است تا بدانیم جامعه‌ای که حافظه ندارد تا چه اندازه در معرض پس رفتن است و چرا اینجا در همواره بر یک پاشنه می‌چرخد و بر این چشمه همان آب روان است که بود! بخشی از آن که به «استبداد و علم» اختصاص دارد توصیف دقیق و روشنگری است از اینکه «ولایت فقیه» به چه چیز مانند است و اینکه علوم دینی و اسلامی و فقهی اگر هیچ سودی نداشته باشد، دست کم تا چه اندازه برای خوردن مال یتیم و صغیر البته «سودمند» است! و این دشمنی فقیهان با «علوم عقلی» و «علوم انسانی» از کجا و از چراست؟ او می‌نویسد: 


استبداد با علم             


همانا مستبد نسبت به رعیت خویش بسی شبیه است به شخصی خیانتکار با قوّت که وصی جمعی یتیمان توانگر باشد. و مادامی که ایشان به بلوغ نرسیده‌اند در مال و جان ایشان برحسب هوای خویش تصرف نماید. چه، همچنان‌که مصلحت آن وصی مقتضی نیست که این یتیمان به حد رشد برسند؛ همچنین موافق غرض مستبد نیست که رعیت به نور علم منور گردند. 


اما بر مستبد پوشیده نماند مادامی که رعیت احمق نباشد و در تاریکی جهل و صحرای حیرت گمراه نگردیده، بنده گرفتن و ستمکاری امکان ندارد. چه اگر مستبد مرغی باشد، هرآینه خفاشی خواهد بود که عوام بیچاره را همچون هوام درتاریکی جهل صید نماید. و اگر در جنس وحشیان باشد، شغالی بیش نیست که مرغان خانگی در شب تیره برماند. علم، شعله [ای] از نور خداوند است و خداوند نور را چنان خلقت فرموده، که همیشه آشکارکننده و نماینده باشد و تولید حرارت و قوّت نماید. همچنین علم را مانند نور واضح‌کنندهٔ خیر و رسوانمایندهٔ شرّ ساخته که در نفس‌ها حرارت و در سرها غیرت تولید کند. 


مستبد را ترس از علوم لغت نباشد و از زبان‌آوری بیم ننماید، مادامی که در پس زبان‌آوری، حکمت شجاعت‌انگیزی نباشد که رایتها برافرازد یا سحر بیانی که لشکرها بگشاید. چه او خود آگاه است که روزگار از امثال کمیت، و حسان شاعر را زادن، بخل ورزد که با اشعار خویش جنگ‌ها برانگیزند و لشگرها حرکت دهند. و همچنین، مونتسکیو، و شیلار [فردریک شیلر (۱۷۵۹-۱۸۰۵) شاعر و نمایشنامه‌نویس آلمانی که سرود «به شادمانی» او را بتهوون در پایان سمفونی نهم خود جاودانه ساخته است]. و همچنین مستبد از علوم دینی که متعلق به معاد است بیم ندارد. چه معتقد است که آن علم ابلهی را برانگیزد و پرده برندارد، جز اینکه بعضی بلهوسان علم، با آن بازی کنند. اگر بعضی از ایشان در علم دین مهارتی یافته، در میان عوام شهرتی حاصل نمایند، از بهر مستبد وسیله قحط نیست که ایشان را در تأیید امر خویش به کار افکند، بدین‌گونه که دهان‌شان را به لقمه‌ای چند از ریزه‌های خوان استبداد فروبندد. 


بلی علمی که بندهای مستبد از آن همی لرزد، علوم زندگانی می‌باشد، مانند: حکمت نظری، فلسفهٔ عقلی [کذا، عملی؟]، حقوق امم، سیاست مدنی، تاریخ مفصل، خطابه ادبیه و غیر اینها از علومی که ابرهای جهل را بردَرَد و آفتاب درخشان طالع نماید، تا سرها از حرارت بسوزد ... و به‌طور اجمال مذکور می‌شود: که مستبد را ترس و بیم از هیچ‌یک از علوم نیست، بلکه ترس او از علمی است که عقل‌ها را وسعت دهد و مردمان را آگاه سازد که انسان چیست و حقوق او کدام است؟ و آیا او مغبون است؟ و طلبیدن چگونه؟ و دریافتن چگونه؟ و حفظ چسان باشد؟ مستبد عاشق خیانت است، و دانشمندان ملامتگران اویند.


مستبد دزد و فریبنده است، و دانشمندان آگاهاننده و حذردهنده می‌باشند. مستبد را کارها و مصلحت‌ها باشد که جز دانشمندان کسی آنها را ناچیز نکند. 


مستبد، همچنان‌که علم را به جهت نتایج و ثمراتش دشمن است، خود علم را نیز بنفسه دشمن دارد. چه علم را سلطنتی قوی‌تر از همهٔ سلطنت‌ها می‌باشد، و ناچار هر زمان که مستبد را نظر بر کسی افتد که در علم از او برتر است، نفس خودش در نظر خوار آید و از این رو مستبد نخواهد که دیدار دانشمند باهوش بیند. و چون مجبوراً به دانشمندی از قبیل طبیب یا مهندس محتاج گردد، کسی را از ایشان که کوچک نفس و متملق باشد اختیار کند. و ابن خلدون سخن خویش بر همین قاعده بنانهاده که گفته: «تملق‌گویان فیروزی یافتند». بلکه این طبیعت در تمامی متکبران موجود است و از این جهت بر هر بیچارهٔ گمنام که امید خیر و شرّی در او نباشد ثنا و سپاس نماید. پس از آنچه ذکر شد، نتیجه حاصل شود که میان استبداد و علم جنگ دائمی و زد و خورد مستمر برپای است ــــ دانشمندان سعی در انتشار علم همی‌کنند و مستبدان در خاموش ساختن آن همی‌کوشند و این دو طرف همیشه عوام را در کشاکش دارند. 


آیا عوام کیانند؟ ــــ عوام هم آنانند که چون نادان باشند بترس اندرشوند، و چون بترسند تسلیم شوند. و هم ایشانند که چون دانا باشند سخن گویند ـــ و چون سخن گویند کار کنند. 


عوام، قوت مستبد و اسباب روزی او باشند. با خود ایشان برایشان حمله نماید. و بدیشان بر غیر ایشان تطاول جوید. چون اسیرشان کند، از شوکت او خرّم شوند. و چون اموال‌شان غصب نماید، او را بر باقی گذاشتن جان‌شان ستایش کنند. و چون خوارشان سازد، بلندی‌ شأن او را بستایند. و [چون] بعضی از ایشان را بر بعضی دیگر برانگیزد، آن بیچارگان به سیاست او افتخار نمایند. و چون با اموال ایشان انفاق به اسراف نماید، گویند: زهی مردی است کریم. و چون ایشان را به قتل رساند و مُثله نکند، گویند: شخصی است رحیم. و هرگاه ایشان را به خطر موت راند، از بیم تازیانهٔ ادب، او را اطاعت کنند و اگر بعضی غیرتمندان ایشان در مقام انتقام برآیند و بر او کینه جویند، دیگران با ایشان مانند ستمکاران جنگ و مقاتله نمایند. 


و حاصل کلام، آن‌که: عوام به سبب ترسی که از جهل ناشی شود، خویش را به دست خود سر بُرند. پس چون جهل برگرفته شود، ترس زایل گردد و وضع دیگرگون شود، یعنی مستبد، برخلاف طبع خود، وکیلی امین گردد که از حساب بترسد و رئیسی عادل، که از انتقام بیم نماید، و پدری بردبار که از دوستی لذت برد. 

و در این وقت، ملت را زندگانی پسندیده و گوارنده شود، زندگانی آسایش و آرامش، زندگی عزّت و سعادت، و بهرهٔ رئیس نیز از ایشان، سر تمام بهره‌ها باشد، بعد از آنکه در دورهٔ استبداد بدبخت‌ترین بندگان بود; زیرا که دایماً دشمنان در گردش احاطه داشتند و با نظربُغض بدو می‌نگریستند و طرفةالعینی بر زندگی خویش ایمن نبود. و خود شکی نیست که ترس مستبد از کینهٔ رعیت افزون‌تر از ترس ایشان از آسیب او باشد. چه ترس او، ناشی از علم، و ترس ایشان از جهل است. و ترس او از انتقام بحق و ترس ایشان از زبونی موهومی. و ترس او از بهر جان، و ترس ایشان از بهر لقمه‌ای نان یا بهر وطنی که چون از آن کوچ کنند با مکان دیگر الفت گیرند، وهرچند مستبد را ظلم وبی‌اعتدالی افزون گردد، ترسش از رعیت فزونی گیرد، بلکه از چاکران و خواص خویش بترسد، حتی از اندیشه و خیالات خود وحشت نماید، و بسیار افتد که زندگی مستبدین ضعیف‌القلب با دیوانگی انجام یابد. 


یکی از قواعد مورخین دقیق آن باشد که چون یکی از ایشان خواهد میانهٔ مستبدین بسیار با امیر تیمور مثلاً میزان نهد، به همین اکتفا نماید که درجهٔ محافظت و احتیاط ایشان را بسنجد و همچنین چون خواهد برتری ما بین دو عامل را بیان کند ـــ مانند انوشیروان و صلاح‌الدین ـــ مرتبهٔ ایمنی ایشان را در میان ملت خود میزان کند. 


از آنجا که اکثر مذاهب قدیمه را اساس بر دو مبدا خیر و شرمی‌باشد ـــ مانند: نور و ظلمت، و شمس و زحل، و عقل و شیطان ـــ بعضی از امت‌های گذشته چنان دیدند که مضرترین چیزها مر انسان را جهل است و مضرترین آثار جهل ترس است. پس هیکلی یعنی عبادت‌خانهٔ مخصوص ترس بنا نموده او را از بیم شرش پرستش می‌نمودند. 


یکی از محررین سیاسی گوید: «من قصر مستبد را در هر عصری هیکل ترس همی‌بینم، که حکمران جبار، معبود آن، و یاوران او کاهنان.و دفترخانهٔ او مذبح مقدس، و قلم‌های نویسندگان کاردهای قربانی، وعبارت‌های تعظیم و مدح و ثنا، نماز و مناجات، و عبادت آن هیکل، ومردمان عوام اسیرانی که از بهر قربانی تقدیم نمایند». و اهل نظر در احوال بشر گویند: بهترین چیزی که بدان بر صفت سیاست ملتی استدلال نمایند، کبریای پادشاهان ایشان و فخامت قصرها و بزرگی جشن‌ها و رسم‌های تشریفات ایشان می‌باشد. 


و گویند همچنین: چون خواهند قدیمی بودن ملتی را در استبداد یا آزادی ایشان را استدلال نمایند، لغت آن ملت را استنطاق کنند که آیا الفاظ تعظیم در آن بسیار است و از بابت عبارت‌های خضوع و فروتنی بی‌نیازاست مانند لغت فارسی، یا از این جهت فقیر است همچون لغت عربی.


و خلاصهٔ مقال آنکه استبداد با علم، دو ضد اسمی باشند که درمقام غلبهٔ بر یکدیگر هستند. پس هر ادارهٔ مستبدی به اندازهٔ قدرت خویش کوشش نماید که نور علم را خاموش ساخته رعیت را در ظلمات جهل باقی دارد. و همچنین بعضی دانشمندان که در تنگنای سنگستان استبداد تخم افشانند، به قدر طاقت در نورانی ساختن افکار مردمان سعی کنند، وغالباً مردان استبداد، اهل علم را عقب نموده گزندشان رسانند. پس خوشبخت از ایشان کسانی باشند که بتوانند از دیار خویش هجرت نمایند و همین سبب بود که تمامی انبیاء عظام و اکثر دانشمندان اعلام وادبای باهوش، از بلادی به بلادی در افتاده در غربت بمردند. 


مدققین گویند: بیشتر چیزی که مستبدین غربی از علم وحشت دارند، آن است که مردمان از روی حقیقت بشناسند که آزادی افضل از زندگی است و نیز نفس را با عزّت و شرف و عظمت او بشناسند ـــ وحقوق را بدانند چگونه حفظ شود ـــ و ظلم چگونه برگرفته شود ـــ وانسانیت را وظیفه چه باشد و رحمت را لذت چیست؟


اما مستبدین شرقی و ترس ایشان از علم، بدان جهت است که قلب‌های ایشان همچون هوای ناچیز است و از صولت علم همی لرزد. گویی اجسام ایشان از باروت، و علم آتش است. بلی از علم ترسانند، حتی از اینکه مردمان به معنی «لا اله الا الله» علم حاصل کنند و بدانند از چه روی این ذکر، افضل ذکرها گردیده و بنای اسلام بر آن نهاده [شده]. آری بنای اسلام بلکه تمامی آیین‌ها بر لا اله الا الله نهاده شده و معنی آن این است که: معبود به حقی سوای او نیست، یعنی سوای صانع اعظم. چه معنی عبادت، فروتنی و خضوع می‌باشد، پس معنی لا اله الاالله چنین باشد: که شایسته فروتنی و خضوع غیر از خدای یگانه نباشد. آیا در همچو حالی مستبدین را مناسب است که بندگان ایشان این معنی را دانسته به مقتضای آن عمل نمایند؟ هرگز نه! هرگز نه! حتی آن‌که این علم، با مستبدین کوچک نیز مناسب نباشد، همچون خدمتگزاران دین‌ها، خواه قوی باشند و خواه احمقان. و همچنین پدران نادان و زن‌های احمق و رؤسای هر جمعیت ضعیفی. و به همین جهت بود [که] توحید در هر ملتی منتشر گشت، زنجیر اسیری را درهم شکست.و از آن زمان مسلمانان گرفتار اسیری شدند که کفران نعمت مولی وظلم به نفس و دیگران درایشان شیوع یافت.


پی‌نوشت: ویراست الکترونیکی این متن سرشار از غلط بود. متن را با تصحیح صادق سجادی و اندکی دستکاری و افزایش از خودم اصلاح کردم.   

عبدالرحمن کواکبی، طبایع الاستبداد، ترجمهٔ عبدالحسین قاجار، به کوشش سید صادق سجادی، نشر تاریخ ایران، بهار ۱۳۶۴، ص ۴۵-۳۹. 


طبایع الاستبداد و مصارع الاستبعاد، ترجمهٔ فارسی: طبایع الاستبداد، یا، سرشت‌های  خودکامگی، ترجمهٔ عبدالحسین میرزا قاجار، نقد و تصحیح محمدجواد صاحبی، حوزهٔ علمیهٔ قم، دفتر تبلیغات اسلامی، ۱۳۷۸، ص ۳۴-۳۲، نسخهٔ الکترونیکی، انتشار: مرکز تحقیقات رایانه‌ای قائمیهٔ اصفهان.  


دوشنبه، ۲۶ دی، ۱۴۰۱


Telegram: @fallosafahmshk




يکشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۱ / يكشنبه، ۱۶ بهمن ۱۴۰۱
همه‌ی حقوق محفوظ است
Fallosafah.org— The Journals of M.S. Hanaee Kashani
Email: fallosafah@hotmail.com/saeed@fallosafah.org