سه شنبه، ۲۰ بهمن ۱۳۸۸ | 
Tuesday, 9 February 2010 | 
روزنامه‌ها دفتريادها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
 جستجو  بایگانی روزنامه‌ها 
يكشنبه، ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ | ۱۰:۵۰ ب ظ
Sunday, 7 February 2010 | 02:20 PM
  • معنا و اهمیت «فلسفی» آشویتس

اکنون ۶۵ سال از زمانی می‌گذرد که پای نخستین سربازان اتحاد جماهیر شوروی، در پایان ژانویۀ ۱۹۴۵، به آشویتس رسید و درهای این اردوگاه به روی فاتحان جنگ گشوده شد. این اردوگاه در هنگام ورود سربازان شوروی ۷۰۰۰ زندانی داشت که همۀ آنان تقریباً بازماندگان آن یک و نیم میلیون نفری بودند (۹۰ درصد آنها یهودی بودند) که به این اردوگاه آورده شده بودند. چند روز قبل از رسیدن سربازان شوروی، نازیها ۶۵۰۰۰ نفر از این بازماندگان را از میان برده بودند تا هیچ سندی برای این جنایت عظیم باقی نماند. در طی سالهایی که از این واقعه گذشته است مباحثات بسیاری دربارۀ این اردوگاه زندانیان غیرنظامی و نسل‌کشی صورت گرفته در آن وجود داشته است: از شمار واقعی کشته‌شدگان، تا کسانی که منکر هرگونه نسل‌کشی یهودی در آن شده‌اند، همچنین بحثهایی دربارۀ ملیت و دین و مذهب و اخلاق «گردانندگان» این اردوگاه. اکنون بعد از ۶۵ سال می‌توان پرسید که «آشویتس» چه معنا و چه اهمیتی می‌تواند برای ما در مقام موضوعی فلسفی داشته باشد، آیا اصلا می‌توان چنین واقعه‌ای را به مسأله‌ای فلسفی تبدیل کرد؟

در قرن بیستم، شاید هیچ‌کس به اندازه‌ تئودور آدورنو فیلسوف برجسته نظریه انتقادی اهمیت فلسفی این واقعه را روشن نکرده باشد. نقل ناقص سخن او اکنون به شعاری مبتذل و بی‌معنا تبدیل شده است که یکی از محققان به خوبی معنای آن را در بستر تاریخی‌اش روشن کرده است. گزارشی از این مقاله یا ترجمه آن را برای فرصتی دیگر می‌گذارم. آنچه در اینجا می‌خواهم اندکی درباره آن سخن بگویم شماری چیزها در این واقعه است که کمتر از آن سخن گفته می‌شود. برای بسیاری شمار قربانیان، یا مذهب و دین آنان، یا ملیت آنان بیش از هر چیز دیگر اهمیت دارد. بدین طریق، فراموش می‌شود پرسیده شود که این واقعه چگونه ممکن شد؟ این «واقعه» چه خصوصیاتی داشت که هیچ واقعۀ دیگری در تاریخ بشر چنین خصوصیاتی را نداشت؟ و سرانجام اینکه در روزگار کنونی ما آیا وقوع «آشویتس» ناممکن شده است؟

۰
جمعه، ۲۵ دی ۱۳۸۸ | ۳:۱۸ ب ظ
Friday, 15 January 2010 | 06:48 AM
  • خون‌آشامی و جاودانگی

داستانها و افسانه‌ها، آن‌طور که امروز اسطوره‌شناسان معتقدند و ناقدان ادبی سعی در کشف راز و رمزشان دارند، از ویکو و یونگ و الیاده و پراپ گرفته تا ریکور، صرفاً تخیلات موهوم انسانهای بدوی نیستند. این داستانها، که پیش از آن به وجود آمدند که انسان خودآگاهانه به داستانپردازی روی آورد، آن حقایقی را بیان می‌کنند که انسان در طی سالیان دراز زندگی تاریخی خود تجربه کرده و به ساده‌ترین صورت بیان کرده است. سادگیی که امروز می‌تواند برای ما رشک‌برانگیز باشد. واقعاً چه داستانهایی بهتر از ضحاک یا فرعون می‌تواند به بهترین نحو نظامهای ضدانسانی استبدادی را معرفی کند؟ خصوصیات این نظامها را در کجا بهتر از این داستانها می‌توان یافت؟ — خصوصیاتی که امروز نیز آن را می‌توان در جامه‌ها و جامعه‌های دیگر بازیافت. یکی از چیزهایی که ما امروز در صورت فانتزی، در فیلمهای ترسناک، عادت به دیدنش کرده‌ایم «خون‌آشام»ها و «دراکولا»هایند. «خون‌آشام»‌ها ظاهراً موجوداتی هستند که بیش از دیگران عمر می‌کنند یا می‌خواهند عمری جاودانی داشته باشند. چیزی که در این میان مهم است این است که آنها برای زنده ماندن چاره‌ای جز «خونخواری» ندارند. آنها موجودات «تاریکی»اند، شبها «زنده» و «فعال» می‌شوند، «نور» را نمی‌توانند تحمل کنند، «عشق» برای‌شان «مرگ‌آور» است و «کینه» و «انتقام» تنها چیزی است که به آنها «انگیزه» حیات می‌دهد. بنابراین، به نظر می‌آید که برای انسانها تصور زندگی جاودانه در این جهان جز برای موجودات «خونخوار» میسر نیست. همین‌گونه‌اند «خودکامگان» و «نظامهای سیاسی»غیرانسانی. ریختن خون و کشتن می‌تواند مدتی آنها را زنده نگه دارد، شاید برای ده یا بیست سال، تا وقتی باز نسلی تازه سر بر دارد و «داد» بستاند. اما هر نظام سیاسی در عمر خود چندتا ۲۰ سال می‌تواند داشته باشد؟ — چندبار می‌تواند بکشد؟ چند نسل را می‌تواند تباه کند؟

خب، در مقابل «خونخواری» جاودانه‌ساز، «عشق» و «ایثار» و «تسلیم به مرگ» وجود دارد، مرگی که انسان از آن استقبال می‌کند، در جایی که زندگی و عشق و دیگری می‌تواند حاملهایی برای جاودانگی باشند. انسانی که «خونخوار» نباشد دیگری را «فدا» نمی‌کند تا خود زنده بماند. خود را فدا می‌کند تا «دیگری» زنده بماند. ما هیچ وقت مرد یا زنی که جان خود را به خطر می‌اندازد تا انسانی دیگر را از مرگ برهاند، حتی گاهی برای اینکه حیوانی را نجات دهد، سرزنش نمی‌کنیم — همچون وقتی که شکاربانی جان خود را برای حمایت از حیوانات از دست می‌دهد، یا راننده‌ای در جاده برای زیر نگرفتن حیوانی خود را به سختی یا خطر مرگ می‌اندازد. ما بر این اعتقادیم که «انسان کسی است که مرگ خودش را مقدم بر مرگ دیگران بداند». اما «خودکامه»، ضحاک و فرعون و اژدها و خون‌آشام و دراکولا، کسی است که همه را می‌کشد تا خود زنده بماند. اما داستانها می‌گویند: اژدها نیز می‌میرد.

۰
چهارشنبه، ۹ دی ۱۳۸۸ | ۳:۲۲ ب ظ
Wednesday, 30 December 2009 | 06:52 AM
  • زنده‌باد زاپاتا!

در فیلم ماندگار و به یاد ماندنی زنده‌باد زاپاتا (۱۹۵۲)، ساخته‌ی الیا کازان، با فیلمنامه‌ای درخشان از جان اشتاین‌بک و تهیه‌کنندگی هوشمندانه داریل ف زانوک و بازی استثنایی مارلون براندو، دو صحنه‌ی تداعی‌کننده هست که هرگز از یادم نمی‌رود. در آغاز فیلم گروهی از کشاورزان ستمدیده برای دادخواهی به نزد رئیس جمهور می‌روند تا از ستم نظامیان و کارگزاران دولت شکایت کنند. رئیس جمهور که قصد دست به سر کردن شاکیان را دارد پاسخی طفره‌آمیز می‌دهد. یکی از کشاورزان باهوش که این پاسخ را برنمی‌تابد خواستار رسیدگی فوری رئیس جمهور و به پشت گوش نینداختن درخواست‌شان می‌شود. رئیس جمهور به خشم می‌آید و نام او را می‌پرسد و در برگه‌ای یادداشت می‌کند، برای اینکه در موقع مقتضی پاسخ این گستاخی را بدهد. مرد جوان خودش را معرفی می‌کند: امیلیانو زاپاتا. کشاورزان ستمدیده از کاخ ریاست جمهوری بیرون می‌روند. امیلیانو زاپاتا دیگر از شکایت به مراجع قانونی دست برمی‌دارد و قیام می‌کند تا خود داد خویش بستاند. او به رهبری انقلابی بدل می‌شود و جنگ داخلی را می‌برد و به رئیس جمهوری می‌رسد. اما او سرمست خوشگذرانی و ریاست می‌شود. مدت زمانی بعد، روزی گروهی از کشاورزان به دادخواهی به نزد او می‌آیند. سر و وضع آنان بی‌شباهت به همان گروه نخست ابتدای فیلم نیست. زاپاتا با بی‌حوصلگی به شکایت آنان گوش می‌دهد و به آنان پاسخی سرسری می‌دهد تا هرچه زودتر پی کارشان بروند. یکی از کشاورزان که از این پاسخ خشنود نیست به او اعتراض می‌کند. زاپاتا نام او را می‌پرسد و همینکه قلم به دست می‌گیرد تا این نام را یادداشت کند بی‌اختیار به یاد مشابهت رفتار آن کشاورز با رفتار خودش در گذشته و رفتار کنونی خودش با رفتار رئیس جمهور گذشته می‌افتد. قلم را به کناری می‌گذارد و دوباره همان انقلابی می‌شود که بود. او دیگر نمی‌تواند رئیس جمهور بماند، چون باید برای ماندن «در قدرت» به روی بسیار چیزها چشم بپوشد. او اکنون فهمیده است که چگونه «قدرت» آدمها را عوض می‌کند. او به مبارزه بازمی‌گردد، اما با همدستی یکی از یاران قدیمی خود به درون تله‌ای می‌رود که دشمنانش برایش چیده‌اند. او چنان تیرباران می‌شود که جسدش دیگر شناختنی نیست. زاپاتا قبل از مرگ هنگامی که پی به توطئه می‌برد «اسب سفید» خودش را از مهلکه فراری می‌دهد. خائن توطئه‌گر فریاد می‌زند: اسب را بزنید. اسب را بزنید. اما اسب به کوهستان می‌رود. مردم خبر مرگ زاپاتا را می‌شنوند و جسد او را می‌بینند، اما باور نمی‌کنند. اسب بی‌سوار در کوهستان شیهه می‌کشد و سم بر زمین می‌کوبد. مردم باور دارند که آن «اسب سفید» روزی با سوارکار واقعی خود باز خواهد گشت.

۰
search fallosafah.org search the web
Google MSN AlltheWeb
Yahoo AltaVista Parseek
روزنامه‌ها دفتر يادها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
يکشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۱ / سه شنبه، ۲۰ بهمن ۱۳۸۸
همه‌ی حقوق محفوظ است
Fallosafah.org— The Journals of M.S. Hanaee Kashani
Email: fallosafah@hotmail.com/saeed@fallosafah.org
Powered By DPost 0.9